مطالب دینی و اخلاقی

مقصود از «مولى» كيست؟
مسأله مهم در اينجا تفسير معنى مولاست كه در عين وضوح، مورد بى مهرى هاى فراوانى قرار گرفته است، زيرا با آنچه گفته شد، شك و ترديدى در قطعى بودن سند اين حديث باقى نمى ماند.
لذا بهانه جويان به سراغ ايجاد شك و ترديد در مفهوم و معنى حديث، مخصوصاً واژه «مولا» رفته اند كه از آن هم طرفى نبسته اند.
با صراحت بايد گفت كه واژه مولى در اين حديث، بلكه در غالب موارد، يك معنا بيش ندارد و آن «اولويت و شايستگى» و به تعبير ديگر «سرپرستى» است و قرآن نيز در بسيارى از آيات لفظ «مولا» را در معنى سرپرست و «أولى» به كار برده است:
واژه مولا در 18 آيه قرآن به كار رفته كه ....

مقصوداز «مولى» كيست؟[1]
مسألهمهم در اينجا تفسير معنى مولاست كه در عين وضوح، مورد بى مهرى هاى فراوانى قرارگرفته است، زيرا با آنچه گفته شد، شك و ترديدى در قطعى بودن سند اين حديث باقىنمى ماند.
لذابهانه جويان به سراغ ايجاد شك و ترديد در مفهوم و معنى حديث، مخصوصاً واژه «مولا»رفته اند كه از آن هم طرفى نبسته اند.
باصراحت بايد گفت كه واژه مولى در اين حديث، بلكه در غالب موارد، يك معنا بيش نداردو آن «اولويت و شايستگى» و به تعبير ديگر «سرپرستى» است و قرآن نيز در بسيارى ازآيات لفظ «مولا» را در معنى سرپرست و «أولى» به كار برده است:
واژهمولا در 18 آيه قرآن به كار رفته كه 10 مورد آن درباره خداوند است و بديهى است كهمولويّت خداوند به معنى اولويّت و سرپرستى اوست، و تنها در موارد بسيار كمى بهمعنى دوستى به كار رفته است.
بنابرايننبايد در اين كه «مولا» در درجه اوّل به معنى اولى و شايسته تر است، ترديد كرد، ودر حديث غدير نيز «مولا» به همين معناست، به علاوه، شواهد و قرائن فراوانى با آنهمراه است. كه به روشنى ثابت مى كند كه منظور اولويّت و سرپرستى است.
***
گواهان صدق اين مدّعا
فرضكنيد «مولا» در لغت معانى متعدّدى داشته باشد؛ ولى قرائن و شواهد فراوانى در حديثغدير و اين رويداد بزرگ تاريخى وجود دارد كه هرگونه ابهامى را از ميان برمى دارد وبا همه، اتمام حجت مى كند:
گواهاوّل:
همان گونهكه گفتيم در روز واقعه تاريخى غدير، حسان بن ثابت شاعر رسول خدا صلى الله عليه و آله، با كسب اجازه از پيامبر صلىالله عليه و آله برخاست و مضمون كلام پيامبر صلى الله عليه و آله را در قالب شعرريخت، اين مرد فصيح و بليغ و آشنا به رموز زبان عرب، به جاى لفظ «مولى»، كلمه امام و هادى را به كار برد وگفت:
| فقال له: قُم يا على فانّنى | رضيتك من بعدى إماماً و هادياً [2] | |
«پيامبر به على فرمود: اى على برخيز كه من تو را بعد از خود بهعنوان امام و هادى انتخاب كردم!»
چنانكه روشن است وى از لفظ «مولى» كه در كلام پيامبر صلى الله عليه و آله بود، جز مقامامامت و پيشوايى و هدايت و رهبرى امت، چيز ديگرى استفاده نكرده است. در حالى كه ازاهل لغت و فصيحان عرب محسوب مى شود.
نهتنها حَسّان شاعر بزرگ عرب از لفظ «مولى» اين معنى را استفاده نموده است، بلكه پساز وى ساير شعراى بزرگ اسلامى كه بيشتر آنان از ادبا و شعراى معروف عرب بودند وبرخى نيز از استادان بزرگ اين زبان به شمار مى آيند، از اين لفظ همان معنى رافهميدند كه حسان فهميده بود، يعنى امامت و پيشوائى امّت!
