خرید بک لینک

به نام او كه اختيارم بسته به اختيار اوست

زمانهايي گذشت،

عمري برفت،

طاقتي چند بايد،

سجده اي چند شايد،

تا ره شعله اي؛ آتشي راز گرفت.

طاعتي كردن، خود را آزمودن؛

همتي شب تا سحر با خود نمودن؛

از دلبري، دل ها ربودن،

در بند فكرها، شب را غنودن،

عاقبت در بستر مهرش فتادن...

دل را بر دلبر دل ها بدادم

نَفْس و نَفَس آمد به يادم؛

تا يك شبي گنگ،

مبهوت و حيران،

در دلِ آتش ناگه فتادم!

دوزخ بديدم، جنّت نديدم؛

«واي از بي طاعتي» بود،

آوخ[1] ... آنرا شنيدم...

محنت كشيدم، با آن اميدم!

...

آتش دوزخ، داده نويدم

از قعر آتش به نور رسيدم

در پس و پيشش او را بديدم

شايد شبي را تنها دويدم

تا ز دلِ شب به صبح رسيدم؛

در بين دستي مأوا گزيدم

نظر به هرجا كه مي فكندم

تنها خدا بود ... كسي نديدم.

...

ز خفاشان روزگار نور نديده؛

ز نامحرمان حريم عشق و نور ناديده؛

نور و نار و عشق و مستي، روي پوشيده

...

اكنون در پس پرده هشياري و بيداري تنها با تنهايم

چشمان خود را آرام مي گشايم،گويد خدايم:

همّت گمارم

روزها را با شب شمارم

از سهم شبها، روز را بردارم

يعني كه شب را تنها نگذارم

بوته مهري در دل بكارم؛

خدا خدا را از دل برآرم...

شعر: میرحسن موسوی
از دفتر : پس از سالهای خاکستری

[1] دريغا ، واحسرتا، افسوس

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: دوشنبه 12 13 ساعت: 1:28

صفحه بندی