خرید بک لینک

آورده اند كه شيخصنعان، پيرى بود روشن ضمير و صاحب كمال، داراى چهارصد مريد صاحب كمال، پنجاه سالارشاد مردمان كردى. مريدانش روز و شب از رياضت نياسودى، هم داراى علم و هم عمل وكشف و كرامات بودى، پنجاه مرتبه حجّ و عمره به جاى آوردى و نماز و روزه بسيارداشتى، بيماران از نفسش شفا يافتى، با چنين مقامات، چندين شب به خواب ديد سجده بربت مى كند!


متن کامل در ادامه مطلب


آورده اند كه شيخصنعان، پيرى بود روشن ضمير و صاحب كمال، داراى چهارصد مريد صاحب كمال، پنجاه سالارشاد مردمان كردى. مريدانش روز و شب از رياضت نياسودى، هم داراى علم و هم عمل وكشف و كرامات بودى، پنجاه مرتبه حجّ و عمره به جاى آوردى و نماز و روزه بسيارداشتى، بيماران از نفسش شفا يافتى، با چنين مقامات، چندين شب به خواب ديد سجده بربت مى كند!

آن مرد بيدار چوناين خواب ديد با خود گفت: اى دريغا! بعد از پنجاه سال ارشاد و آن كارهاى عجيب،عاقبت الامر كار ما به رسوايى كشيد و يوسفِ توفيق ما به چاه افتاد، و چنين عقبه اىپيش آمد. گمان نمى كنم از اين عقبه، خلاصى يابم.

منندانم تا از اين غم جان برم تركجان گفتم اگر ايمان برم

بلى، هيچ كس درروى زمين نيست كه عقبه اى در پيش نداشته باشد. چنان چه از اين عقبات خلاصى يابد،راهش روشن شود. و اگر در پس اين عقبات بماند، راه او دشوار شود.

على اىّ حال،مريدان را جمع كرد و با آنان گفت: مرا كارى پيش آمده بايد بروم، تا خوابى كهديده ام تعبير گردد. مريدان چون او را عازم ديدند، جملگى همراهى او را اختيارنمودند تا آن كه به شهر روم رسيدند. در آن شهر مى گشتند، از قضا بر سر بامى، دخترىترسا زاده، پرى چهره كه گويا مانندش در زيبايى نبودى، ناگاه چشم شيخ بر او افتاد[1]، پايش به گل فرو رفت و سوداىاو چنان او را از پا درآورد كه در سر كفر زلفش، ايمان از كف بداد.

عشقبر جان و دل او چيره شد تا زدل نوميد از جان سير شد

گفتچون دين رفت چه جاى دل است عشقترسا زاده كارى مشكل است

مريدان چون امرچنين ديدند، جملگى در كارش حيران ماندند، هر چند پندش دادند سود نداشت.

روزش تيره تر ازشب، شبش طولانى تر از عمر، از خود بى خود شده و دل از همه ى عالم ربوده و ماتم وغصّه سراپايش بگرفت نه دمى مى خسبيد و نه زمانى قرار مى گرفت.

گفتيا رب امشبم را روز نيست يامگر شمع فلك را سوز نيست

بى خوابى هاكشيده ام، ولى چون امشب در عمر خودنديده ام

يارب امشب را نخواهد بود روز شمعگردون را نخواهد بود سوز

آن شب را بدينمنوال گذراند، هر دم سخنى مى گفت و مى سوخت و مى ناليد، يارانش به گردش درآمدند وىرا دلدارى مى دادند، يكى گفت: برخيز از اين وسوسه غسلى بنما، شيخ گفت: شب ازخون دل غسل ها نموده ام، ديگرى گفت: تسبيحت چه شد؟ جواب داد: او را فكندم تا زنّارتوانم بست، ديگرى گفت: بيا توبه كن و از اين عمل دست كش، جواب داد:

گفت كردم توبه از ناموس حال تابياسايم از اين حالِ محال

ديگرى گفت: برخيز برو نمازكن، جواب داد: كجاست محراب ابروى يار تا مرا هميشه نماز باشد؟! ديگرى گفت: برخيز وصورت به خاك نه و سجده كن و عذر اين عملت بخواه، جواب داد: گر آن يار به نزد منآيد نيكوست به پيشش سجده كنم، ديگرى گفت: مسلما نيت چه شده از اين عملت پشيماننمى شوى؟! جواب داد:

