خرید بک لینک
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند


و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه می گفت : می آید ؛

من تنها گوشی هستم كه غصه هايش را میشنود و يگانه قلبی ام كه دردهايش را در خود نگه می دارد

سرانجام گنجشك روی شاخه ایاز درخت دنيا نشست

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند

گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:

با من بگو از آنچه سنگينی سينه توست

گنجشك گفت :

لانه كوچکی داشتم ،

آرامگاه خستگی هايم بود و سرپناه بی كسی ام ؛

تو همان را هم ازمن گرفتی

اين توفان بی موقع چه بود؟

چه می خواستی از لانه محقرمكجای دنيا را گرفته بود؟

و سنگيني بغضی راه بر كلامشبست

سكوتی در عرش طنين انداز شد

فرشتگان همه سر به زير انداختند

خدا گفت :

ماری در راه لا نه ات بود

خواب بودی

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند

آنگاه تو از كمين مار پر گشودی


گنجشك خيره در خدائی خدا ماندهبود

خدا گفت :

و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی(1)

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود

هایهایگريه هايش ملكوت خدا را پر كرد


(1) عَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسى أَنْ تُحِبُّوا شَيْئاً وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لاتَعْلَمُونَ

شايد چيزى را ناخوش بداريد و در آن خير شما باشد و شايد چيزى را دوست داشته باشيد و برايتان ناپسند افتد. خدا مى داند و شما نمى دانيد. (216/سوره مباركه بقره)


دانلود پاورپوینت حکایت گنجشک و خدا

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: دوشنبه 8 13 ساعت: 17:53

صفحه بندی