مطالب دینی و اخلاقی
متن کامل در ادامه مطلب
محترم و متعهد تهران که با تعبیر رؤیا آشناست دررابطه با راز دستیابی به علم تعبیر خواب، داستانی را برای اینجانب نقل کرد کهحاکی از موفقیت بزرگ او در آزمودن مخالفت با هوای نفس در عنفوان جوانی است. متنماجرا به این شرح[1] است:
در سال ۱۳۳۸ شمسی حدوداً به سنّ پانزده سالگی رسیدهبودم. تقریباً اوائل بهار بود، معمولاً در شمال ماه اوّل بهار کار کشاورزی به اوجخودش میرسد؛ زیرا از یک طرف کشت نشاء برنج، از طرفی کندن برگ سبز چای، و از طرفدیگر نوغانداری (پرورش کرم ابریشم)، این سه کار مهم و طاقتفرسا همه در فصل بهارگُل میکند، به طوری که به زبان محلی یک بیت شعر میخوانند، که:
مسلمانان سه غم آمد به یک باربیجارکار و چائیکار وتِلِمبـار[2]درچنین شرایطی کارگر کم و کار زیاد است و معمولاً کارخانههای چایسازی با کمبودکارگر مواجهاند. از آنجایی که عموی من مسئول قسمت خشک کردن چای در کارخانه بود، از من درخواست کرد که در کارخانهمشغول کار شوم و با درآمد این دو سه ماه، کمک خرج تحصیلیام باشم. من هم با رضایتپدرم قبول کردم و مشغول فعالیت شدم.
چون کار زیاد بود از ما خواستند که اضافهکاریکنیم، خیلی از کارگران پذیرفتند، من هم پذیرفتم و شبها تا ساعت ده و گاهی تا ساعتیازده کار میکردم و بسیار خسته میشدم. دایی پدرم که در منزل مجاور کارخانه ساکنبود از من خواست شبهایی که اضافهکاری دارم، دیگر به منزل نروم و همان جا بخوابمتا صبح هم زودتر به سر کار برسم، ولی با این که از محل کار تا منزل ما حدود هفت _هشت کیلومتر بود، من اغلب شبها به منزل میرفتم. در یکی از این شبها که کارم تاساعت یازده طول کشیده بود، دایی پدرم نگذاشت به منزل بروم و گفت شام را بخور وهمین جا بخواب. من هم پس از صرف شام به اطاق جنب اطاق دایی رفتم. دو دختر یکی درحدود هیجده، نوزده ساله و دیگر در حدود پانزده، شانزده ساله که در آن منزل کار میکردندهم،در همان اتاق خوابیدند. من که خیلی خسته بودم، بعد از خاموش کردن چراغ خوابمبرد.
در حالی که خوابآلود بودم متوجه شدم که کسی در بسترمن است و مرا در بر میگیرد، خیلی برایم تعجبآور بود، دیدم دختر بزرگی است. گفتم:چه کار میکنی، دیوانهای؟! او با خنده و تمسخر گفت: بیعُرضه! صدا زدم دایی فلانینمیگذارد بخوابم، دایی به زبان محلی یک تشری رفت گفت: «لاکو بخُوس»؛ یعنی دختربخواب.
بعد از نیم ساعتی همان صحنه تکرار شد. این بار از جابرخاستم و لباسم را به تن کردم و بدون این که از دایی اذن بگیرم و او بفهمد دوچرخهاشرا برداشتم و روانه منزل شدم. ساعت حدود دوازده و نیم شب بود، جاده سنگلاخ و هوابسیار تاریک بود. با چراغ دوچرخه خودم را به منزل رساندم. در بین راه گاهی با شغالبرخورد میکردم، امّا آنچه در بین راه برایم لذتبخش بود، این بود که به یادامامان و نصایح پدرم و وعظ و خطابه مرحوم [آقا شیخ جعفر] شمس لنگرودی میافتادم وگریه میکردم.
از فردای آن روز دیگر سر کار نرفتم و در امورکشاورزی به پدرم کمک میکردم، علت را از من جویا شدند، گفتم: کارش خیلی سخت است ومن توان ندارم.
مدتی گذشت تا این که شب عاشورا شد. پدرم گفت: امشبباید شما خانه بمانی تا من مادرت و اعضای خانواده را ببرم بالا محله.
