خرید بک لینک

ولادت

دوازدهمين پيشواى شيعيان و آخرين جانشين رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در سپيده دم نيمه شعبان، سال 255 هجرى قمرى در «سامرّا» ديده به جهان گشود.

نام مباركش نام پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و كنيه اش كنيه آن حضرت است. روايات زيادى از رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و پيشوايان معصوم بر اين مطلب تصريح دارد كه به عنوان نمونه به يك روايت از رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اشاره مى كنيم.


ولادت

دوازدهمين پيشواى شيعيان و آخرين جانشين رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) در سپيده دم نيمه شعبان، سال 255 هجرى قمرى در «سامرّا» ديده به جهان گشود.

نام مباركش نام پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) و كنيه اش كنيه آن حضرت است. روايات زيادى از رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و پيشوايان معصوم بر اين مطلب تصريح دارد كه به عنوان نمونه به يك روايت از رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اشاره مى كنيم.

«الْمَهْدِىُّ مِنْ وُلْدى اسْمُهُ اسْمى وَ كُنْيَتُهُ كُنْيَتى»[1]

مهدى از فرزندان من است. نام او نام من و كنيه اش كنيه من است.

سيره امامان معصوم (عليهم السلام) بر ذكر نكردن نام آن حضرت بود و در مقام ياد يا معرفى او به اشاره و ذكر القاب ايشان بسنده مى كردند. و نيز به شيعيان سفارش مى كردند از بردن نام آن بزرگوار خوددارى ورزند. ابو هاشم جعفرى مى گويد از امام هادى شنيدم كه فرمود:

جانشين پس از من فرزندم حسن مى باشد، ليكن چگونه است وضع شما در مورد جانشين پس از او؟ عرض كردم: از چه نظر، جان من فداى تو باد؟ فرمود: از اين نظر كه او را نمى بينيد و بازگو كردن نام او براى شما روا نخواهد بود. عرض كردم: پس چگونه از او ياد كنيم؟ فرمود: بگوييد حجت خدا از آل محمّد[2]

در پيش گرفتن اين سياست- در ظاهر- به منظور حفظ و حراست حضرت مهدى از خطر دستيابى دشمنان اهل بيت به وى بود. سخن «عثمان بن سعيد» نخستين نايب خاص حضرت مهدى (عجل الله تعالي فرجه الشريف) تأييد كننده اين مطلب است. وى در پاسخ كسى كه از نام مبارك حضرت حجت پرسيده بود، گفت:

از جستجو در اين زمينه بپرهيز، زيرا نزد اين گروه (دستگاه خلافت عباسى) چنين مطرح شده كه نسل امام (حسن عسكرى) منقطع شده است.[3]

پنهان داشتن نام امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) و ناآگاهى دولتمردان عباسى از نام آن حضرت موجب شد كه آنان دچار سرگردانى شوند و پس از شهادت امام عسكرى (عليه السلام) بگويند: از آن حضرت فرزندى باقى نمانده است. از اين رو، اموال امام را تقسيم و برادرش را به عنوان وارث او قلمداد كردند و همين مسأله نقش مهمى در مصون ماندن حضرت مهدى (عجل الله تعالي فرجه الشريف) از تعقيب و تعرض جاسوسان حكومتى داشت.

از سخنان «عثمان بن سعيد» در اين روايت و روايت ديگر[4] و نيز برخى از روايات[5] چنين برداشت مى شود كه اين دستور مربوط به زمان تولد آن حضرت تا پايان دوران غيبت صغرى است كه وجود مبارك آن بزرگوار از سوى حكومت وقت در معرض خطر جدّى قرار داشت. از اين رو، برخى از بزرگان شيعه مثل شيخ بهايى قائل به جواز شده اند.[6]

برخى ديگرفرموده اند: دراين زمان بردن نام آن حضرت نه تنها منعى ندارد، بلكه برعكس چه بسا موجب گسترش فكر عدالت پرورى و تعقيب هدف مقدس آن گرامى خواهد شد.[7]

ولى در بعضى از روايات ديگر تصريح شده كه اين ممنوعيّت، دوران غيبت كبرى را هم در برمى گيرد.[8] به عنوان نمونه، موسى بن جعفر عليه السّلام از حضرت قائم ياد كرد و فرمود:

