مطالب دینی و اخلاقی
دوران كودكى
پدر در شش سالگى و مادر هم در شانزده سالگى از دنيا رفتند. و اما يك خاطره از دوران كودكى اين است كه در مدرسه ى ابتدايى خط بنده خيلى خوب نبود و خط را كج مى نوشتم، ناظم بى رحم با چوب آلبالو ده تا زد روى كف دست من. كف دستم تاول زد و ورم كرد. وقتى به خانه رفتم به مادرم گفتم: مادر ببين دستم مثل نان تافتون شده! مادرم گفت: به به! اگر ناظم محرم من بود، دست او را مى بوسيدم. بايد آنقدر از اين چوب ها بخورى، تا آدم بشوى. مادر ما اينطور بود. آدميت ما مرهون زحمات ايشان است. پدر كه در همان دوران كودكى فوت شد، ما در دامن محبت مادر تربيت شديم. در مقابل مادر بنده خيلى مؤدب بودم.
دوران نوجوانى :
دوران كودكى
پدر در شش سالگى و مادر هم در شانزده سالگى از دنيا رفتند. و اما يك خاطره از دوران كودكى اين است كه در مدرسه ى ابتدايى خط بنده خيلى خوب نبود و خط را كج مى نوشتم، ناظم بى رحم با چوب آلبالو ده تا زد روى كف دست من. كف دستم تاول زد و ورم كرد. وقتى به خانه رفتم به مادرم گفتم: مادر ببين دستم مثل نان تافتون شده! مادرم گفت: به به! اگر ناظم محرم من بود، دست او را مى بوسيدم. بايد آنقدر از اين چوب ها بخورى، تا آدم بشوى. مادر ما اينطور بود. آدميت ما مرهون زحمات ايشان است. پدر كه در همان دوران كودكى فوت شد، ما در دامن محبت مادر تربيت شديم. در مقابل مادر بنده خيلى مؤدب بودم.
دوران نوجوانى
بعد از فوت مادر، دايى مرا به منزل خودش برد.دايى بنده آقاى لولاور بود كه يك مغازه نزديك مسجد امام فعلى در بازار و يكى هم درميدان مشق داشت. ايشان خيلى تلاش كرد كه مرا مشغول كار بازار بكند و وصلتى بين ماو ايشان برقرار شود، اما بنده گفتم: من اهل كاسبى نيستم، من اهل تحصيل و درسم.خانواده ى دايى روش متجددانه داشتند، اما بنده خيلى سعى كردم كه آنها را با آداب وعرف شرعى آشنا بكنم، ولى ديدم كه اينها مقررات دينى را درست رعايت نمى كنند. اوقاتبنده از آنها تلخ شد و آنها هم از بنده ناراحت شدند. (البته آنها با تعاليم اسلامىآشنا بودند، اما نه در حدى كه من انتظار داشتم) و بالاخره از منزل دايى دور و ساكنحجره شدم.
دوران طلبگى
براى اينكه معاشرتم محدود باشد، بنايم بر اينشد كه حجره ام در مدرسه نباشد، در مسجد باشد، چون حضرت فرمود كه علم با معاشرتزياد سازش ندارد، فراغت مى خواهد. بر همين اساس در مسجد اطاقى براى خودم اختياركردم. آن اطاق در مسجد جامع تهران بود.
كار در بازار در كنار تحصيل
در خلال تحصيل قبل از رفتن به قم براى اينكهزير بار منت دايى نباشم، بالاخره قرار شد بروم سر كار. آن زمان براى امور حسابرسىدو نوع دفتر بود، دفتر دوبل و دفتر ساده. من مى توانستم كار هر دو دفتر را انجامدهم، اما به جهت اينكه دفاتر دوبل انسان را مبتلا به ربا مى كرد، دفتر ساده راانتخاب كردم. صاحب مغازه گفت: شما چقدر مزد مى گيرى؟ گفتم: به نظر شما چقدر بايدبگيرم؟ گفت: بيست و پنج تومان، گفتم: من سه تومان مى گيرم! گفت: چرا؟ گفتم: براىاينكه من بايد نمازم را اول وقت بخوانم، درس بخوانم. (چيزى كه من از اول جوانىملتزم بودم، نماز اول وقت و جماعت بود) صاحب مغازه گفت: مگر شما از حاج آقايحيى مسلمان ترى؟! (حاج آقا يحيى در مسجد آسيد عزيز الله سه ساعت به غروب نمازجماعتش را مى خواند) گفتم: عقايد مختلف است، يكى مى خواهد نمازش را سه به غروببخواند، يكى هم مى خواهد نمازش را اول وقت تحويل بدهد.