پشيمانم چرا تا بهحال عاشق نگشته ام، ديگرى گفت: عاقبت شيطان راهت بزد و خذلان نصيبت شد، جواب داد:اگر شيطان راه ما زند بگو بزن كه نيكو زده اى. ديگرى گفت: گر كسى از حالت آگاه شودگويد: شيخى با اين كرامات گمراه شد، جواب داد:

مرا از ننگ و نامباكى نباشد، بر سالوسى خوش ندارم، آن يكى گفت: دوستانت از تو رميدند، جواب داد:خوشدلم با ترسا، مرا با اين و آن چه كار، ديگرى گفت: بيا با هم به سوى مكّه بازگرديم، جواب داد: گر كعبه نباشد، دير هست، هشيار كعبه ام ولى در دير مست، ديگرىگفت: بيا به حرم رويم و در آن جا عذر از خدا خواه، جواب داد: سر به آستان آن نگارنهم و عذر خواهم، برو از من دست بدار، ديگرى گفت: دوزخ در پيش است، مردِ آگه را بادوزخ چه كار، جواب داد: دوزخ از آه من شعله ورست، ديگرى گفت: بيا به اميد بهشت،دست از اين عمل كش، جواب داد: مرا يارِ بهشتى روى بس است، مرا چه كار با بهشت.

الغرض، هر يك چيزىگفت و جوابى شنيد، سپس گفت:

آنچه بر من رفت معذورم در اين حقچو مى داند نپرسد از من اين

چون گفتار آنانتأثير نبخشيد، دلشان پر خون شد، او را رها كرده تا ببينند عاقبت امر او به كجامى كشد[2]، شيخِ خلوت نشين با سگان كوىترسا همنشين شد و در حرمش اعتكاف اختيار كرد، قريب يك ماه در آن مكان صبر كرد تاآن كه بيمار شد، ولى سر از آن آستان نگرفت، عاقبة الامر دختر از عاشق شدن شيخ بهاو آگه شد. از او پرسيد: اى شيخ! از چهبى قرارى، تو را با ترسايان چه كار؟ تو زاهد قوم خودى، شيخ گفت: چون مرا عاشق خودديدى، دل از من ربودى، يا دلم باز ده يا با من بساز و ناز و نياز به كنار نِه، منپير خسته دل و ضعيفم، مرا دستگير، ما سرسرى عشق تو نگزيديم، يا خونم بريز يا سر ازپرده به در كن، تا به پايت جان فشانم.

اىلب و زلفت زيان و سود من روىو كويت مقصد و مقصود من

گهز تاب زلف در تابم مكن گه ز چشممست در خوابم مكن

روى تو، صبر وقرار از من ربود و دوريت دلم پر آتش و چشمم خونبار كرد، از آن زمان كه تو را ديدم،چشم از هر چه جز عشقت دوختم و مهرت بر دل جاى دادم.[3]

بيشاز اين بر جان اين مسكين مزن در فتوحمن لگد چندين مزن

آن قدر از اينسخنان جانسوز گفت و گفت، عاقبت الامر در دل سنگش تأثير نكرد، با او گفت: تو پيرشدى، عاشقى و دل بازى از تو نيايد، برو فكر كفن و كافور كن، تو را چه كار با عشقجوانان؟!

چونتو در پيرى به يك نانى گرو عشقورزيدن تو نتوانى برو

شيخ با وى گفت: هرچه خواهى بگو، ولى مرا جز غم عشقت كارى نباشد. عشق و عاشقى، جوانى و پيرى ندارد.دختر گفت: حال كه در اين كارت ثابت قدمى، چهار كار بايد كنى. شيخ: گفت هر آن چهگويى كنم.

اوّل آن كه پيش بتسجده كنى، دوّم آن كه قرآن بسوزى، سوّم آن كه شراب خورى، چهارم آن كه از ايمان دستكشى. شيخ گفت: خمر خورم، ولى سه كار ديگر را نكنم، دختر قبول كرد، چون مى دانست گرخمر خورد، سه عمل ديگر كند. او را به دير برد، مريدان چون اين بديدند به فغاندرآمدند، ولى چاره اى نداشتند، چه گويند!

