خرید بک لینک
پارساى تهيدستى ازدواج کرد، سالها گذشت ولى فرزندى از او نشد. نذر کرد: ((که اگر خداوند به من پسرى دهد، جز اين لباس پاره پوره اى که پوشيده ام ، هر چه دارم همه را به تهيدستان صدقه دهم . )) اتفاقاً همسرش حامله شد و پس از مدتى پسر زاييد، او به نذر خود وفا کرد و همه دارايى خود را به مستمندان داد. سالها از اين ماجرا گذشت . از سفر شام باز مى گشتم ، به محل سکونت آن پارساى فقير که دوستم بود رفتم تا احوالى از او بپرسم . وقتى که به آن محل رسيدم از او جويا شدم ، گفتند: در زندان شهربانى است . پرسيدم : چرا؟ شخصى گفت : ((پسرش شراب خورده و عربده کشيده و بدمستى نموده و خون کسى را ريخته است و فرار کرده است و به جاى او پدر بينوايش را دستگير کرده و زندانى نموده اند و زنجير برگردن و پاى او بسته اند.

گفتم : ((او اين بلا را با راز و نياز از درگاه خدا خواسته است .)) (پدر بر اثر بى فرزندى ، مدتها از خدا خواست تا داراى پسر شود، اکنون که داراى پسر شده ، همان پسر، بلاى جانش گرديده است ، بايد از خدا پسر صالح خواست نه پسر بدون شرط)!

زنان باردار، اى مرد هشيار
اگر وقت ولادت مار زايند

از آن بهتر به نزديک خردمند
که فرزندان ناهموار زايند

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: پنجشنبه 12 13 ساعت: 8:14

صفحه بندی