خرید بک لینک

بسم حق

دوستان عزیز سلام

فرصتی شد و توفیقی حاصل شد تا از این به بعد مطالبی را بنویسیم و از نظرات گرانبهای شما عزیزان که چون مرآت حقیقی همیشه بوده و هستید و خواهید بود جهت ارتقا و هرچه بهتر شدن این وبلاگ استفاده کنیم ...شعری در اولین نگارش تقدیم حضور می شود که تحت عنوان «قطره» و دارای مضون و مطالب ریز و نهفته در باب عرفان و تکاپوی کمال می باشد ... امید است که گل وجودتان همیشه بهاری باشد .....

جمعه چهارم آبانماه ۱۳۸۶ ایلیا

قطره ام قطره ؛

گاهي بخارم ،

گه از شوق يار

رفت از دل زار؛

تاب و قرارم .

قطره ام قطره ؛

دربند صبرم

اسير ابرم

گهي ز دنيا

در چنگ دردم .

گهي زلالم ؛

روشن ز آينه ،

پاكتر ز شبنم

گاهي گِلآبم ؛

تيره و تاريك

بار زمينم .

در پي دريا ، از بين صد راه

دريغ و حسرت

كي من بيابم ، يك راه باريك

با رنج و محنت ؟

امشب چنانم

با ياد عطرش

مست تر ز مدهوش

هوش را نبينم

كجا ببينم ؟

خوش تر ز بيهوش !

دريا كجا هست ؛

اي رود پرآب ؟

گاهي ز لطفي

ما را تو درياب

آزرده ام از ، اين بيقراري

مگر ز دريا ، خبر نداري ؟!

آري تو داري ، خبر ز ياري

كجا نهانست آن دست ياري ؟!

قطره ام اي رود

طالب دريا

در بود نابود

واله و شيدا

خواهم بمانم آبي آبي

به رنگ دريا

جدا ز دنيا

عاشق و حيران

سوا ز «من» ها .

به روح دريا ؛ تابي ندارم

ز بي خودي ها ؛ خوابي ندارم

تشنه ام اما ؛ آبي ندارم

ناب تر ز دريا ؛ نابي ندارم

مبهوت و گيجم ؛ بابي ندارم .

خواب ار وصال است

خوش تر ز اين خواب خوابي نخواهم

مرا چه پرسي ، از سرّ آهم

ببين كجا هست ، سوي نگاهم ؟

داني چه خواهم ؛ با سوز و آهم ؟

كه مرگ باشد ، كنون همراهم

شايد رساند به او مرا هم

آنجا فقط اوست ؛ او را ميخواهم

بخشد گناهم

دهد پناهم

گيرم خدا را گيرم گواهم

كه جز دريايم چيزي نخواهم.

قطره ام اي رود

مرا به خود خوان

از خود مرنجان

از جام عشقت ؛

مرا تو بچشان

ديوانه ام كن ،

اي جان جانان !

جان را تو بستان

از درد بر من ،

از غصه ها خوان

« سري مگوي » است ؟!

اين غم پنهان

به جان جانان ؛

به ذات دريا !

اين غم و درد هست ؛

خوش تر ز درمان

اين « من » من را

از من تو بستان

به صد سئوالم

توئي تو برهان .

خواهم شبي را دلگير و تنها

در خلوتم با ، شميم جانها

پر بگشايم ، به بال غمها

رها ز « من » ها

به كوي دريا

آرام گيرم در قلب دريا

اي رود بگشا !

آغوش خود را

بر من تو بنما

آن رخ يار را

گويند تو هستي ، همراز دريا

صد بار مردي نهان و پيدا

ديدي نهان را ، تو آشكارا

صد بار رسيدي تا خود دريا .

خواهم بميرم ؛ سالك پيرم !

از قطره بودن ، ز خود دلگيرم

در چنگ اين خاك ،

تا چند اسيرم ؟!

دل را مي خواند بانگ تكبيرم

در تو مي ميرم ، گويم كبيرم !

تا چند خورده ، خورده ام اين خاك

تا سر برآرم خسته ز افلاك

بر خاك مي افتم ، با غم تاپاك

با همنشيني با خس و خاشاك .

از مرگ نگويم ؛

چون « خضر » جويم

« آب حيات » را ،

در عشق پويم

فاش گفته ام باز

ديگر نگويم

« دريا » بنامم ،

« او » را چه گويم

هر بانگ برآرم ،

آيد به سويم .

گو كيست « او » ؛ يا كه كجا هست ؟!

مگر در قطره ؛ دريا نهانست ؟!

در همه جا هست ، هر جا پنهان است

هر جا عشقي هست ؛ چشمي براهست

اگرچشمي هست ؛ خدا هر جاهست .

گيج و تنهايم

از خود جدايم

تا خود نيابم

به خود نيايم

بغض صدايم

اين است نوايم ؛

در قلب دريا ؛

تنها تنهايم ...

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: جمعه 4 13 ساعت: 3:17

صفحه بندی