خرید بک لینک
1.بوعلي و بيمار عشق

بوعليسينا بر بالين بيماري آمد كه در ضمير پنهان، عشق سوزاني داشت و نمي توانست به زبانآورد. نبض او را در دست گرفت و كسي كه نامهاي محلات شهر را مي دانست يك يك آنها رابه زبان آورد. چون به نام يكي از محلات رسيد، نبض بيمار حركت شديدي كرد. بوعليدستور داد كوچه هاي اين محل را نام برد. نام يكي از كوچه ها نيز نبض مريض را بهسختي حركت داد.

خلاصه ............

بقیه در ادامه مطلب


1.بوعلي و بيمار عشق

بوعليسينا بر بالين بيماري آمد كه در ضمير پنهان، عشق سوزاني داشت و نمي توانست به زبانآورد. نبض او را در دست گرفت و كسي كه نامهاي محلات شهر را مي دانست يك يك آنها رابه زبان آورد. چون به نام يكي از محلات رسيد، نبض بيمار حركت شديدي كرد. بوعليدستور داد كوچه هاي اين محل را نام برد. نام يكي از كوچه ها نيز نبض مريض را بهسختي حركت داد.

خلاصهنام خانه هاي آن كوچه و نام اشخاص آن را بردند تا نام دختري را بر زبان آوردند،نبض حركت شديدتري كرد. بو علي گفت: اين بيمار به دختري كه در فلان منزل است، دلبسته و عاشق است. بو علي از طريق حركات نبض به اين عشق پنهاني واقف شد.(1)


2.معاويه و جاريه

ناميكي از رؤساي عشاير عرب "جاريه" بود. (جاريه به معني يك نوع ماري است ازجنس افعي.) جاريه مردي قوي و صريح اللهجه بود. خود و قبيله اش در دل از معاويهناراضي بودند. معاويه اين مسئله را مي دانست؛ لذا تصميم گرفت در حضور مردم به اوتوهين كند.

روزيبه او گفت: چه مقدار تو نزد قوم و قبيله ات پست و ناچيزي كه اسم تو را مار (جاريه)گذاشتند. جاريه فوراً گفت: تو چه مقدار نزد قوم و قبيله ات پست و ناچيزي كه اسم تورا معاويه، يعني سگ ماده گذاشتند. معاويه سخت از اين جواب ناراحت شد و گفت: بيمادر! ساكت باش! جاريه جواب داد: من مادر دارم كه مرا به دنيا آورده است. به خداقسم! دلهايي كه بغض تو را در خود مي پرورد، در سينه ها و شمشيرهايي كه با آنها باتو نبرد كنيم، در دستهاي ماست. تو قادر نيستي به ستم ما را هلاك كني و نمي توانيبه زور بر ما حكومت نمايي. تو در زمامداري به ما عهد و پيماني سپرده اي، ما نيزطبق آن پيمان، عهد اطاعت و شنوايي داده ايم. اگر تو به پيمانت وفا نكني، بدان كهپشت سر ما گروه مردان نيرومند و نيزه هايي برنده است. معاويه كه از صراحت گفتار وروح آزاد جاريه سخت شكست خورده بود، گفت: خداوند مانند تو را در جامعه زيادنكند.(2)


3.زشتي اسم و قيافه

مرديبه نام شريك بن اعور سيد و بزرگ قوم خود در زمان معاويه بود. شريك اسم نامناسب و"اعور" هم كه اسم پدر او بود، به كسي گفته مي شود كه يك چشمش معيوبباشد. معاويه براي تحقير او گفت: نام تو شريك است و براي خدا شريكي نيست. تو پسراعوري و سالم از اعور بهتر است. صورت بد گلي داري و خوشگل بهتر از بدگل است. چراقبيله ات تو را به سيادت و آقايي خود برگزيده اند؟