مجلسى آراسته ديد، خاموش بهكنارى نشست، ترسا جامى به وى داد، چون شيخ آن جام بنوشيد، عقل از او برفت [4]، عشقش گريكى بودى هزار شدى، جامى ديگر گرفت و نوشيد، آن چه از معارف در او وديعه گذاشتهشده بود فراموش كرد، قرآن به كلّى از يادش برفت، جز عشق آن دلبر، چيزى در دلشنماند، مست شد خواست دست در گردن يارش افكند، دختر با وى گفت: تو مرد كار نه اى،با ادّعاى عشق، كارى از پيش نرود.

عافيتبا عشق نبود سازگار عاشقى را كفرساز و ياد دار

اگر در گفتارتصادقى و به كفر زلف من عاشقى، تو را با ايمان چه كار؟ گر چون من توانى شد، مرا ازدست دادن به تو باكى نيست، والّا برو آن عصا و آن ردا، چنان مست شده بود كه ازترسا شدن باك نداشت، ترسا شد، با وى گفت: اى ماه رو! ديگر بگو چه مى خواهى؟ تا بهجاى آورم، بت پرستم و قرآن سوزم ... دختر با وى گفت:

اين زمان يار منباشى، ترسايان چون اطّلاع بر امر پيدا نمودند كه شيخى چنين و چنان وارد دين آن هاشده، زنّار به گردنش افكندند و به ديرش بردند.

شيخچون در حلقه زنّار شد خرقه را آتشزد و در كار شد

دگر نه از كعبه ونه از شيخى خويش ياد كرد، با دختر گفت: اى يار نازنين! ديگر از آن امور چه مانده،خمر كه خوردم، بت پرستيدم، خود را رسواى زمانه نمودم، براى عشقت بعد از پنجاه سالاز شيخى خويش دست كشيدم، با من گو: آخر كى با من الفت گيرى؟

چون بناى وصل تو بر اصل بود هرچه كردم بر اميد وصل بود

وصل خواهم و آشنايى يافتن چندبايد در جلايى تافتن

دختر با وى گفت: قيمت منگران است و تو فقيرى، حال كه چنين است، برخيز و برو و به تنهايى بساز، شيخ با وىگفت: اى سرو قد! دست از اين سخنان بدار، در راه عشق تو آن چه داشتم دادم، يارانماز من آزرده گشتند، تو هم با من اين كنى؟! پس از اين من چه سازم؟! نه مرا دلى ماندهنه جان.

دوست تردارم من اى عيسى سرشت با تودر دوزخ كه بى تو در بهشت

عاقبت الامر، دلآن ترسا به حالش سوخت، با وى گفت: حال، قيمت من آن كه يك سال خوك بانى كنى، بعد ازآن عمرى با هم به سر بريم، شيخ قبول كرد و يك سال تمام خوكبانى نمود.

درنهاد هر كسى صد خوك هست خوك بايدگشت يا زنّار بست

توچنان ظنّ مى برى اى هيچ كس كاينخطر آن پير را افتاد و بس

دردرون هر كسى هست اين خطر سر برونآرد چو آيد در سفر

توز خوك خويش اگر آگه نه اى سخت معذورىكه مردِ ره نه اى

چونقدم در ره نهى اى مرد كار همبت و هم خوك بينى صد هزار

خوككُش بت سوز در صحراى عشق ورنه هم چونشيخ شو رسواى عشق

مريدان چون امرچنين ديدند از يارى اش دست كشيده، برگشتند به كعبه، در ميان ايشان يك نفر مرد پختهبود، در وقت مراجعت با شيخ گفت: به سوى كعبه رويم، تو را رأى چه باشد، چون توزنّار بنديم، يا آن كه تو را بدين حال گذاريم و رويم؟ شيخ گفت: هر جا خواهيدبرويد، مرا همين دير و دختر ترسا بس است. اگر شما چون من گرفتار بوديد، با منمى مانديد، ولى چون آزاديد و پابند كسى نيستيد، طاقت ماندن نداريد.