ولادتش بر مردم پوشيده مى ماند، و بردن نامش بر آنان روا نيست تا روزى كه خداوند فرمان ظهورش دهد ....[9]

علّامه مجلسى پس از نقل هر دو دسته از روايات، روايات دلالت كننده بر تعميم ممنوعيّت را تقويت كرده و روايات ديگر را غير قابل معارضه با آنها مى داند.[10]

ممكن است بين اين دو دسته از روايات به دو گونه جمع كرد:

نخست آنكه نهى وارده در روايات تحريم را حمل بر كراهت كنيم، بويژه با توجه به تصريحى كه در پاره اى از روايات به اسم و كنيه آن حضرت شده است.[11]

راه دوّم جمع، اين است كه بين دوران غيبت صغرى و غيبت كبرى تفصيل قايل شويم و بگوييم: در دوران غيبت صغرى كه بردن نام حضرت مهدى (عجل الله تعالي فرجه الشريف) براى ايشان خطر داشت، حرام بود، اما در اين زمان كه بيمى وجود ندارد حرام نيست، ولى به خاطر رعايت حرمت آن حضرت و وجود تعميم در روايات دسته دوم حكم به كراهت مى كنيم و با اين روش تنافى بين روايات از بين مى رود.

القاب

لقبهاى پيشواى دوازدهم عبارت است از: «حجت»، «قائم»، «مهدى»، «الخلف الصالح» و «صاحب الزّمان»[12].

شيعيان در دوران غيبت صغرى گاهى از آن حضرت و غيبتش به «ناحيه مقّدسه» تعبير مى كردند وگاهى به «غريم» و اين رمزى بود ميان آنان كه بدين وسيله يكديگر را مى شناختند.[13]

در روايتى از امام صادق (عليه السلام) در مورد علّت ملقب شدن پيشواى دوازدهم به مهدى و قائم چنين آمده است: از اين جهت، مهدى گفته مى شود كه انسانها را به هر امر پوشيده اى هدايت مى كند. و از آن جهت قائم گفته مى شود كه پس از آنكه يادش از خاطره ها محو مى شود، قيام مى كند.[14]

از ميان لقبهاى پيشواى دوازدهم لقب «قائم» از آن جهت كه بيانگر دولت عدالت گستر آن حضرت است، نزد امامان و فقهاى شيعه و حتى عموم شيعيان از عظمت و احترام خاصى برخوردار بوده و هست؛ چندان كه وقتى آن حضرت را با اين لقب ياد مى كردند، به احترام ايشان قيام كرده، دست روى سر خود مى گذاشتند و براى آن بزرگوار دعا مى كردند.

نقل شده است: امام رضا (عليه السلام) در مجلسى (در خراسان) به هنگام بردن نام «قائم» از جاى خود برخاست و دو دست خود را بر سر مبارك نهاد و عرضه داشت: «اللَّهُمَّ عَجِّلْ فَرَجهُ وَ سَهِّلْ مَخْرَجَهُ[15]»

از امام صادق (عليه السلام) درباره علّت قيام به هنگام ذكر لفظ «قائم» پرسيده شد. فرمود:

چون براى او غيبتى طولانى خواهد بود و به خاطر لطف زيادى كه به دوستانش دارد، به هر كس كه او را با اين لقب- كه بيانگر دولت او و ابراز تأسّف از غربت اوست- ياد كند، عنايت ويژه اى خواهد داشت. و شايسته است كه بنده فروتن در برابر سرورش كه به او نظر لطف دارد، به هنگام بردن نام او قيام كند و از خدا تعجيل فرجش رابخواهد.[16]

پدر و مادر

پدر پيشواى دوازدهم، امام حسن عسكرى (عليه السلام) و مادرش «نرجس خاتون»[17] دختر يشوعا پسر قيصر، امپراتور روم و مادرش از اولاد شمعون وصىّ حضرت عيسى (عليه السلام) است.