شريكدر جواب گفت: به خدا قسم! تو معاويه هستي و معاويه سگي است كه عوعو مي كند. توعوعو كردي، نامت را معاويه گذاشتند. تو فرزند حربي و آشتي و سلم از حرب و جنگ بهتراست. تو فرزند صخري و زمين هموار از سنگلاخ بهتر است. با اين همه، چگونه به مقامزمامداري مسلمين نائل آمدي؟ سخنان شريك معاويه را شكست داد؛ لذا او را قسم داد كهاز مجلسش خارج شود.(3)


4.توبيخ به موقع

مهلببن ابي صخره از طرف عبدالملك بن مروان، والي خراسان بود. روزي جامه خزي در بر كردهبود و در كمال تكبر وتبختر از رهگذر عبور مي كرد. آزاد مردي او را ديد، نزديك رفتو گفت: اي بنده خدا! اين طور راه رفتن متكبرانه مورد بدبيني و بغض خدا و رسول است.والي گفت: آيا مرا نمي شناسي؟ آزاد مرد فوراً در جواب گفت: آري، مي شناسم؛ اولتنطفه نجسي بوده و آخرت مردار خواهد شد و بين اين دو زمان، حامل مقداري كثافت هستي.مهلب رفت و اين گفتار صريح و نافذ، او را از رفتار متكبرانه اش باز داشت.(4)


5.انگيزه كار

روزيرسول اكرم صلي الله عليه وآله با اصحاب نشسته بود. جوان توانا و نيرومندي را ديدندكه اول صبح به كار و كوشش مشغول شده است. اصحاب گفتند: اين جوان شايسته مدح وتمجيد بود، اگر جواني و نيرومندي خود را در راه خدا به كار مي انداخت. رسول اكرمصلي الله عليه وآله فرمود: اين سخن را نگوييد! اگر اين جوان براي معاش خود كار ميكند كه در زندگي محتاج ديگران نباشد و از مردم مستغني گردد، او با اين عمل در راهخدا قدم برمي دارد. همچنين اگر كار مي كند به نفع والدين ضعيف يا كودكان ناتوان كهزندگي آنان را تأمين كند و ازمردم بي نيازشان سازد، باز هم به راه خدا مي رود؛ ولياگر كار مي كند تا با درآمد خود به تهيدستان مباهات كند و بر ثروت و دارايي خودبيفزايد، به راه شيطان رفته و از صراط حق منحرف شده است.(5)


6.يك ماه به دنبال يك حديث

جابربن عبدالله انصاري مي گويد: شنيده بودم كه "عبد الله انيس" حديثي در بابقصاص از پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله شنيده است و اين شخص در شام اقامت دارد.شتري خريدم و به سوي شام حركت كردم. پس از يك ماه طي مسافت، به شام وارد شدم و بهخانه عبدالله رفتم و گفتم: شنيده ام حديثي در باب قصاص [در آخرت ] از پيامبر اسلامصلي الله عليه وآله شنيده اي، ترسيدم من بميرم يا تو از دنيا بروي و اين حديث رانتوانم از شما بشنوم، اينك براي شنيدن آن آمده ام.

عبداللهگفت: پيامبر فرمود: "خداوند روز رستاخيز مردم را عريان و برهنه به محشر ميآورد. آن گاه با صداي رسا كه همه آن را بشنوند، خطاب مي كند كه: منم ديان، منممالك، هر كس از دوزخيان حقي به گردن بهشتيان دارد، نبايد وارد جهنم گردد تا حق خودرا دريافت كند و هر اهل بهشتي هم كه حقي به گردن دوزخيان دارد، نبايد وارد بهشتشود تا آنكه حق خود را باز ستاند، هر چند يك سيلي بي مورد و ظالمانه باشد."

عبداللهمي گويد: عرض كرديم: اين امر چگونه ممكن است، در حالي كه همه برهنه اند و چيزيهمراه ندارند تا حق مردم را پس دهند؟

حضرتفرمود: "در آنجا قصاص با اعمال خوب و بد خواهد بود."(6) يعني از اعمالخوب انسان به صاحب حق مي دهند و اگر اعمال خوبي نداشته باشد، از اعمال بد صاحب حقبه حساب او ثبت مي كنند.