***
گواه دوّم:
اميرمؤمنانعليه السلام در اشعار خود كه براى معاويه نوشته، درباره حديث غدير چنين مى گويد:
| وَ أَوْجَبَ لِى وِلايَتَهُ عَلَيْكُمْ | رَسُولُ اللّهِ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍ [3] | |
يعنى:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله براى من، ولايتش را بر شما در روز غدير واجب ساخت.
چهشخصى بالاتر از امام مى تواند، حديث را براى ما تفسير كند و بفرمايد كه پيامبر خداصلى الله عليه و آله روز غدير خم، ولايت را به چه معنى فرمود؟ آيا اين تفسيرنمى رساند كه به انديشه همه حاضرانِ واقعه غدير، جز زعامت و رهبرىِ اجتماعى، مطلبديگرى خطور نكرد؟
***
گواه سوّم:
پيامبرپيش از بيان جمله من كنت مولاه ... اين سؤال را مطرح فرمود:
«الَسْتُأَولى بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ؟؛ آيا من از خود شما به شما سزاوارتر و شايسته تر نيستم؟»
دراين جمله، پيامبر صلى الله عليه و آله لفظ «اولى به نفس» به كار برده، و از همهمردم نسبت به اولويّت خود بر آنها اقرار گرفته است، سپس بلافاصله فرمود:
«مَنْكُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِىٌّ مَولاهُ؛ كسى كه من مولاى او هستم، على مولاى او است.»
هدفاز تقارن اين دو جمله چيست؟ آيا جز اين است كه مى خواهد همان مقامى را كه خودپيامبر صلى الله عليه و آله به نصّ قرآن دارد، براى على عليه السلام نيز ثابت كند؟با اين تفاوت كه او پيامبر است و على امام، در نتيجه معنى حديث اين مى شود: هر كسمن نسبت به او اولى هستم، على عليه السلام نيز نسبت به او اولى است»[4] و اگر مقصود پيامبر صلى اللهعليه و آله جز اين بود، جهت نداشت براى اولويّت خود از مردم اقرار بگيرد. چقدر دوراز انصاف است كه انسان اين پيام پيامبر صلى الله عليه و آله را ناديده بگيرد. و ازكنار قرينه اى به اين روشنى به آسانى بگذرد و چشم خود را به روى آن ببندد.
***
گواه چهارم:
پيامبرصلى الله عليه و آله در آغاز سخن خود، از مردم سه اصل مهمّ اسلامى را اقرار گرفت وفرمود:
«أَلَسْتُمْتَشْهَدُونَ أنْ لا إِلهَ إلّا اللّهُ وَ أنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ و رَسُولُهُ وَأَنَّ الجنَّةَ حَقٌّ وَ النَّارَ حَقُّ؟؛ آيا شما گواهى نمى دهيد كه معبودى جز خداىيكتا نيست، محمّد صلى الله عليه و آله بنده و رسول خدا است، و بهشت و دوزخ حق است؟»[5]
هدفاز اين اقرار گرفتن چه بود؟ آيا جز اين است كه مى خواهد ذهن مردم را آماده كند، تامقام و موقعيّتى را كه بعداً براى على عليه السلام ثابت خواهد كرد، به مانند اصولپيشين تلقّى نمايند و بدانند كه اقرار به ولايت و خلافت وى، در رديف اصول سه گانهدين است كه همگى به آن اقرار و اعتراف دارند؟ اگر مقصود از «مولى» دوست و ناصرباشد، رابطه اين جمله ها به هم خورده و كلام، استوارى خود را از دست مى دهد. وپيوند كلام به هم مى خورد، آيا چنين نيست؟
***
گواه پنجم:
پيامبرصلى الله عليه و آله در آغاز خطابه خود، از مرگ و رحلت خويش سخن مى گويد ومى فرمايد: «إنّي أَوْشَكُ أَنْ ادْعى فَاجِيبَ؛ نزديك است دعوت حق را لبيكبگويم.»[6]
اينجمله حاكى از آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله مى خواهد براى پس از رحلت خودچاره اى بينديشد و خلائى را كه از رحلت آن حضرت پديد مى آيد، پر كند. آنچهمى تواند چنين خلائى را پر كند، تعيين جانشينى است لايق و عالم كه زمام امور را پساز رحلت آن حضرت به دست بگيرد، نه چيز ديگر.