وى از چنان ارج و منزلتى برخوردار بود كه «حكيمه» عمّه امام عسكرى(عليه السلام) كه خود از بانوان بزرگ خاندان امامت به شمار مى رود، او را سيّده خود و خانواده اش خطاب مى كرد و خويش را خدمتگزار او مى دانست.[18]

اين بانوى بزرگوار گر چه در كشور روم و در كاخ سلطنتى امپراتور و فرزندش مى زيست و پيش از آشنايى با «بيت امامت» كيش مسيحى داشت، امّا دست تقدير و مشيّت حق[19] او را به خانواده امامت رهنمون ساخت تا آخرين شكوفه ولايت و امامت از دامن او برويد.

داستان بدين قرار بود كه در جريان لشكركشى كه امپراتور روم عليه مسلمانان داشت،[20] عده اى از زنان نيز براى پرستارى و كمكهاى درمانى همراه سپاه حركت كردند. «نرجس خاتون» نيز به صورت ناشناس همراه زنان به راه افتاد.

سپاه روم با سپاه اسلام درگير شدند و از آنان شكست سختى خوردند. عده زيادى از آنان از جمله زنان پرستار، اسير مسلمانان گشته و به بغداد برده شدند.

در اين هنگام، امام هادى (عليه السلام) يكى از ياران خود را مأمور كرد به بغداد رود و آن كنيز را از مالكش بخرد. با نشانه هايى كه امام داده بود «نرجس» از بين ديگر بردگان زن شناسايى و خريدارى شد و به محضر امام هادى (عليه السلام) آورده شد.

امام (عليه السلام) خواهرش «حكيمه» را فراخواند و ضمن معرفى «نرجس» به وى فرمود: «اين همان است.» حكيمه خاتون چون اين سخن امام (عليه السلام) را شنيد، «نرجس» را مدتى در آغوش گرفت و بسيار خوشحال شد. سپس امام (عليه السلام) به خواهرش فرمود:

اى دختر رسول خدا! او را به خانه ات ببر و واجبات و مستحبّات الهى را به او بياموز كه او همسر «ابو محمّد» و مادر «قائم» مى باشد.[21]

اين سخن امام بيانگر آن است كه اين بانوى بزرگوار نزد امامان عليهم السّلام به نام و وصف شناخته شده بود و آنان در انتظار ميلاد مهدى موعود (عجل الله تعالي فرجه الشريف) از اين بانو بودند.

چگونگى ولادت

نطفه يكتا ذخيره الهى، حجّت داور و آخرين جانشين پيامبر (عليه السلام) به مشيت پروردگار در رحم «نرجس» تكوّن يافت، امّا مراحل رشد جنينى آن بر خلاف ديگر افراد و حتى ديگر امامان بود، بگونه اى كه تا لحظه ولادت هيچ اثرى از باردارى در مادرش نمودار نبود. به همين جهت حتّى نزديكترين افراد خانواده همچون «حكيمه» از موضوع باردارى نرجس خبر نداشتند. در اينجا اجمال چگونگى ولادت حجت حقّ را از زبان «حكيمه» مى شنويم.

ابو محمّد كسى را نزد من فرستاد كه امشب افطار نزد ما باش كه خداى متعال حجت خود را امشب به دنيا خواهد آورد.

پرسيدم: مادرش كيست؟

فرمود: نرجس.

عرض كردم: در او هيچ نشانه حمل نمى بينم!

فرمود: همان است كه گفتم.

سپس بر نرجس وارد شدم و بدو گفتم: خداوند امشب به تو پسرى عطا خواهد كرد كه سرور هر دو جهان خواهد بود.

چون از نماز فارغ شدم، افطار كرده، خوابيدم. نيمه هاى شب براى نماز شب بيدار شدم. پس از اداى نماز به رختخواب خود بازگشتم. نرجس در حال استراحت بود. مدتى در رختخواب نگران ماندم. نرجس بيدار شد. نماز شب گزارد و دوباره به استراحت پرداخت.

صبح كاذب دميد، ولى از ولادت خبرى نبود. در دلم دچار ترديد شدم كه امام عسكرى (عليه السلام) از اتاق ديگر بانگ برآورد: عمّه شتاب مكن كه امر خدا نزديك است.

نشستم و به تلاوت قرآن مشغول شدم. در اين هنگام «نرجس خاتون» وحشت زده بيدار شد.