بازگرديداى رفيقان عزيز مى ندانم تاچه خواهد بود نيز

گر زما پرسند برگوييد راست كان ز پا افتاده سرگردان كجاست

چشم پر خون و دهن پر زهرماند در دهانِ اژدهاى دهر ماند

گر مرا در سرزنش گيرد كسى گو در اين راه اين چنين افتد بسى

اين سخنان بگفت و پى خوكبانىشد، يارانش در غمش گريان شدند، و خاك بر سر مى ريختند و مى رفتند و شيخ را تنهاگذاردند. چون به كعبه رسيدند، دم فرو بستند و از خجالت هر كدام، در گوشه اى پنهانشدند.

شيخ را مريدى بودكه خدمتش بيش از همه نمودى و در وقت سفر شيخ به روم، حاضر نبود، چون بازگشت، شيخرا نيافت. پرسيد شيخ چه شد؟ گفتند: چنين و چنان شد، اسير ترسايى شده، زلف و خط وخالش او را به دام انداخته و از ايمان، به كلّى دست شسته و به خوكبانى اشتغال داردو زنّار بر گردن افكنده است. چون آن روشن ضمير اين قصّه بشنيد، به گريه درآمد وگفت: چرا وفادارى را از دست بداديد، چرا دست از يارى اش كشيديد، شما هم مى خواستيدزنّار ببنديد، با او به سر بريد، از نام و ننگ ترسيديد و شيخ را در كام نهنگگذاشتيد و آمديد. شما چه عاشقى هستيد كه فكر ننگ و نام كنيد، عاشق را از ننگ و نامباكى نيست. گفتند: ما بيش از اين با او سخن گفتيم، خواستيم با او باشيم و چون اوشويم، مصلحت نديد و ما را گفت برويد. ما به حكم او برگشتيم.

آن مريدِروشن ضمير با ايشان گفت: حال ديگر چاره اى نيست جز آن كه خدا را بخوانيم تا شيخ مارا به ما بازگرداند. همگى به سوى روم رفتند و در پنهان معتكف شدند و تا چهلشبانه روز زارى نمودند، پس از چهل شبانه روز، آن مريد روشن ضمير در خلوت از خودبى خود گشته بود، حضرت ختمى مرتبت را ديد چون ماه مى آيد و تبسّم مى كند.

سايه ىحق آفتاب روى او صد جهان جان وقفيك يك موى او

از جاى جست و گفت:اى نبىّ اللَّه و اى رهنماى خلق، دستم بگير كه شيخ ما گمراه شده، حضرت فرمودند:برو كه شيخت را از بند آزاد نمودم.

درميان شيخ و حقّ از ديرگاه بود گردىّو غبارى بس سياه

آنغبار از راه او برداشتم در ميانظلمتش نگذاشتم

كردماز بحر شفاعت شبنمى منتشر بر روزگاراو همى

آنغبار اكنون ز ره برخاسته است توبهبنشسته، گنه برخاسته است

تويقين مى دان كه صد عالم گناه ازتف يك توبه برخيزد ز راه

بحراحسان چون درآيد موج زَن محوگرداند گناه مرد و زن

ايندو سه حرفى بگفت از يار او درزمان غايب شد از ديدار او

آن مرد از اينشادى نعره اى زد و بيهوش شد، چون به هوش آمد، اصحاب را مژده داد و عزم كوى شيخنمودند، گريان و دوان، تا آن كه به شيخ رسيدند و او را بى قرار و گريان در حالى كهبا خداى خود راز مى گفت يافتند. زنّار از گردن انداخته و از ترسايى پشيمان شده،گاه به سجده مى رفت، گاه خاك به سر مى ريخت، گاه جامه بر تن چاك مى نمود و اشك ازديدگانش مى ريخت [5]،چون اصحاب را ديد، از خجلت سر به زير افكند، آن زمان، همه ى چيزهايى كه فراموشنموده بود به ياد آمدش، مريدان به پيش او رفتند و به او گفتند كه: رسول- صلّىاللَّه عليه وآله وسلّم- تو را شفاعت نموده شكرانه به جاى آور.

