خرید بک لینک

بسم الله الرحمن الرحیم

يكى از شاگردان مكتب اخلاقى و عرفانىِ فريد عصر و حسنه دهر، عارف بى بديل و موحّد بى نظير، سيّد العلمآءِ العامِلين أفضل الفقهآءِ و المجتهدين مرحوم آية الله العظمى حاج سيّد ميرزا على آقاى قاضى قدَّس اللهُ تُربتَه المُنيفة؛ مرحوم سيّد جليل و عارف نبيل اهل توحيد بحقّ معنى الكلمه حاجّ سيّد هاشم موسوىّ حَدّاد أنارَ اللَهُ شَابيبَ قبرِهِ الشّريفِ مِن أنوارِه القاهرَةِ القُدسيَّة ميباشد، كه از قديمى ترين تلامذه آن آيت إلهى محسوب، و از قدرتمندترين شاگردان وى در سلوك راه تجريد و در نورديدن و پشت سر گذاشتن عالم ملك و ملكوت و نشآتِ تعيّن، و ورود در عالم جبروت[1] و لاهوت[2]، و اندكاك[3] محض و فناى[4] صرف در ذات احديّت حضرت حقّ جلّ و علا مى باشد.

ذكر و ياد حضرت حاج سيّد هاشم حدّاد در كلمات علّامه آية الله طباطبائى و آية الله حاج شيخ عبّاس قوچانى و علّامه لاهيجى انصارى :


حقير قبل از تشرّف به نجف اشرف و آستان بوسى حضرت مولى الموحّدين أمير المؤمنين عليه صلواتُ الله و ملئكتِه أجمعين، اوقاتى كه در بلده طيّبه قم از محضر پر فيض حضرت استاد علّامه آية الله طباطبائى قدّس اللهُ نفسَه بهرمند مى شدم، گهگاهى حضرت ايشان نامى از آقاى سيّد هاشم ميبردند كه از قدماى تلامذه مرحوم قاضى است و بسيار شوريده و وارسته است و در كربلا سكونت دارد، و مرحوم قاضى هر وقت به كربلا مشرّف مى شوند، در منزل ايشان سكونت ميگزينند.

اين ببود تا خداوند توفيق تشرّف بدان آستان را مرحمت فرمود؛ و حقير در نجف اشرف به توصيه حضرت استاد علّامه، در امور عرفانى و الهى فقط با حضرت آية الله حاج شيخ عبّاس قوچانى أفاضَ اللهُ تربتَه مِنْ أنواره، حَشر و نَشر داشتم و ايشان گاهى نامى از حضرت آقاى حدّاد ميبردند؛ و بعضى از رفقا كه تلامذه مرحوم قاضى بودند مخصوصاً بعضى از مسافرين و زائرين، در محضر آية الله قوچانى نامى از ايشان برده و احوالپرسى مى نمودند؛ و ايشان هم ميفرمودند: در كربلا هستند و الحَمد لِلّه حالشان خوب است.

و چون ما در نجف بوديم و به درس و مباحثه مشغول، لهذا براى زيارت مرقد مطهّر حضرت سيّد الشّهدا عليه السّلام فقط در بعضى از ليالى جمعه و يا بعضى از مواقع زيارتى بود كه به كربلا مى آمديم و همان شب و يا فرداى آن روز بر مى گشتيم؛ و ديگر مجالى براى پى جوئى و ملاقات آقاى حدّاد نبود.

اين مدّت قريب هفت سال بطول انجاميد؛ تا روزى در صحن مطهّر، يكى از تلامذه مرحوم قاضى به نام: علّامه لاهيجى انصارى كه براى زيارت مشرّف شده بود و با حضرت آية الله حاج شيخ عبّاس در وسط صحن ملاقات كرده و ديده بوسى كردند- و من هم در آنوقت در معيّت ايشان بودم- در ضمن احوالپرسى ها و مكالمات، از حضرت آقاى سيّد هاشم نام برد و احوالپرسى نمود؛ و در ميان سخنان خود گفت:

«مرحوم قاضى خيلى به ايشان عنايت داشت، و او را به رفقاى سلوكى معرّفى نمى كرد؛ و بر حال او ضَنَّت[5] داشت كه مبادا رفقا مزاحم او شوند. او تنها شاگردى است كه در زمان حيات مرحوم قاضى موت اختيارى داشته است؛ بعضى اوقات ساعات موت او تا پنج و شش ساعت طول مى كشيد.

