مطالب دینی و اخلاقی
. ارزش کارخالصانه
آيه الله بهجت مي فرمايد: «يکي از علماي نجف روزي در مسير راهش به فقيري يکدرهم صدقه داد (البته بيشتر با خود نداشت). شب در خواب ديد که او را به باغمُجَلَّلي دعوت کرده اند که نظير آن را کسي نديده بود؛ باغي داراي قصري بسيار عاليو زيبا. پرسيد: اين باغ و قصر از آنِ کيست؟
گفتند: از آنِ شماست. وي تعجب کرد که من در برابر اين همه تشريفات، عملي انجامنداده ام. به او گفتند:

1. ارزش کارخالصانه
آيه الله بهجت مي فرمايد: «يکي از علماي نجف روزي در مسير راهش به فقيري يکدرهم صدقه داد (البته بيشتر با خود نداشت). شب در خواب ديد که او را به باغمُجَلَّلي دعوت کرده اند که نظير آن را کسي نديده بود؛ باغي داراي قصري بسيار عاليو زيبا. پرسيد: اين باغ و قصر از آنِ کيست؟
گفتند: از آنِ شماست. وي تعجب کرد که من در برابر اين همه تشريفات، عملي انجامنداده ام. به او گفتند: تعجب کردي؟ گفت: آري! گفتند: تعجب نکن! اين پاداش آن يکدرهم شماست که خالصانه و با حُسن نيت انجام گرفته است.»[1]
2. يادي از استاد
استاد مطهري مي گويد: «از استاد خودم، عالم جليل القدر، مرحوم آقاي حاج ميرزاعلي آقا شيرازي ـ اعلي الله مقامه ـ که از بزرگ ترين مرداني بود که من در عمر خودديده ام و به راستي نمونه اي از زهاد و عباد و اهل يقين و يادگاري از سلف صالح بودکه در تاريخ خوانده ايم، جريان خوابي را به خاطر دارم که نقل آن بي فايده نيست....
ايشان يک روز ضمن درس، در حالي که دانه هاي اشکشان بر روي محاسن سفيدشان ميچکيد، اين خواب را نقل کردند. فرمودند: در خواب ديدم مرگم فرا رسيده است. مردن راهمان طوري که براي ما توصيف شده است، در خواب يافتم؛ خويشتن را جدا از بدنم ميديدم و ملاحظه مي کردم که بدن مرا به قبرستان براي دفن حمل مي کنند. مرا بهگورستان بردند و دفن کردند و رفتند. من تنها ماندم و نگران که چه بر سر من خواهد آمد؟
ناگاه سگ سفيدي را ديدم که وارد قبر شد. در همان حال حِس کردم که اين سگ،تندخويي من است که تجسم يافته و به سراغ من آمده است. مضطرب شدم. در اضطراب بودمکه حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) تشريف آوردند و به من فرمودند: عصه نخور من آن را از توجدا مي کنم.»[2]
واي به حال کساني که سيد الشهداء (عليه السلام) دستشان را نگيرد! اينجاست که بايد گفت:
اي دريده پوستين يوسفان
گرگ برخيزي از اين خواب گران
گشته گرگان يک به يک خوها تو
مي درانند از عضب اعضاي تو
زآنچه مي بافي همه روزه بپوش
زآنچه مي کاري هم روزه بنوش
چون زدستت زخم بر مظلوم رُست
آن درختي گشت و زان زقُّوم رُست
اين سخنانهاي چو مار و کژدمت
مار و کژدم مي شود گيرد دمت[3]
3. بدترين عذاب
مردي به شعيب پيغمبر صلوات الله عليه گفت: چرا من اين همه گناه مي کنم، خداوند مرا عقوبت نميکند؟ جواب آمد که تو گرفتار بدترين عقوبتها (قساوت و سنگدلي) هستي و خود نمي داني.
