خرید بک لینک

- آرام باشید، آرام.

- بروید عقب.

- آمبولانس!

- خدا!

- یکی برود «حاج بخشی» را صدا بزند.

فکر کرده بود، انسان با هر مقدار ظرفیت، تحمل داغ چند مصیبت را دارد.

عصر بود و خط آرام، هوا ابری بود و دل گیر. صدای مداح، که با شور و حرارت می خواند: « کربلا، کربلا، ما داریم می آییم...» فضا را پر کرده بود. درست همان موقع که مداح رسیده بود به مصرع « ما جوان ها دادیم...» خمپارة هرزه گرد سرگردان، هدفش را برگزیده بود؛ «علی».

فکر کرده بود، غم در خاک و خون غلتیدن چه کسی بر دل امام، بیش تر از همه سنگینی کرده بود. «ابوالفضل» که بعد از شهادتش گفتند: «الان انکسر ظهری و قلت حیلتی» یا ....


- آرام باشید، آرام.

- بروید عقب.

- آمبولانس!

- خدا!

- یکی برود «حاج بخشی» را صدا بزند.

فکر کرده بود، انسان با هر مقدار ظرفیت، تحمل داغ چند مصیبت را دارد.

عصر بود و خط آرام، هوا ابری بود و دل گیر. صدای مداح، که با شور و حرارت می خواند: « کربلا، کربلا، ما داریم می آییم...» فضا را پر کرده بود. درست همان موقع که مداح رسیده بود به مصرع « ما جوان ها دادیم...» خمپارة هرزه گرد سرگردان، هدفش را برگزیده بود؛ «علی».

فکر کرده بود، غم در خاک و خون غلتیدن چه کسی بر دل امام، بیش تر از همه سنگینی کرده بود. «ابوالفضل» که بعد از شهادتش گفتند: «الان انکسر ظهری و قلت حیلتی» یا نه «علی اکبر» که فرمودند: «علی الدنیا بعدک العفا» یا دیگران، «قاسم، عون، جعفر...»

و او بی خبر بود از همه چیز. البته چندان نمی شود گفت بی خبر؛ چون یک جورهایی بوی ترکش و خون و این چیزها را احساس کرده بود. فهمیده بود که می خواهد حادثه ای اتفاق بیافتد. به دلش برات شده بود، اما نمی دانست چه چیزی...

ذهنش متوجه علی اکبر شده بود. اذن میدان گرفتن علی به یادش آمده بود. امام، برای علی، اما و اگر نیاورده بود. بی هیچ قید و شرطی پذیرفته بود. احساس کرد فقط احساس و نه چیز دیگری امام او را بیش تر از همه دوست داشته، اگر این گونه نبوده، لااقل خاطرش را خیلی می خواسته؛ چون سریع اجازه داده، معطل نکرده است.

اشک راه خودش را یافته بود و درست همان موقع بود که خمپارة ول گرد، پیش پای علی حاج بخشی به زمین نشسته بود.

- آرام باشید، آرام.

- چیزی نشده.

- یکی آمبولانس را خبر کند.

کسی به فکر این نبود که چه طور باید این واقعة کمرشکن را به حاجی گفت. اصلاً در ذهنشان این گزینه مطرح نبود که نکند حاجی جا بخورد. حاجی تا چند لحظة قبل، بوی ترکش و خون و این چیزها ر ا احساس کرده بود. با خودش گفته بود: «خط که آرام است، هرکسی سرش به کار خودش است.»

اما وقتی سعید نفس زنان، رسید بود، گفته بود خودش است.

- حاجی، حاجی. علی ات، علی ات ترکش خورده.

حیف علی نبود، با آن موهای شانه شده به یک طرف، رشید و دانا. بیش تر به خاطر فهم علی بود که غم در دلش زیاد شد، علی مشکلاتش را خوب می فهمید. تا محل وقوع انفجار پانصد متر راه بود، اما برای حاجی انگار پنج متر.

نوحه عوض شده بود « ای علی اکبرم، شبه پیغمبرم...» خون تازه، تشنگی خاک را فرو می نشاند. ترکش به شکم علی خورده بود. حاجی نای حرکت نداشت. کسی آمد و زیر بغلش را گرفت. سکوت بود. آمبولانس رسید.

جواب مادر علی را چه بگوید؟ جواب خواهرهایش را؟ بگوید ناکارش کردم و برش گرداندم؟ اگر شهید شود چه؟ با چه رویی به چشم های مادرش نگاه کند؟ کاش خودش هم زنده نمی ماند، تکه تکه می شد؛ برای خدا که کاری ندارد. بعد از تو خاک بر سر دنیا!

به جز صدای آمبولانس که ویراژ می داد، صدای دیگری نمی آمد. نه صدای خمپاره ای، نه شلیکی؛ انگار همة دشت در غم حاجی شریک شده بود.

- خدایا! سپردمش دست خودت.

مادرش هم همین را گفته بود؛ وقتی علی قرآن را بوسیده بود و اشک ها را پشت پلک ها تلنبار کرده بود تا سر فرصت و در خفا گریه کند. خواهرها دست کمی از مادر نداشتند. اکنون حاج بخشی بود که این را می گفت؛ پشت در اتاق عمل.

- خدایا! ای کس بی کسان! مرهمی روی دردهایم بگذار. علی ام را خوب کن.

باید فوراً ترکش را از شکمش بیرون می آوردند. بی چاره علی، رنگ صورتش سفید شده بود و از حال رفته بود. حاجی نای اشک ریختن و سبک کردن خودش را نداشت. یاد بچه گی های علی افتاد. از همان اول بی سروصدا بود و مظلوم، بچه های کوچه دمار از روزگارش در می آوردند. کارهای خانه هم بیش تر به عهدة علی بود.

باز صدای آمبولانس شدت گرفت؛ یک زخمی دیگر.

- خدا لعنت کند صدام را!

تاب نیاورد که بنشیند و ببیند که یک بسیجی دیگر از جلویش زخمی و خونی عبور کند. درست تصور کرده بود، صورت مجروح غرق خون بود. ترکش به گونه اش خورده بود، اما همین یک ترکش بود. براندازش کرد، نه، سینه اش. به صورتش نگریست، چه قدر شبیه محمد بود؛ برادرش. چشم هایش گرد شد، چیزی در درونش شکست. هر چه توان داشت، جمع کرد تا پس نیافتد. به دنبال برانکارد دوید و خون ها را با دستش پاک کرد؛ خودش بود. ابروهای به هم پیوسته و ریش های تنک غرق خونش با چشم های آبی خونین.

آخرین لحظاتش بود، معلوم بود. خم شد، پیشانیش را بوسید، همان جا روی زمین نشست.

وقتی به هوش آمد، فکر کرد. حالا شاید اندکی بفهمد داغ چه کسی بر امام سنگین تر بوده.


منبع : پايگاه حوزه

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: دوشنبه 20 13 ساعت: 4:20

صفحه بندی