همه رفتند و من تنها ماندم. صدای عزاداران حسینی ازمحلههای مجاور به گوشم میرسید، کلافه شده بودم و دیگر نتوانستم خودم را نگهدارم.از منزل تا بالا محله حدود دو الی سه کیلومتر بود. به تنهایی راه افتادم، از وسطمزارع برنج میانبُر زدم، نه فکر حمله خوکهای وحشی بودم و نه حیوانات دیگر. خودمرا به مسجد بالا محله رساندم.
پس از پایان ذکر مصیبت به سمت خانه راه افتادم، بهمزارع برنج رسیدم، دیدم جلوی راه من نوری به رنگ مهتاب به صورت کله قندی روشن شد.اوّل خیال کردم دوچرخه است که از پشت سرم میآید، برگشتم کسی را ندیدم و این درحالی بود که من روضه را زمزمه میکردم و گریه میکردم و این نور تا منزل همراهمبود.
عزاداری آن شب به پایان رسید، منتظر ماندم تا پدرمبا اعضای خانواده از مسجد آمدند. دیگر موقع خواب بود، خوابیدم. در عالم خواب دیدمکتابی در دست دارم که در آن ذکر مصیبت امام حسین علیه السلام نوشته شده بود. مشغولخواندن شدم و حال خوشی داشتم، ناگاه دیدم روبروی من آقایی جلیلالقدر همراه با دونفر هستند که یکی سمت راست و دیگری در سمت چپ آن آقا بودند که هاتفی از بالای سرمبا اشاره به نفر وسط به من گفت: این آقا را میشناسی؟
گفتم: نه.
گفت: این آقا امیرالمؤمنین است آن هم امام حسن علیهالسلام و آن دیگری آقا امام حسین علیه السلام.
در این بین امیرالمؤمنین علیه السلام مقابل منایستاد و لبه ی آستین خود را بالا زد و به من فرمود: هر کسی این فرزندانم را یاری کندمن او را یاری خواهم کرد.
چنان صدایم به گریه بلند شد که از شدّت گریهاممادرم از خواب بیدار شد و مرا صدا زد که چه شده؟ از خواب بیدار شدم گفتم: چیزینیست خواب دیدم!
گفت: تو که ما را کُشتی با این خوابت.
صبح شد بعد از نماز صبح موقع صبحانه پدرم پرسید:دیشب چه خوابی دیدی که همه را از خواب بیداری کردی؟
خواستم ماجرای شب گذشته را تعریف کنم که من دیشب ازمنزل زدم بیرون، ترسیدم کتک بخورم، از طرفی دلم هم میخواست کل ماجرا را برای پدرتعریف کنم. خلاصه دل به دریا زدم و کل ماجرا را برای پدرم تعریف کردم. پدر در حالیکه لقمه در دهانش بود بُغض گلویش را گرفت، با کمی مکث گفت: دوست داری بروی طلبهبشی؟
من سری تکان دادم و اظهار موافقت کردم. پس از مدتیوارد حوزۀ علمیه شهرستان رودسر شدم و کمکم با علما و مدرسینو طلّاب آشنایی بیشتری پیدا کردم.
در دوران تحصیلی رفقا گاهی خوابهایی را میدیدند وبرای هم تعریف میکردند، در بسیاری از موارد قبل از اظهارنظر کردن دیگران، منتعبیر آن را میگفتم و این برای دوستان و حتی مدرسین تعجبآور بود که یک طلبهمبتدی امثلهخوان بتواند این گونه خواب تعبیر کند.
واقعیت آن بود که خودم هم متوجه این نکته نبودم کهچرا تعبیر خوابها را میفهمم تا این که یک روز یکی از اساتید لمعه، تعریف از رؤیاهایصادقه و غیرصادقه به میان آورد و قصه ابن سیرین که من تا آن روز نشنیده بودم راتعریف کرد، تازه متوجه شدم که تعبیر رؤیا میدانم.
وقتی به حوزۀ علمیه قم آمدم (به احتمال قوی سال ۱۳۴۷)، با مرحوم حجة الاسلامو المسلمین حاج [شیخ محمّد] فکور یزدی در حجرۀ شیخ فضل الله نوری واقع در صحن مطهر حضرت معصومه علیها السلامآشنا شدم و با جنابشان اُنس گرفتم و قضایای شب عاشورا و کارخانه را برایش تعریف کردم.ایشان فرمودند: همه اینها را از آن دو شب به دست آوردی، مراقب باش که از دستندهی.