هرگاهولايت را به غير خلافت تفسير كنيم، رابطه منطقى كلمات پيامبر صلى الله عليه و آلهبه طور آشكار به هم مى خورد، در حالى كه او از فصيح ترين و بليغ ترين سخن گوياناست. چه قرينه اى از اين روشن تر براى مسأله ولايت پيدا مى شود؟
***
گواه ششم:
پيامبرصلى الله عليه و آله پس از جمله «مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ ...» چنين فرمود:
«اللَّهُأَكْبَرُ عَلى إكْمالِ الدِّينِ وَ إتْمامِ النِّعْمَةِ وَ رِضَى الرَّبِّبِرِسالَتِى وَ الْوِلايَةِ لِعَلىٍّ مِنْ بَعْدِى؛ اللّه اكبر! بر كامل نمودناين دين و به سرحد كمال رساندن نعمت و رضايت پروردگار!»
هرگاهمقصود، دوستى و يارى فردى از مسلمانان است، چگونه با ايجاب مودّت و دوستى على عليهالسلام و نصرت او، دين خدا تكميل گرديد، و نعمت او به منتهى رسيد؟ روشن تر از همهاين كه مى گويد: خداوند به رسالت من و ولايت على عليه السلام بعد از من راضى گرديد.[7] آيا اينها همه گواه روشن برمعنى خلافت نيست؟
***
گواه هفتم:
چهگواهى روشن تر از اين كه شيخين (عمر و ابوبكر) و گروه بى شمارى از ياران رسول خداصلى الله عليه و آله پس از فرود آمدن آن حضرت از منبر، همگى به على عليه السلامتبريك گفته و موضوع تهنيت تا وقت نماز مغرب ادامه داشت و شيخين از نخستين افرادىبودند كه به امام يا اين عبارت تهينت گفتند:
«هَنيئاًلَكَ يا عَلِىَّ بْنِ أبِي طالِبٍ أَصْبَحْتَ و أَمْسَيْتَ مَوْلاىَ وَ مَوْلى كُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ»[8]
«گواراباد بر تو يا على، صبح كردى و شام كردى در حالى كه مولاى من و مولاى هر مرد و زنبا ايمان هستى»!
علىعليه السلام در آن روز چه مقامى به دست آورد كه شايسته چنين تبريكى گرديد؟ آيا جزمقام زعامت و خلافت و رهبرى امّت كه تا آن روز به طور رسمى ابلاغ نشده بود، شايستهچنين تهنيت مى باشد؟ محبّت و دوستى چيز تازه اى نبود.
***
گواه هشتم:
هرگاهمقصود همان مراتب دوستى على عليه السلام بود، ديگر لازم نبود كه اين مسأله در چنانهواى گرم و سوزان مطرح گردد (كاروان يكصد هزار نفرى را از رفتن باز دارد و مردم رادر آن هواى گرم روى ريگ و سنگ هاى داغ بيابان بنشاند و خطابه مفصّل بخواند)؟
***
مگر قرآن همه افراد جامعه با ايمان را برادر يكديگر نخوانده بود،چنان كه مى فرمايد:
«إنّماالمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ؛[9] افراد با ايمان برادر يكديگرند».
مگرقرآن، در آيات ديگرى افراد با ايمان را دوست يكديگر معرفى نكرده است؟ و على عليهالسلام نيز عضو همان جامعه با ايمان بود، ديگر چه نيازى بود، و به فرض كه مصلحتىدر اعلام اين دوستى بود، احتياج به اين مقدّمات و اين همه شرايط سخت نبود، درمدينه هم ممكن بود. به يقين مسأله بسيار مهمترى بوده كه نياز به اين مقدّماتاستثنايى داشت، مقدّماتى كه در زندگى پيامبر صلى الله عليه و آله بى سابقه بود، ونظير آن هرگز تكرار نشد.
***
اكنون به داورى بنشينيد
بااين قرائن روشن، اگر كسى در مقصود پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله كه همان خلافتو زعامت مسلمين است شك كند شگفت آور نيست؟ آنها كه ترديد مى كنند چگونه وجدان خودرا قانع مى سازند، و پاسخ پروردگار را روز رستاخيز چه خواهند داد؟
بهيقين هرگاه همه مسلمانان فارغ از تعصّب ها و پيش داورى ها بررسى تازه اى را روىحديث غدير آغاز كنند، به نتايج مطلوبى خواهند رسيد و سبب اتّحاد هرچه بيشتر صفوفمسلمين خواهد شد، و جامعه اسلامى چهره نوينى به خود خواهد گرفت.
***
سؤال:
ايننكته نيز حائز اهميت است كه بعضى مى گويند رئيس جمهور محترم، واژه «مولا» را دريكى از سخنرانى هاى انتخاباتى خود، به معنى «دوستى» تفسير كرده، با اين كه خود ازروحانيّون شيعه است.