اينها مى خواستند بنده را بازارى كنند، در حالىكه غرض بنده اين بود كه در آنجا كار كنم و از دايى پول نگيرم و مستقل باشم. يك روزنقشه ريختند كه بنده را از نماز جماعت غافل كنند و طورى برنامه ريزى كردند كه وقتنماز هيچكس به غير از من در مغازه نباشد. بنده هم بر حسب وظيفه ى شرعى درب مغازهرا بستم و رفتم و نمازم را اول وقت خواندم و قدرى هم بر تعقيبات افزودم. (در بازاربسته شدن مغازه در روز به معنى مردن صاحب مغازه بود) من بازارى نبودم، بلكه هدف مناز كار اين بودكه مخارجى براى خود تهيه كنم.
طفيل خواره مشو چون كلاغ بى پر و بال
من نمى خواستم به دست كسى نظر داشته باشم كهتكفل امور مرا داشته باشد، مى گفتم: من هستم و خدا و بحمدالله براى ادامه ىتحصيلات به قم رفتم و موفق شدم هفت اجازه ى اجتهاد دريافت كنم.
در دوران نوجوانى يك روز دايى مرا براى خريدنكباب فرستاد، وقتى نوبت من رسيد، صداى اذان مسجد بلند شد. به كبابى گفتم: منمى روم نمازم را مى خوانم و بعد مى آيم. كبابى گفت: اگر برگردى بايد آخر صف بايستىتا دوباره نوبتت برسد! گفتم: عيبى ندارد. رفتم و نمازم را خواندم و برگشتم ودوباره آخر صف ايستادم تا نوبتم برسد. بالاخره كباب را گرفتم و رفتم منزل. دايىپرسيد: پسر كجا بودى؟ چرا اينقدر دير كردى؟ گفتم: من بايد نمازم را اول وقتمى خواندم و به همين خاطر دير شد. گفت: خيلى خوب بيا جلو! و يك كشيده زد درِ گوشمن. گفتم: هر چه مى زنيد بزنيد، اما مشى من اين است كه نمازم را اول وقت بخوانم.
عزيمت به قم براى ادامه تحصيل
يك روز در همين اطاق رو به قبله عرض كردم: اىامام زمان! من يك زندگى خاصى داشتم و ليكن دلم مى خواهد آنطور كه رضاى شماست،زندگى كنم. اگر چنانچه رشد من در اين است كه نجف باشم؛ نجف، اگر قم باشم؛ قم و اگردر تهران باشم؛ تهران باشم. در عالم رؤيا ديدم كه در مسجد امام بازار تهران هستم واز سر گلدسته يك نردبان گذاشته اند و پيرمردهايى به سن آقاى بروجردى پايينمى آيند. به يكى از اين آقايان رو كردم وگفتم: من اينجا ايستاده ام كه سرنوشت خودمرا از شما سؤال كنم؛ نه اينكه شما را بشمرم. گفت: شما چه مى خواهى؟ گفتم: منمى خواهم ببينم كه رضاى پروردگار در چيست؟ آيا در اين است كه من تحصيل بكنم؟ دستىدراز شد (انگشتان اين دست به اندازه ى مچ دست بنده بود) و كمر بنده را گرفت و درجايى گذاشت. صاحب دست گفت: اينجا نجف است. گفتم: من نمى توانم با هواى اينجابسازم، پاهاى بنده مى سوزد. بعد بنده را گذاشت روى زمين قم.
هر وقت بنده به قم مىرفتم به مدرسه دارالشفاء (كنار مدرسه ى فيضيه) مى رفتم و با آن آجرى كه در عالمرؤيا مرا بر روى آن قرار داده بودند، تجديد عهد مى كردم.
در قم هم كه بودم خيلى با كسى معاشرت نمى كردم.براى اينكه مى دانستم كه «المرء لنفسه ما لم يعرف فاذا عرف صار لغيره». اين روايترا براى آقاى بروجردى (ره) خواندم و ايشان فرمودند: به به به به! يعنى مرد تازمانى كه شناخته نشده است، مى تواند براى خودش كار بكند، اما وقتى شناخته شد، مالديگران است. اگر شما نمى آمديد، من هنوز مشغول مطالعه بودم. بنده نوعاً آقايانى كهامروزه تحصيل مى كنند را محصل نمى دانم.
مسافرت به نجف و امتحان اجتهاد در خدمت آيتالله العظمى خويى (ره)
آقاى حكيم پيغام فرستاده و فرموده بودند كه شمانجف بياييد. ايشان خيلى مؤدب بودند، مرد مؤدب تاريخ بودند. وقتى به نجف رفتم، خدمتحضرت آيت الله العظمى خويى (ره) رسيدم. ايشان فرمودند: ما از شاگران خودمان امتحانمى گيريم، از شما هم امتحان مى گيريم. بعد از امتحان از بنده مرقوم فرمودند:اجتهاد ايشان غير قابل انكار است. در آن زمان بنده حدوداً سى سال داشتم.