و مرحوم قاضى ميفرمود: سيّد هاشم در توحيد مانند سنّيها كه در سنّى گرى تعصّب دارند، او در توحيد ذات حقّ متعصّب است؛ و چنان توحيد را ذوق كرده و مسّ نموده است كه محال است چيزى بتواند در آن خلل وارد سازد.»

از اين مكالمه و گفتگو مدّتى مديد نگذشت تا زيارتى حضرت أبا عبد الله عليه السّلام پيش آمد و آن زيارتى نيمه شعبان سنه 1376 هجريّه قمريّه بود كه حقير را توفيق زيارت حاصل و به كربلا مشرّف شدم؛ و در آن سفر توفيق زيارت و دست بوسى حضرت آقاى حاج سيّد هاشم را پيدا كردم و تا بيست و هشت سال تمام كه ايشان از دار فانى رحلت نمودند يعنى در سنه 1404 روابط و صميميّت و ارادت بنحو اكمل و أتمّ برقرار بود. و تا اين زمان كه هشت سال از ارتحال ايشان ميگذرد، پيوسته يادشان و ذكرشان به مراتب بيشتر از پدر در افق خاطره مجسّم است. رَحْمَةُ اللَهِ عليه رَحمةً واسعَةً.

اين مرد بقدرى عظيم و پر مايه بود كه لفظ عظمت براى وى كوتاه است؛ بقدرى وسيع و واسع بود كه عبارت وسعت را در آنجا راه نيست؛ بقدرى متوغّل[6] در توحيد و مندكّ در ذات حقّ متعال بود كه آنچه بگوئيم و بنويسيم فقط اسمى است و رسمى؛ و او از تعيّن خارج، و از اسم و رسم بيرون بود.

آرى، سيّد هاشم حدّاد كه حقّاً و واقعاً روحى فداه، مردى بود كه دست كوتاه ما به دامان بلند او نرسيد؛ و در اين مدّت مديد در مسافرتهاى همه ساله كه يك بار و بعضى اوقات دو بار اتّفاق مى افتاد و دو إلى سه ماه طول مى كشيد و غالباً هم بنده در كربلا بودم و در منزل ايشان وارد بودم و جزو اطفال و بچّه هاى ايشان به حساب مى آمدم، ولى معذلك او رفت و ما هنوز خيره و شرمنده و سر به زير در برابر آن علوّ و آن مقام و آن جلالت سرافكنده مانده ايم.

ايشان قابل توصيف نيست. من چه گويم درباره كسيكه به وصف در نمى آيد؛ نه تنها لا يوصَف بود، بلكه لا يُدرك و لا يوصَف بود[7]؛ نه آنكه يُدْرك و لا يوصَف بود.

لهذا در نوشتجات حقير از او نامى به چشم نمى خورد و شرح حالى به ميان نيامده است. حتّى در كتاب «مهر تابان» كه يادنامه استاد بزرگوار حضرت آية الله علّامه طباطبائى قدَّس اللهُ سرَّه مى باشد و در آنجا از حالات حضرت قاضى مفصّلًا سخن به ميان آمده است و از احوالات بعضى از شاگردان و حتّى اسم شاگردان متسلسِلًا[8] آمده است، نامى از سيّد هاشم حدّاد نيست! چرا؟! و به چه علّت؟! براى اينكه ايشان به قلم در نمى آيد، و در خامه نمى گنجد. او شاهباز بلند پروازى است كه هر چه طائر فكر و عقل و انديشه اوج بگيرد و بخواهد وى را دريابد، مى بيند او برتر و عالى تر و راقى تر است. فَيَرْجِعُ الْفِكْرُ خاسِئًا وَ البَصَرُ ذَليلًا وَ البَصيرَةُ كَليلَةً، فَتَبْقَى حَيْرَى لا تَعْرِفُ يَمْنَةً عَن يَسْرَةٍ وَ لا فَوْقًا مِن تَحْتٍ وَ لا أمامًا مِن خَلْفٍ.

