مطالب دینی و اخلاقی
خموشي هاي جاده
در پيچ در پيچ جاده هاي شب
در عبور از جاده هاي بي مشعل
مسافري بيدار
با چشماني خواب اندود
در پاي گرداب زمان
در خلوت نور و تاريكي
پا به پاي شب عريان مجروح
من بودم آري ، تنهاي تنها
نه ستاره اي
نه هبوط شهاب سنگي
در قحطي هبوط شهاب هاي آتشين بر چهره سرد زمين
ميان ازدحام ادراك تجلي
آميخته با مه و تاريكي
در سنگستان تنهايي
مه جاده ها با آمدنم ؛
راه را باز مي كردند در حجم پندار .
همسفرهايي خفته در دستان شب
سر به تقدير بغض اندود سپرده بودند .
در دمادم خواب سياه من
و نفس هاي من گويي ؛
دادي آرام خفتگان را نويد بيداري
نفس هايي در گوش شب خاموشان
با تپش پيكرة پژواك
صداي زنجره مي ريخت :
« يادت هست آن دشتهاي سر در گم ؟
كعبه اي بود پاي هر سپيداري
لبخندستان هشياري محراب عبادت بود
با هر انعكاسي سفري مي كرديم
كوه هاي خفته را آرام بيدار مي كرديم
يادت هست در ته بركة عشق ،
من از سفر شب بر مي گشتم ؟.. »
انتهاي جاده در فضاي خيال كه نشسته ؟
راز جاده هاي تهي از مشعل ؛
راز شبيخون ادراك را كه مي داند؟!
انعكاس صداي من در شيشه شكست
امّا ؛
جوابي نيست ... هشياري نيست !
بيداري پاي آن درخت پر برگ چنار
پاي آن نارون كه كليساي يادگاري ها بود
جا مانده است ...
جام نقره اي تفكّر را بايد تنهايي به سر كشيد
از لولوي سياه شب خبري نيست
در پژمردگي خواب انگار ؛
پلك هايم آرام آرام سنگين تر مي شوند
در سايه گاه ترد شب
لگام سفر را به جاده ها مي سپارم
تا نبض « راز » را بگيرم :
« يادت هست آن مرتاض سردرگم
كه مي خواست با چشمان بسته
روح كوه را پشت چشمانش گم كند؟»
كوه ها ديگر كسي را به خلوت خود راه نمي دهند
در شب كوه بايد متولد شد
تا فهميد راز اين بهت را پشت كلام
لولوي سياه شب ؛
هذيان غربت شبهاست !
در خواب سياه خويش ،
در خلوت نور و تاريكي ؛
ناگه از دل كوه عبور كردم
در دل كوه كسي جز خود نديدم
ميان تاريكي و دود
در اتاق بهت كبود
خود را تنها تر از تنها يافتم
آري ، در خموشي هاي جاده
به فكر برگشت آن جاد ه هاي رفته بودم ...
شعر از : میرحسن موسوی
از مجموعه : انتظار
برچسب:
نویسنده: احمد