7.شيخ عبدالكريم يا عطاي حق

محمدجعفر، پدر شيخ عبدالكريم حائري، سالها بچه دار نشد تا دوران جواني گذشت. با توافقهمسرش تصميم مي گيرد كه با بيوه زني ازدواج كند تا از طريق او صاحب فرزند شود.تصميم عملي مي شود. در ابتداي ورود به خانه همسر جديد، متوجه مي شود كه همسر اودخترك يتيم خويش را جهت فراهم كردن زمينه براي محمد جعفر، از خانه بيرون كرده و اودر گوشه حياط ايستاده، از سرما مي لرزد. محمد جعفر كه صحنه را مي بيند، قلبش ميلرزد و با بخشيدن مدت و پرداخت مهريه بي درنگ خانه را ترك مي كند و به سوي مسجد ميشتابد.

بعداز نماز به خداوند عرض مي كند: "خدايا! من ديگر براي فرزند به خانه كسي نميروم تا مبادا دل طفل يتيمي را آزرده سازم. خدايا! زندگيم را به تو وا مي گذارم؛خود مي تواني به من فرزندي عنايت كني. خداوندا! اگر مي خواهي به من از همين زن(همسر سابق) فرزند عطا كن و اگر خواسته تو در اين است كه من فرزندي نداشته باشم،باز راضي به رضاي تو هستم."(7)

وخداوند بزرگ فرزندي به او عطا كرد كه نامش را عبدالكريم نهادند تا بنده خداوندبخشنده و كريم باشد.


8.مرگ جوان بهتر از وصلت با شاه

فتحعليشاه قاجار در جلسه اي از ميرزاي قمي درخواست كرد كه اجازه دهد تا دختر خويش را بهازدواج پسر ميرزا درآورد و بدين وسيله رابطه خانوادگي بين ميرزا و خانواده سلطنتيبرقرار گردد. ميرزا از اين پيشنهاد سخت ناراحت و نگران شد و از قبول آن خودداريكرد؛ ولي از آنجا كه احتمال داشت كه با اصرار و پافشاري شاه مجبور گردد و از رويناچاري به اين وصلت و ازدواج تن در دهد، دست به دعا برداشت و گفت: خدايا! اگربناست كه شاهزاده به همسري پسر من درآيد، مرگ جوانم را برسان!

شايانذكر است كه ميرزا همين يك پسر را داشت، ولي در عين حال تن دادن به اين وصلت براياو ناگوار بود. طولي نكشيد كه فرزند جوانش در آب غرق شد و بر اثر اين سانحه ازدنيا رفت.(8)


9.كرامتي از ميرزاي قمي

ازحاج شيخ مرتضي مجتهد آشتياني نقل شده كه در مقبره ميرزاي قمي پير مردي را ديدمگريه مي كند و مي گويد: افسوس كه ميرزا را دير شناختم و زود از دستم رفت. گفتم: ازكجا او را شناختي؟ گفت: دو سال قبل از فوت ميرزا از راه دريا به سوي مكه به قصد حجحركت كردم. در وسط درياي عمان هميان پول خود را درآورده، مشغول شمردن آن شدم.ناگهان متوجه شدم مردي در طبقه بالاي كشتي مراقب من است، پولها را جمع كرده، داخلهميان گذاشتم. بعد از ساعتي ديدم ناخدا با آن مرد و تمام خدمه مشغول تفتيش وسائلمسافران است و آن مرد ادعا مي كند كه فلان مبلغ (به تعداد پول من) پول داخل هميانداشتم كه سرقت شده است. ديدم نشاني را كامل بيان مي كند. متوجه شدم همان مردي استكه از بالاي كشتي مراقب من بوده است. ترس و وحشت مرا فرا گرفت، با عجله پول را ازكمر گشودم و كنار كشتي آمده، گفتم: يا امير المؤمنين! تو امين الله هستي، من هميانپول را به تو مي سپارم و هميان را داخل دريا انداختم ... بعد خدمه اسباب و اثاثيهمن را با دقت تفتيش كردند، ولي چيزي نيافتند. بعد از اتمام تفتيش، ناخدا به مردمدعي گفت: چرا به زائران خانه خدا تهمت زدي؟ پس زبانش به لكنت افتاده و رنگش سياهشد... .