به سويش دويدم و گفتم: چيزى احساس مى كنى؟

گفت: آرى.

گفتم: بر اعصابت مسلط باش كه وعده خدا نزديك است.

آن گاه لحظه اى غفلت بر من دست داد، گويى پرده اى بين او و من آويخته شد. پس از چند لحظه كه آن حالت برطرف شد، متوجه شدم كه حجّت خدا به دنيا آمده است.

مولود را ديدم كه پيشانى بر سجده نهاده است. او را در آغوش گرفتم. در اين هنگام صداى امام را شنيدم كه فرمود: عمه پسرم را نزد من بياور. مولود را نزد امام حسن (عليه السلام) بردم. امام او را در آغوش گرفت. در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت. آن گاه دست مباركش را بر ديده ها، گوشها و ديگر اندام بدنش كشيد و كامش را برداشت. سپس به وى فرمود: فرزندم سخن بگو. حجت خدا بى درنگ سخن آغاز كرد:

«اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَحْدَهُ لاشَريكَ لَهُ وَ انَّ مُحَمَّدًا رَسُولُ اللَّهِ ...»

آن گاه به اميرمؤمنان (عليه السلام) و يكايك امامان از جمله پدر بزرگوارش درود فرستاد و ساكت شد.

امام فرمود: عمّه! او را نزد مادرش ببر. پس او را نزد مادرش بردم.[22]

شمايل و خصوصيّات

رواياتى كه در مقام بيان شمايل و خصوصيات جسمى و روحى حضرت مهدى (عجل الله تعالي فرجه الشريف) وارد شده، به دو دسته تقسيم مى شود:

الف- رواياتى كه بطور كلّى آن حضرت را در صورت و سيرت شبيه پيامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) معرفى مى كند. در زير به يك نمونه اشاره مى كنيم.

رسول اكرم (صلی الله علیه و آله و سلم ) فرمود:

«الْمَهْدِىُّ مِنْ وُلْدى اسْمُهُ اسْمى وَ كُنْيَتُهُ كُنْيَتى، اشْبَهُ النَّاسِ بى خَلْقًا وَ خُلْقًا»[23]

مهدى از فرزندان من است. نام او نام من و كنيه اش كنيه من است. در صورت و سيرت، شبيه ترين مردمان به من است.

ب- رواياتى كه به پاره اى از شمايل و ويژگيهاى جسمى يا اخلاقى آن حضرت تصريح دارد. اين روايات زياد است.[24] در اينجا به نمونه هايى از آنها اشاره مى كنيم.

امير مؤمنان (عليه السلام) فرمود:

«هُوَ شابٌّ مَرْبُوعٌ، حَسَنُ الْوَجْهِ، حَسَنُ الشَّعْرِ، يَسيلُ شَعْرُهُ عَلى مِنْكَبَيْهِ وَ نُورُ وَجْهِه يَعْلُو سَوادَ لِحْيَتِه وَ رَأْسِه »[25]

او جوانى راست قامت است كه چهره اى زيبا و مويى نيكو دارد كه بر شانه هايش فرو ريخته و درخشندگى چهره اش بر سياهى موهاى محاسن و سرش غلبه مى كند.

امام رضا (عليه السلام) فرمود:

ه 1- «عَلامَتُهُ انْ يَكُونَ شَيْخَ السِّنِّ، شابَّ الْمَنْظَرِ حَتَّى انَّ النَّاظِرَ لَيَحْسَبُهُ ابْنَ ارْبَعينَ سَنَةٍ اوْ دُونَها، وَ انَّ مِنْ عَلامَتِه انْ لايَهَرمَ بِمُرُورِ الْايّامِ وَ اللَّيالى عَلَيْهِ حَتَّى يَأْتِيَهُ اجَلُهُ [26]

نشانه او سيماى جوانى در سنّ كهولت است، چندان كه بيننده، او را چهل ساله يا كمتر مى پندارد، و نيز از نشانه هاى او اين است كه با گذشت زمان پير نمى شود تا زمانى كه اجلش فرا رسد.

