مطالب دینی و اخلاقی
بهلولمي گويد: راه بين مكه و مدينه را پياده مي پيمودم. در «رابوق» روستاي بين راه كههندوانه خوبي دارد، هندوانه گرفتم و خوردم. پوستش را هم تراشيدم تا سبز شد و چيزيدر آن نماند. پوست را كنار گذاشتم. زن عربي از خيمه درآمد و پوست را برد. گفتم:لابد گوسفندي دارد و براي آن مي برد. ديدم پوست را تكه تكه كرد، چند تكه را خورد وما بقي را بچه هايش خوردند. گفتم:

1. پاداش ده برابر
بهلولمي گويد: راه بين مكه و مدينه را پياده مي پيمودم. در «رابوق» روستاي بين راه كههندوانه خوبي دارد، هندوانه گرفتم و خوردم. پوستش را هم تراشيدم تا سبز شد و چيزيدر آن نماند. پوست را كنار گذاشتم. زن عربي از خيمه درآمد و پوست را برد. گفتم:لابد گوسفندي دارد و براي آن مي برد. ديدم پوست را تكه تكه كرد، چند تكه را خورد وما بقي را بچه هايش خوردند. گفتم: اي واي! فقر تا اين درجه! صد و پنجاه ريال سعوديداشتم، همه را به آن زن دادم. با جيب خالي راه افتادم. گفتم: خدا روزيم را ميرساند، كه اتوبوسي حامل ايرانيان فرا رسيد. اصرار كردند كه سوار شوم. گفتم: من اينراه را پياده مي روم و سوار نشدم.
گفتند:پس به آقاي بهلول بايد كمك كرد. هزار و پانصد ريال به من دادند و ديدم ]مَنْجَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ اَمْثَالِهَا[[1] مصداق پيداكرد.[2]
2. خدا به تو سلام ميرساند
علامهسيد محمد حسين طباطبايي مي گويد: براي تحصيل به حوزه علميه نجف رفتم و به خاطرشرافت و عزت خانوادگي، خود را به هيچ يك از مراجع تقليد نجف معرّفي نكردم و براياداره زندگي خويش، هر ماه حواله اي از طرف پدرم از تبريز دريافت مي كردم.
جنگجهاني دوم شروع شد و رفت و آمد مشكل، و چند ماه بود كه پول نرسيد. قصاب و بقال محلكه نسيه مي دادند، گفتند: آقا سيد! حساب شما زياد شده و ديگر از نسيه دادن معذوريمتا شما بدهي گذشته خود را بپردازي.
شرمندگيبدهكاري از يك سو و بيپولي براي تهيه غذا از سوي ديگر، مرا در فشار قرار داد.ناراحت شدم و به حرم اميرمؤمنان ـ عليه السلام ـ رفتم و به آن بزرگوار توسل جستم وحل مشكل خويش را از خدا خواستم. به خانه بازگشتم و در اين انديشه بودم كه صدايكوبه در به گوشم رسيد. رفتم، ديدم سيد لاغر اندامي كه كلاهي بر سر و عبايي بر دوشداشت، در را ميزند. پس از سلام و تعارفات معمولي كه ميان ما گذشت، گفت: «سيد محمدحسين! خدا به تو سلام ميرساند و ميفرمايد: بيست سال است كه تو را از خطر تهيدستي وغربت حفظ كرديم، باز هم وامانده نخواهي شد و مشكل تو در اين هفته حل مي شود.»
گفتم:شما كيستيد؟ گفت: «من شاه ولي هستم.» و به ناگاه از نظرم ناپديد شد. به منزلبازگشتم و تازه به فكر فرو رفتم كه «خدا به تو سلام مي رساند.» يعني چه؟ پس ازانديشه بسيار، اين سؤال برايم حل شد؛ زيرا در روايات ديده بودم كه خدا به وسيلهجبرئيل گاه به سلمان، ابوذر و... سلام مي رسانيد. با خود گفتم: اگر به راستي دراين هفته مشكل حل شد، بايد بپذيريم كه اين نويد غيبي است و عجيب اينكه دو روز بعدچند نفر از بازرگانان تبريز آمدند و پول چهار ماه را كه پدرم فرستاده بود،آوردند.[3]
3. از خدا درخواست مي كنمنه شيخ
آيةاللهحجت وقتي از نجف به قم مي آيد، مرحوم آيةالله العظمي عبد الكريم حائري به ايشانپيام مي فرستد كه هر وقت به پول احتياج داشتي، ما در خدمت هستيم و تقديم مي كنيم.
آيةاللهحجت در جواب مي گويد: من از لطف و كرامت ايشان كمال تشكر را دارم، ولي اگر من بهپول نياز داشتم، از خود «كريم متعال» درخواست مي كنم، نه از شيخ عبدالكريم.[4]
4. بستري از سرگين
يكياز نزديكان مأمون، در آن بيماري كه بر اثر آن از دنيا رفت، بر او وارد شد. ديد كهدستور داده بستري از سرگين براي او بسازند و خاكستري بر آن بريزند. و مأمون بر آنخوابيده بود و مي غلطيد و مي گفت: اي آنكه پادشاهي ات بي زوال است! بر زوال يافتهاي ببخشاي! و پيوسته چنين گفت تا مرد.[5]
5. لقمه حرام
شيخبهايي، نقش غذا را در ساختار روحي انسان بسيار مهم مي داند و از لقمه حرام سختبرحذر مي دارد و مي گويد:
لقمهناني كه باشد شبهه ناك
درحريم كعبه ابراهيم پاك
گربدست خود فشاند تخم آن
وربه گاو چرخ كردي شخم آن
ورمهنو در حصادش داس كرد
وربه سنگ كعبه اش دستاس كرد
وربه آب زمزمش كردي عجين
مريمآيين پيكري از حُور عين
وربخواندي بر خميرش بي عدد
فاتحهبا قل هوالله احد
وربود از شاخ طوبي آتشش
ورشديروح الامين هيزم كشش
ورتو بر خواني هزاران بسمله
برسر آن لقمه پر ولوله
عاقبتخاصيتش ظاهر شود
نفساز آن لقمه تو را قاهر شود
درره طاعت تو را بيجان كند
خانهدينِ تو را ويران كند[6]

پاورقــــــــــــــــــــي
---------------------------------------------------------
[1].انعام / 160.
[2].اعجوبه عصر، ص 19.
[3].كرامات صالحين، ص 288 با تلخيص. قابل ذكر است كه در ادامه داستان آمده كه مرحومعلامه مي گويد: بررسي كردم و ديدم مراد! "از بيست سال، مدت ملبس شدن من بهلباس روحانيت است و شاه ولي هم مردي است كه دويست سال جلوتر از دنيا رفته بود.
[4].1سوه پارسايان، ص 123.
[5].كشكول شيخ بهايي، ترجمه عزيزالله كاسب، ص 477.
[6].مثنوي نان و حلوا، شيخ بهايي.
برچسب:
نویسنده: احمد