خرید بک لینک
مرحوم حجه الاسلام آقاي مجد، پدر مرحوم حجه الاسلام آقاي شيخ مرتضي زاهد تهراني(رضوان الله تعالي عليه) در سفر نامه خود كرامتي از امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) نقل مي كند كه حاصل آن چنين است: شيخ عبيداء كه يكي از اشرار كرد در زمان سلطنت ناصرالدين شاه بود با شصت هزار نفر سوار، سر به طغيان برداشت بطوري كه به هر كجا مي رسيد همه را قتل عام مي كرد، . . . .

مرحوم حجه الاسلام آقاي مجد، پدر مرحوم حجه الاسلام آقاي شيخ مرتضي زاهد تهراني(رضوان الله تعالي عليه) در سفر نامه خود كرامتي از امام زمان(عجل الله تعالي فرجه الشريف) نقل مي كند كه حاصل آن چنين است: شيخ عبيداء كه يكي از اشرار كرد در زمان سلطنت ناصرالدين شاه بود با شصت هزار نفر سوار، سر به طغيان برداشت بطوري كه به هر كجا مي رسيد همه را قتل عام مي كرد، يك شب ساعت چهار از شب گذشته مرحوم وقايع نگار پيش خدمتش آقا شيخ علي، را نزد من فرستاد كه با عجله پيش او بروم. من هم خدمت او رفته و ديدم كه نشسته و دو سه نامه باز شده در پيش روي دارد وهين طور علي الدوام بر روي زانوي خود مي زند و گريه مي كند.

تا بنده وارد شده و سلام كردم صداي آن پير مرد بلند شد كه فلاني مردكه آمد گفتم: مرد كه كيست؟ گفت: بيا ببين آقا ميرزا داود از تبريز نوشته است كه در تبريز سر كوچه ها را سدبندي كرده اند و شيخ عبيداء مردم مياندوآب را قتل عام كرده و با شصت هزار سوار و تفنگهاي مارتين كه از فاصله دو فرسخي هدف را مي زنند قصد دارد كه تهران را تصرف كند او بچه هاي كوچك را به هوا پرتاب كرده و سپس با شمشير به دو نيم مي كند. شيخ عبيداء در كمال خاطر جمعي گفته است: كه روز جمعه وارد تهران مي شوم و در تكيه دولت نماز جمعه مي خوانم و بر تخت خواهم نشست. اگر چنين شود تكليف ما چيست؟ ما بايد چه كار كنيم ؟ گفتم كه : جواب جنابعالي دو كلمه آرامش بخش است و آن اين است كه آيا جنابعالي اعتقاد به امام زمان داريد يا خير؟ گفت: لعنت خدا بر منكر امام زمان گفتم: پس خاطرات جمع باشد كه آن آقا خودش در چنين مواردي اسلام و دين و مذهب را حفظ مي كند زيرا او در همه عالم امكان، متصرف است. گفت: شما شب را به اطمينان خاطر مي خوابي ؟گفتم :بلي كسي كه چنين صاحب و حافظ داشته باشد چرا آسوده خاطر نخوابد ؟! آن شب گذشت. تا آن كه سپاهي از تهران با سه هزار نفر مأمور شده و به شتاب تمام به سوي شيخ مذكور حركت كردند. يك هفته بيشتر نگذشته بود كه خبر فرار كردن شيخ عبيداء رسيد. مرحوم وقايع نگار كسي را به نزد من فرستاد. پيش او رفته و ديدم جمعي از رجال دولت در آنجا جمع هستند شخص فربه، چاق، خوشرو و خوش مويي را در آنجا ديدم كه در مجلس نشسته و لباس نظامي با درجه هايي از طلا و نشانهاي بسيار، بر تن دارد، سلام كردم، وقايع نگار گفت: بر منكر امام زمان لعنت، سركار سردار خودت كيفيت جنگ و فتح شما و فرار شيخ عبيداء را براي فلاني بيان فرما.بر من معلوم شد كه آن جوان از لشكر شيخ عبيداء و برادر حمزه ، سپهسالار لشكر شيخ عبيداء مي باشد. سردار مذكور مي گفت: وقتي شيپور جنگ زده شد ديديم كه سپاه سه هزار نفري لشكر ايمان در مقابل سپاه شصت هزار نفري ما يك لقمه بيش نيست پيش خودم گفتيم: به يك حمله همه را خواهيم كشت. ناگهان ديديم سوار سفيد پوشي در ميان سواران شما ايستاده و بر هر سمتي كه اشاره مي كند سوارهاي ما مثل برگ درخت به زمين مي ريزند و كشته مي شوند. با اين كيفيت حساب كرديم كه اگر نيم ساعت ديگر به جنگ ادامه دهيم يك نفر از ما باقي نمي ماند اين بود كه باقيمانده لشكر، همراه شيخ عبيداء پا به فرار گذاشتند و من به سوي تهران آمده و شيعه و پناهنده به دولت اين ملت گشتم.

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: پنجشنبه 21 13 ساعت: 0:1

صفحه بندی