2- «يَكُونُ اوْلى بِالنَّاسِ مِنْهُمْ بِانْفُسِهِمْ وَ اشْفَقَ عَلَيْهِمْ مِنْ آبائِهِمْ وَ امَّهاتِهِمْ، وَ يَكُونُ اشَدَّ النَّاسِ تَواضُعًا لِلَّهِ عَزَّوَجَلَّ، وَ يَكُونُ آخَذَ النَّاسِ بِما يَأْمُرُ بِه وَ اكَفَّ النَّاسِ عَمَّا يَنْهى عَنْهُ.[27] »

امام از مردم به آنان سزاوارتر، از پدران و مادرانشان بر آنان مهربانتر و در برابر خداوند بزرگ از همه متواضعتر است. آنچه به مردم فرمان دهد، خود بيش از ديگران بدان عمل مى كند و آنچه مردم را از آن بازمى دارد، خود بيش از همگان از آن پرهيز مى كند. [28]

پــــــــــــــــي نــــــــــــوشتــهـــــا :

[1] اصول كافى، ج 1، ص 514؛ اعلام الورى، ص 418

[2] كمال الدين ج 2 ص 318. و منتخب الاثر ص 226

[3] بحارالانوار ج 51 ص 33

[4] ر ك الغيبه ص 219 و اصول كافى ج 1 ص. 33

[5] ر ك اصول كافى ج 1 ص 333.

[6] ر ك مرأة العقول ج 4 ص 17 به نقل از مفتاح الفلاح

[7] ر ك تاريخ الغيبة الصغرى ص 280 انتشارات مكتبة الرسول الاعظم

[8] ر. ك. تاريخ الغيبة الصغرى، ص 280، انتشارات مكتبة الرسول الاعظم.

[9] براى آگاهى بيشتر از اين روايات ر. ك. بحارالانوار، ج 51، ص 32؛ الغيبة، ص 281.

[10] بحارالانوار، ج 51، ص 32؛ مرآة العقول، ج 4، ص 16

[11] براى آگاهى بيشتر به بحارالانوار، ج 51، ص 32؛ مرآة العقول، ج 4، ص 16- 17 رجوع كنيد.

[12] به عنوان نمونه رجوع كنيد به حديث صحيفه فاطمه زهرا( ع) در كمال الدين، ج 1، ص 307.

[13] اعلام الورى، ص 418.

[14] بحارالانوار، ج 51، ص 30.

[15] الزام الناصب، ج 1، ص 271.

[16] همان مدرك

[17] در روايتى نام اصلى وى« مليكه» ذكر شده است.( ر. ك. اعيان الشيعه، ج 2، ص 144.)

[18] بحارالانوار، ج 51، ص 12.

[19] در پاره اى روايات براى نرجس خاتون و انگيزه حضور وى در ميان لشكريان پدرش خوابى نقل شده است. براى آگاهى ازتفصيل اين خواب به كمال الدين، ج 2، ص 417- 423 رجوع كنيد.

[20] تاريخ دقيق اين لشكركشى مشخص نيست. آنچه در منابع تاريخى آمده، وقوع جنگهايى ميان قواى روم و مسلمانان درسالهاى 240- 253 هجرى قمرى است كه در خلال آنها اسيرانى از دو طرف گرفته شده است. جريان لشكركشى ياد شده ممكن است در سال 248 يا 249 بوده كه طىّ آن بسيارى از نيروهاى دو طرف كشته و تعداد زيادى از اشراف روم به دست مسلمانان اسير شدند( ر. ك. تاريخ العرب و الّروم، ص 225؛ كامل ابن اثير، ج 7، ص 121).

[21] كمال الدين، ج 2، ص 423.

[22] كمال الدين، ج 2، ص 424- 425؛ منتخب الأثر، ص 321- 333.

[23] منتخب الاثر، ص 182- 183.

[24] براى آگاهى بيشتر از اين روايات به منتخب الاثر، ص 141- 175 و 185- 187 رجوع كنيد

[25] الغيبه، 281؛ ارشاد، ص 363.

[26] منتخب الأثر، ص 285.

[27] بحارالانوار، ج 25، ص 117.

[28] منبع : تاريخ زندگانى امام مهدى(عجل الله تعالي فرجه الشريف)

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: چهارشنبه 20 13 ساعت: 0:1

صفحه بندی