خرید بک لینک
در انتهاى خيابان زمستان، كودكى را ديدم كه مثل اول دى ماه مى لرزيد. نزديكش شدم و گفتم: «كوچه بهار، همين نزديكيهاست. بو كن! چرا مى لرزى؟».
با لبخندى معنادارتر از نگاه نمناكش گفت: «پياده شو تا با هم برويم!».
و رفتيم تا قصّه اش را برايم تصوير كند. به قول او: قصه مردمانى كه در آبادى خدا نمى زى اند، قصه ساحلهاى كپك زده بى باران، سفره هايى كه در خيالشان بوى نان، فرارى است، قصه هفت سينهاى سوز و سكوت و سنگ و سرما و سرما.
وقتى ديدم، گفت: «شما بگذريد با بهارتان از سَرِ ما ؛ ما هنوز غبار ساليانِ بى بارانِ پيش را در خانه احساسمان داريم. ما هنوز، بابت پارسالهاى عيد به قلّكمان بدهكاريم...».
سيزده از بهار گذشته بود، خيابان پُر بود از بوى گل و گرما...
و من كودكى را ديدم كه مثل اوّل دى ماه مى لرزيد.
محمدرضا بهادرى - ايلام

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: سه شنبه 22 13 ساعت: 4:55

صفحه بندی