مولوي به همين داستان اشاره دارد، آنجا که مي گويد:
آن يکي مي گفت در عهد شعيب
که خدا از من بسي ديده است عيب
چند ديد از من گناه و جرمها
وزکرم يزدان نمي گيرد مرا
حق تعالي گفت در گوش شعيب
در جواب او فصيح از راه غيب
که بگفتي چند کردم من گناه
وز کرم نگرفت در جرمم اله
عکس مي گويي و مقلوب اي سفيه
اي رها کرده ره و بگرفته تيه
چند چندت گيرم و تو بي خبر
در سلاسل مانده اي پا تا بسر
زنگ تو ببر توست اي ديگ سياه
کرد سيماي درونت را تباه
بر دلت زنگار بر زنگارها
جمع شد تا کور شد ز اسرارها [4]
4. آيه الله العظمي حجت در لحظه هاي آخر
مرحوم مرتضي حايري مي گويد: سه مطلب که جنبه غيبي داشت، از مرحوم حجت در لحظهاي آخر ديدم:
1. خبر داد که مرگ من ظهر است. و ظهر هم واقع شد؛
2. در مکاشفه اي امير المؤمنين (عليه السلام) را ديد؛
3. خبر داد: «آخر زادي مِنَ الدُّنيا تُربَهُ الحُسَين؛ آخرين توشه من از دنياتربت حسين(عليه السلام) است.» و چنين شد.[5]
5. مرحوم حاج آخوند تربتي در آخرين لحظات
بعد از نماز صبح رو به قبله خوابيد و عبايش را بر روي چهره اش کشيد. ناگهانمانند آفتابي که از روزني بر جايي بتابد يا نور افکني را متوجه جايي گردانند، رويپيکرش از سر تا پا روشن شد و رنگ چهره اش که به سبب بيماري زرد گشته بود، نورانيگرديد؛ چنان که از زير عباي نازک که بر رخ کشيده بود، ديده مي شد و تکاني خورد وگفت: «سلامٌ عَلَيکُم يا رَسُولَ الله شما به ديدن اين بنده بي مقدار آمديد!» و پساز آن، درست مانند افرادي که به ترتيب به ديدنش مي آيند، بر حضرت امير المؤمنين(عليه السلام) و يکايک ائمه(عليهم السلام) تا امام دوازدهم (عليه السلام) سلام مي کرد و از آمدن آنها اظهار تشکر ميکرد. سپس بر حضرت فاطمه زهرا (سلام الله عليها) و بعد از آن، به حضرت زينب (سلام الله عليها) سلام کرد و آنگاه خيلي گريست و گفت: «بي بي من براي شما خيلي گريه کرده ام.»[6]
6. امر به معروف با زبان نرم
شخصي مي گفت: با شهيد آيه الله سيد محمد رضا سعيدي از کوچه اي مي گذشتيم.ايشان متوجه دختر بچه اي شد که جلوي خانه اي مشغول بازي بود و دامن کوتاهي بر تنداشت. آيه الله سعيدي آرام نزد او رفت و پس از سلام، با لحني مهربانانه و کودکانهبا او لب به سخن گشود و گفت: دختر خانم! تو خونه شلوار داري؟ دختر گفت: بله آقا!گفت: پس برو شلوارت را بپوش! آفرين دختر خوب! و دختر بچه به طرف خانه دويد.
هنوز به پيچ کوچه نرسيده بوديم که بازگشت و به سرعت خود را به شهيد سعيديرساند و گفت: آقا! آقا! ببين شلوارم را پوشيدم.[7]
7. عمل خالص
محدث قمي براي فرزندش چنين نقل کرده است:
وقتي کتاب «منازل الآخره» را تأليف و چاپ کردم و به قم آمدم، شخصي به نام شيخعبدالرزاق که هر روز قبل از اذان ظهر در صحن حضرت معصومه (سلام الله عليها) مسئله مي گفت ـ ومرحوم پدرم، کربلايي محمد رضا هر روز در مجلس او حاضر مي شد و به او علاقه خاصيداشت ـ روزها کتاب «منازل الآخره» را مي گشود و براي مستمعين مي خواند و توضيح ميداد.
يک روز پدرم به خانه آمد و گفت: شيخ عباس! کاش مثل اين مسئله گو مي شدي و ميتوانستي منبر بروي و اين کتاب را که امروز براي ما مي خواند، بخواني!
چند مرتبه خواستم بگويم که آن کتاب از آثار و تأليفات من است، اما هر بارخودداري کردم و چيزي نگفتم و فقط عرض کردم: دعا بفرماييد خداوند توفيقي مرحمتبفرمايد.[8]
8. جبران اشتباه وقت بيشتري لازم دارد
نخست وزير کانادا هنگامي که آمار جنايات جنسي را با خبرنگاران در ميان گذاشت،خبرنگاري به وي گفت: چرا دولت جلوي اينها را نمي گيرد؟
گفت: ما بيست سال پيش با اختلاط زن و مرد، اشتباه کرده ايم و حداقل دو برابرزمان مي خواهد که اصلاح شويم.[9]
پاورقــــــــــــــــــــي
------------------------------------------
[1] . بهجت عارفان در حديث ديگران، رضا باقي زاده، دفتر نخست، قم، انتشاراتزائر، چاپ اوّل، 1379، ص 174.
[2] . عدل الهي،مرتضي مطهري،قم،انتشارات صدرا،چاپ دهم،1357،صص250ـ251.
[3] . مثنوي مولوي، به نقل از همان، صص 253 ـ 254.
[4] . همان، صص 186 ـ 187.
[5] . کيمياي محبت، محمد محمدي ري شهري، قم، دار الحديث، چاپ سوم، 1378، صص245 ـ 246 با تلخيص.
[6] . فضيلتهاي فراموش شده، حسينعلي راشد، با مقاله اي از جلال رفيع، مؤسسهاطلاعات، چاپ سوم، 1371، ص 149.
[7] . پيکار بامنکر، محمد عابدي، ص 185، به نقل از: عبرتها در آينه داستانها،احمد دهقان، انتشارات نهاوندي، چاپ اوّل، 1378، ص 30.
[8] . شاخه طوبي، عباس اسلامي نسب، به نقل از همان، ص 62.
[9] . فساد سلاح تهاجم فرهنگي، سيد محمود مدني بجستاني، قم، دفتر انتشاراتاسلامي، 1347، ص 347.
برچسب:
نویسنده: احمد