آتشى از توبه چون بفروزد او


هر چه بايد جمله برهم سوزد او




قصّه كوته مى كنم زآن جايگاه بودشانالقصّه حالى عزم راه

شيخ غسلى كرد و شد در خرقه باز رفتبا اصحاب تا سوى حجاز

پس از مراجعت شيخبا مريدانش، دختر ترسا به خواب ديد آفتاب در كنارش افتاده و به زبان درآمد كه درپى شيخ رو و مذهب او اختيار كن و ملازمت درگاهش نما، او مجازاً تو را اختيار كرد،تو حقيقتاً او را اختيار نما، او را از راهش گمراه كردى، حال به پيشش رو و مذهبشاختيار كن، چون از خواب برخاست، خود را نورانى يافت و در دلش دردى پديد آمده، آتشطلب در دلش روشن شده، قرار از كفش ربوده شد، نعره مى زد و جامه به تن چاك مى كرد وخاك بر سر مى ريخت و از دنبال شيخ روانه ى بيابان شد، در حالى كه نمى دانست به كجامى رود! نه سر از پا مى شناخت و نه پا از سر، با خدا راز و نياز داشت و مى گفت:پروردگارا من راه يگانه مرد راه تو را زدم، با من مدارا كن، نفهميدم بر من مگير.به همين منوال راز و نياز مى نمود و مى رفت.

از قضا شيخ را درعالم مكاشفه خبر دادند كه دختر ترسا با ما آشنايى پيدا كرده و به راه ما آمده،برخيز پيش او رو و با او همدم شو، شيخ با عجله ى تمام از همان جا برگشت، مريدان راشورى در ميان افتاد كه شيخ دست از توبه شست، با او گفتند:

بارديگر عشق بازى مى كنى توبه اى بسنانمازى مى كنى

شيخ حال دختربگفت، جملگى خرسند شدند، با شيخ برگشتند، تا رسيدند به آن دختر، ديدند به سر خاكمى ريزد، جامه چاك و پابرهنه، صورت زرد، چون مرده به روى خاك افتاده، چون شيخ رابديد غش كرد.

شيخ به كنارش آمد،اشكش جارى شد و به صورت دختر ريخت، چشم باز كرد، به صورت شيخ نظر مى كرد و اشكمى ريخت و خود را در دست و پاى وى افكند.

گفت: اسلام به من تعليم كن.شيخ، اسلام به او گفت. چون ايمان در دلش جاى گير شد، با شيخ گفت: مرا طاقت از كفشده و به هجران، نتوانم صبر كرد، با او وداع كرد و عذر گنه خواست و جان به جانآفرين سپرد.

قطره اىبود او در اين بحر مجاز سوىدرياى حقيقت رفت باز

شيخ را از اينواقعه آتشى به جان افتاد، با رفيقان گفت: احوال ما بنگريد، آغاز عشق آن و انجامشاين. من هم پس از او از جهان بروم.

دختر، بامداد ازدنيا رفت و نيم روز، شيخ پس از او دار مجاز را وداع گفت.[6]




پی نوشتها:

[1]( 1)

سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً وأعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ

فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاًو قال لى برفقٍ مجيباً(ما سألتَ يَهُونُ)

{ ديوان حافظ، غزل 142، بيت 2.}

[2]( 1)

سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً وأعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ

فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاًو قال لى برفقٍ مجيباً(ما سألتَ يَهُونُ)

{ ديوان حافظ، غزل 80، بيت 7.}

[3]( 1)

سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً وأعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ

فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاًو قال لى برفقٍ مجيباً(ما سألتَ يَهُونُ)

{ ديوان حافظ، غزل 138، بيت 10.}

[4]( 1)

سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً وأعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ

فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاًو قال لى برفقٍ مجيباً(ما سألتَ يَهُونُ)

}ديوان حافظ، غزل 141،بيت 2.{

[5]( 1)

سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً وأعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ

فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاًو قال لى برفقٍ مجيباً(ما سألتَ يَهُونُ)

} ديوان حافظ، غزل 141، بيت 3.{

[6]سعادت پرور، على، رسائل عرفانى، 1جلد،ص371 - تشيع - قم،چاپ: اول، 1390 ش.

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:8.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:107%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: شنبه 7 13 ساعت: 5:58

صفحه بندی