اساتيد فلسفه
و اما اساتيد ما در فلسفه مرحوم آقاى ميرزاطاهر تنكابنى بود، آقاى ميرزا مهدى آشتيانى بود كه در فلسفه اول بودند. ايشان درمدرسه ى كاظميه در سرچشمه ى تهران درس مى داد و كسى نبود كه اينها را امتحان بكند.وزارت فرهنگ مى خواست از اين آقايان امتحان بگيرد، آقاى تنكابنى گفته بود: چه كسىمى خواهد از ما امتحان بگيرد؟! اصلًا بالاتر از اينها كسى نبود. معلم هاى دوره ىما خيلى بنام بودند. يكى از اساتيد ما آقاى شاه آبادى (ره) بودند. حضرت آيت اللهالعظمى خمينى وقتى به تهران تشريف مى آوردند، فقط به ايشان اقتداء مى كردند و خطاببه ايشان مى گفتند: مولاى من، سرور من.
بعد هم كم كم شروع كردم به درس دادن. وقتى درمدرسه ى فيضيه فلسفه مى گفتم، شاگردان زيادى مى آمدند و حضرت آيت الله العظمىخمينى (ره) فرمودند: فلانى! درس فلسفه را عمومى نكن، درس فلسفه را هر كسىنمى فهمد، بعضى لامذهب و بى دين مى شوند، مخفيانه تدريس بكن. ما هم هر چند وقتيكبار محل درس را تغيير مى داديم.
جلسه ى شبهاى جمعه براى سلامتى آقا امام زمان(عليه السلام)
شبهاى جمعه براى سلامتى آقا امام زمان (عليهالسلام) جلسه اى براى بيان مسائل شرعى و احاديث اهل بيت (عليهم السلام) تشكيل دادهبودم. قند و شكر و خرما و سوهان مى گرفتم و از حاضران در جلسه پذيرايى مى كردم.مرحوم آقاى مطهرى آنطرف گنبد جلسه داشت و من اينطرف گنبد. يك شب سماور ذغالى را روشنكردم و ديدم كسى نيامد. ظاهراً ايام جشن بود و همه در جشن شركت كرده بودند. خيلىاوقات بنده تلخ شد. انسان بخاطر جشن درس را تعطيل بكند؟! يك شيخ احمدىهم از نجف آمده بود كه رو به من كرد و گفت: وقتت را صرف بچه ها مى كنى؟! سماور راخاموش و استكان ها را جمع كردم و خوابيدم. در عالم رؤيا ديدم كه آقا تشريف آوردندو فرمودند: بلند شو و سماور را روشن كن! عرض كردم: چشم آقا! اما يك نفر هم نيآمد.اين خواب را كه ديدم، دوباره بلند شدم و سماور را روشن كردم.
در اين جلسه پسران آقاى انصارى هم شركتمى كردند و تقريباً از شركت كنندگان در اين جلسه هفت نفر مجتهد شدند، بعضى در قم وبعضى هم در نجف هستند.
يادگيرى زبان فرانسه
در تهران كه بودم براى يادگيرى زبان فرانسه يكمعلم ايتاليايى داشتم كه فرانسه خوب بلد بود. بعد هم به يك نفر فرانسوى برخوردم كهگفت من زبان شما را تكميل مى كنم و زبان بنده بطورى كامل شد كه قرآن را به فرانسهتدريس مى كردم.
مردمان گذشته طور ديگرى بودند
مردمان گذشته طور ديگرى بودند. يك كسى بساطىپهن كرده بود و كتابفروشى مى كرد. دلم به حال اين كتابفروش سوخت، كتابى به چهار قِرانخريدم، اما پنج تومان به او دادم (آن زمان پنج تومان خيلى پول بود) و غرضم اين بودكه باقى پول را از او نگيرم. به او گفتم: من باقى پول را فردا مى آيم و از شمامى گيرم. گفت: من پول خودم را مى خواهم، از كجا معلوم من فردا زنده باشم؟!
زدست غير ننالم
يك كسى هم بود كه عمامه ىسبزى داشت و در گوشه ى مسجد آقا بود و وقتى من از آنجا عبور مى كردم اين شعر رامى خواند:
ز دست غير ننالم كه چون حباب مدام
هميشه خانه خراب هواى خويشتنم
عجب شعر قشنگى است. يعنى من هميشه اهل هوىپرستى هستم و به واسطه ى خواهش هاى نفسانى خانه خرابم. روزهاى ماه رمضان را از صبحتا شام در همين مسجد آقا (مسجد امام خمينى (ره) بازار تهران) مى گذرانديم. علماءمى آمدند، منتهى هر كس يك معركه اى را انتخاب مى كرد، ولى بنده در همه ى اينها سيرمى كردم.
برچسب:
نویسنده: احمد