آخر چگونه كسى كه محدود به جهات و تعيّنات است توصيف روح مجرّد را كند، و بخواهد آن را در قالب آورد و گرداگرد او بچرخد و او را شرح و بيان نمايد؟! در اينجا مى بينيم كه چقدر خوب و روشن گفتار ملّاى رومى بر منصّه حقيقت مى نشيند و مصداق خود را در خارج پيدا ميكند:

من به هر جمعيّتى نالان شدم

جفت بدحالان و خوش حالان شدم

هر كسى از ظنّ خود شد يار من

وز درون من نجست اسرار من

سِرّ من از ناله من دور نيست

ليك چشم و گوش را آن نور نيست

تن ز جان و جان ز تن مستور نيست

ليك كس را ديد جان دستور نيست.[9]

و يا در آنجا كه ميفرمايد:

گرچه تفسير زبان روشنگر است

ليك عشقِ بى زبان روشن تر است

چون قلم اندر نوشتن مى شتافت

چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت

چون سخن در وصف اين حالت رسيد

هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد

عقل در شرحش چو خَر در گل بخفت

شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت

آفتاب آمد دليل آفتاب

گر دليلت بايد از وى رو متاب

از وى ار سايه نشانى ميدهد

شمس هر دم نور جانى ميدهد

سايه خواب آرد ترا هم چون سَمَر[10]

چون برآيد شمس، انْشَقَّ الْقَمَر

خود غريبى در جهان چون شمس نيست

شمس جان باقئى كش أمْس نيست

شمس در خارج اگرچه هست فرد

مثل او هم مى توان تصوير كرد

ليك شمسى كه از او شد هست اثير

نبْودش در ذهن و در خارج نظير

در تصوّر ذات او را كُنج كو

تا در آيد در تصوّر مثل او[11]

و چقدر خوب و روشن فرمايش مولى الموالى حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام جا و محلّ خود را نشان ميدهد كه:

صَحِبُوا الدُّنْيَا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَةٌ بِالْمَحَلِّ الاعْلَى. أُولَئِكَ خُلَفَآءُ اللَهِ فِى أَرْضِهِ وَ الدُّعَاةُ إلَى دِينِهِ. ءَاهِ ءَاهِ، شَوْقًا إلَى رُؤْيَتِهِمْ!

«در دنيا و عالم طبيعت فقط با بدنهاى خاكى خود همنشينى و برخورد داشتند در حاليكه جانهاى آنها به آسمان قدس و محلّ رفيع و عالى بسته بود. ايشانند فقط جانشينان خدا در روى زمينش و داعيان او به سوى دينش. آه آه، چقدر مشتاق ديدار و زيارتشان هستم».



[1] عالم ذات قديم را عالم جبروت گويند و عالم صفات حق را ملکوت نامند.

[2] صاحب آنندراج گويد: عالم ذات الهي که سالک را در آن مقام فناء في اللّه حاصل ميشود و مرتبه صفات را جبروت و مرتبه اسماء را ملکوت نامند و بعضي گويند لاهوت در اصل لاهوالاهو است و حرف تاء زائد و قانون عرب است که چون کلمات مغلقه گويند چيزي حذف نمايند و چيزي زياده کنند تا نامحرمان محروم از حقيقت آن باشند پس لاهو نفي است يعني نيست تجلي صفات مر طائفه افراد را و لفظ هو اسم ذات است الاهو مگر تجلي ذات و حق

[3] برابر و هموار گرديدن مکان .

[4] اصطلاح تصوف: زوال شعور سالک است بر اثر استيلاي ظهور حق بر باطن وي ، نيز به معني سقوط و زوال اوصاف مذموم در مقابل بقاء که وجود و پديد آمدن اوصاف محمود است . فناء در شيخ تبديل و تحول صفات مريد است به صفات شيخ و به عبارت ديگر فناء مريد است در مراد که اولين مرتبت فنا ميباشد

[5] دريغ کردن

[6] دررونده و دور شونده در شهرها - کسي که سفر دورو دراز ميکند.

[7] نه قابل درك است و نه قايل وصف

[8] زنجير وار

[9] " مثنوى معنوي" طبع آقا ميرزا محمود، ص 1، سطر 3 و 4

[10] سَمَر يعنى افسانه. (تعليقه

[11] مثنوى، ص 4، سطر 14 تا 19

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: پنجشنبه 15 13 ساعت: 21:13

صفحه بندی