پاسخ:
چنيننيست. زيرا ايشان با فاصله كمى براى رفع هرگونه ابهام و سوءِتفاهم، در توضيحى كهروز 23 خردادماه 1380 در بسيارى از جرائد انتشار يافت چنين تصريح نمود:
«خالى از لطف نيست تا نكته اى را كه در يكى از سخنرانى هاى اخير درباب داستان غدير گفته ام تكرار كنم كه محبت و مهر در دين خدا و به خصوص در عرصهحيات اجتماعى جامعه اسلامى نقش ممتاز دارد، با آنكه مقصود حضرت ختمى مرتبت از واژهمولى در جمله معروف «من كنت مولاه فهذا علىمولاه» با توجه به خصوصيات زمان و مكان و بيعتى كه همان روز با امام على بن ابيطالبواقع شد قطعاً سرپرستى و ولايت امر جامعه اسلامى است و همان گونه كه ما شيعيان معتقديم و طبق نقل هاى معتبر تاريخىپس از رحلت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله اين معنى مورد قبول و تصديق صحابهبزرگ پيامبر صلى الله عليه و آله بوده است، در عين حال انتخاب واژه «مولى» پيامويژه اى دارد و آگاهانه انتخاب شده است، قطعاً پيامبر اكرم مى توانست از عناوينديگرى چون امير، قائد و سلطان استفاده كند. ولى در كلمه مولى علاوه بر سرپرستى، دوستى و محبّتهم كه از پايه هاى حكومت مطلوب اسلامى است اشراب شده است و امروز ملّت ما مى خواهد برخوردار از جامعه اى آزاد و آباد ورشد توام با معنويّت و اخلاق و محبت باشد».
«پايان»
گروهمعارف و تحقيقات اسلامى قم
آذرماه 1380
رمضانالمبارك 1422
[1] منبع: حديث غدير، سند گوياىولايت، ص: 17
[2] مدارك نسبت اين اشعار به«حسّان بن ثابت»
[3] مرحوم علّامه امينى، در جلددوم الغدير، صفحات 25- 30 اين شعر را به ضميمه ابيات ديگر از 11 نفر از دانشمندانشيعه و 26 نفر از دانشمندان سنى نقل نموده است.
[4] اين جمله «ألست أولى بكم منأنفسكم» را علّامه امينى از 64 محدث و مورخ اسلامى نقل كرده است. به جلد 1، ص 370مراجعه فرماييد.
[5] كنز العمال، ج 13، ص 140؛تاريخ دمشق و ابن عساكر، ج 42، ص 212؛ اسدالغابة (ابن اثير)، ج 5، ص 205؛ ذريةالطاهرة (دولابى)، ص 121.
[6] به الغدير: 1/ 26، 27، 30،32، 33، 34، 36، 47 و 176 مراجعه شود، سند اين مطلب از مدارك اهل تسنن مانند: صحيحترمذى، ج 2، ص 298؛ الفصول المهمّه ابن صباغ، ص 25؛ المناقب الثلاثه حافظ ابىالفتوح، ص 19؛ البداية و النّهاية ابن كثير، ج 5، ص 209 و ج 7 ص 348؛ الصواعقالمحرقه، ص 25؛ مجمع الزّوائد هيثمى، ج 9، ص 163؛ مستدرك حاكم، ج 3، ص 533؛كنزالعمال، ج 1، ص 188؛ معجم الكبير (طبرانى)، ج 5، ص 167.
[7] مرحوم علّامه امينى مداركاين قسمت از حديث را درج 1، ص 43، 165، 231، 232، 233، 235 آورده است. مانند:الولاية ابن جرير طبرى، ص 310؛ تفسير ابن كثير، ج 2، ص 14؛ تفسير الدرّ المنثور، ج2، ص 259؛ الاتقان، ج 1، ص 31؛ مفتاح النّجاح بدخشى، ص 220، ما نزل من القرآن فىعليٍ، أبونعيم اصفهانى؛ تاريخ خطيب بغدادى، ج 8، ص 284؛ مناقب خوارزمى، ص 135؛الخصائص العلويّه أبوالفتح نطنزى، ص 43؛ تذكره سبط بن جوزى، ص 18؛ شواهد التنزيل،حاكم حسكانى، ج 1، ص 201 و ص 202؛ تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 42، ص 237.
[8] براى آگاهى از اسناد تهنيتشيخين، به الغدير، ج 1، ص 270، 283 مراجعه شود و قبلًا بخشى از مدارك اين حديث ذكرشد.
[9] حجرات 10.
برچسب:
نویسنده: احمد