منبا وضعي فلاكت بار حج را به پايان برده، پس از زيارت مدينه به نجف مشرف شدم. بعداز ورود به حرم مطهر به حضرت عرض كردم من محتاجم. همان شب حضرت در خواب به منفرمود: برو در قم نزد ميرزا ابوالقاسم قمي و هميانت را از او مطالبه كن. سه شب پشتسر هم اين خواب را ديدم و شب آخر پرسيدم: ميرزاي قمي كيست؟ فرمود: مجتهد و مرجعتقليد است. ...

ازنجف به سمت قم حركت كردم. چون وارد قم شدم، از مردم سراغ خانه ميرزا را گرفتم ومردم مرا راهنمايي كردند. وقتي خدمت آقا رسيدم، داستان خود را به تفصيل بيان كردم.ميرزا برخاست از پشت كتابهايش هميان خودم را آورد و به من تسليم كرد و فرمود تازنده ام، جريان را براي كسي تعريف نكن.

وقتيبه شهرم برگشتم، داستان را به همسرم گفتم. گفت: پس چرا او را رها كردي و ملازمخدمت او نشدي تا از معنويتش كسب فيض كني؟ لذا با تحريك عيال، ملك و زمين كشاورزيرا كه داشتم، فروختم و به جانب قم شتافتم؛ ولي متأسفانه وقتي رسيدم كه قم، مانندروز عاشورا در سوگ ميرزا در ماتم به سر مي برد؛ لذا عهد كرده ام تا زنده ام، براياو قرآن بخوانم.(9)


پاورقــــــــــــــــــــي

1)لغت نامه دهخدا، لغت ابوعلي، ص 644.

2)المستطرف، ج 1، ص 58، به نقل از داستانها و حكمتهاي پندآموز در آثار فلسفي،عبدالرضا ابراهيمي، انتشارات رحيق، چاپ اول، 1377، صص 109 - 110.

3)ثمرات الاوراق، ص 59، به نقل از داستانها و حكايتهاي پندآموز، ص 111.

4)مجموعه ورام، ورام بن ابي فراس اشتري، تهران، چاپخانه حيدري، ج 1، ص 199.

5)داستانها و حكايتهاي پندآموز، ص 272.

6)حياة الصحابة، ج 3، ص 696؛ مستدرك حاكم، ج 4، ص 574، به نقل از: شخصيتهاي اسلاميشيعه، جعفر سبحاني، نگارش مهدي پيشوايي، قم، توحيد، 1373 ش، ج 2، صص 47 - 48.

7)نقباء البشر، آقا بزرگ تهراني، ج 3، ص 1158، به نقل از: شيخ عبدالكريم حائرينگهبان بيدار، سعيد عباس زاده، قم، سازمان تبليغات اسلامي، دوم، 1377، ص 19.

8)سيماي فرزانگان، مختاري، ج 3، ص 478؛ قصص العلماء،ص 10؛ ر. ك: ديدار با ابرار،شماره 16، صص 74 - 75.

9)گنجينه دانشمندان، ج 1، صص 122 - 125، به نقل از: ميرزاي قمي احياگر علم اصول،محمد حسين عرفاني، سازمان تبليغات اسلامي، 1373، صص 76 - 80 با تلخيص.

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: جمعه 27 13 ساعت: 5:45

صفحه بندی