در پایان مایلم یکی از رؤیاهایی که در محضر ایشانتعبیر کردم را برای حضرتعالی تعریف کنم:
در یکی از روزها که جناب حاج فکور درسش تمام شد _ایشان در مقبره حاج شیخ فضل الله رحمه الله رسائل تدریس میفرمودند _ ، شخصی واردحجره شد، سلام کرد و عرض کرد آقا من دیشب خوابی دیدم که مرا پریشان کرده، لطفاًبرایم تعبیر کنید. آقای حاج فکور با اشاره به من فرمودند: خوابت را به این سیّدبزرگوار صحیح النسب بگو، انشاء الله خیر است، شاید میخواست کیفیت تعبیرم راببیند. آن شخص اینگونه خوابش را تعریف کرد:
دیشب در عالم خواب دیدم یک دریاچه نسبتاً بزرگ کهدر ساحل آن دریاچه پرندگان هوائی؛ مانند غاز، قو، مرغابی و چنگر مشغول آببازی ودانه جمع کردناند و در جنب این دریاچه، صحرائی بسیار وسیع و سبز و خرم، با درختانزیباست. به من گفتند اینها مال شماست، من از خوشحالی میخواستم بال درآورم، دراین بین دیدم آب دریاچه رو به نقصان گذاشت و آب آن به صورت گازوئیل و قیر سیاه درآمد و قُلقُل میکرد و فرو میرفت. تمام پرندگان مردند. نگاه به صحرا کردم دیدمتمام چمنها و درختها زرد شده و طراوت خود را از دست دادهاند. در حالی که خیلیمتأثر بودم از شدت ناراحتی از خواب بیدار شدم، من نگرانم که نکند به اموالم صدمهایبخورد!
من گفتم: شما گناهی مرتکب شدی که تمام حسناتت رانابود کردی.
یک مرتبه مرحوم آقای حاج فکور برآشفت و رو به آنمرد گفت: چه گناه بزرگی، از خدا نترسیدی؟ و دو بار گفت: زنای محصنه کردی، زنایمحصنه کردی!
آن مرد در حالی که پریشان بود گفت: آقا خود زن ازمن خواست! آیا راهی هست من توبه کنم؟ خدا مرا میبخشد؟
نکته قابل توجه این که مرحوم حاج فکور نوع گناه رافهمید، ولی حقیر تنها میدانستم که او گناهی مرتکب شده، اما نوع گناه چیست و چهبود نفهمیده بودم.
همچنین رؤیایی که جناب حجة الاسلام و المسلمین جنابآقای سیّدعلی قاضی عسکر _ زیدَ عِزُّه _ دیده بودند بسیار درخور توجه است:
ایشان برای اینجانب (نگارندۀ خاطره) تعریف فرمودند: خواب دیدم که حاج آقای ریشهری بین دو کوه،سقف زدند؛ سقفی که بسیار جالب و درخور توجه بود؛ ولی سقف تکمیل نشد و مقداری را هنوزسقف نزده بودند.
من تعبیر کردم: مراد از دو کوه شهر مکه و مدینه ومسقف نمودن آن به دست شما (جناب آقای ریشهری) پوشش سیاسی و اداره کردن حجاج درفضای مکه و مدینه است، و امّا آن مقداری که هنوز به اتمام نرسیده بود، از خواببعدی ایشان تعبیرش واضح است؛ زیرا ایشان فرمودند در خواب دیدند حضرتعالی در کناردریا مشغول نرمش و ورزش هستید نه در خود دریا. این به معنی رها کردن مسئولیت است،انشاءالله جناب قاضی عسکر _ که بعد از شما سرپرست حجّاج شدند _ تتمه سقف دو کوهرا به اتمام میرسانند؛ زیرا فرمودند من از سقفی که حاج آقا ریشهری زده بودند،خیلی خوشم آمد و این میرساند که راه و روش حضرتعالی را پیگیری خواهد کرد.
در پایان از خداوند منان برای شما عزیزان که جهتاعتلای اسلام و انقلاب زحمت میکشید آرزوی توفیقات بیشتر و سعادت دارم.
| منبع : | خاطرههاي آموزنده/محمد محمدی ری شهری/ص39 |
[1] . گفتنی است که ایشان این ماجرا را حضوری برای اینجانب بیان کرد،و پس از آن به درخواست من آن را مکتوب نمود. آنچه در متن آمد، متن نوشتۀ ایشان پساز ویراستاری و قدری تلخیص است.
[2] . تِلِمبار: محل پرورش کرم ابریشم.
برچسب:
نویسنده: احمد