خرید بک لینک

حالات و فضائل ملكوتي

از حالات و فضائل ملكوتي ايشان اطلاع زيادي در دست نيست . آن جناب تلاش مي كردند كه گمنام باقي بمانند و حتّي براي شاگردان و خواص نيز آنچه را كه لزومي نداشت مطلع شوند بيان نمي كردند . در جمع خواص به ندرت كلامي از حالات خودشان بروز مي دادند . گاهي نكاتي را براي تنبّه و بيداري و مشاهده اي را براي عبرت مي فرمودند و معتقد بودند ، انسان بايد عبد باشد و اينكه انسان دنبال مشاهده باشد مطلوب واقعي سالك نيست و اگر نتواند جلوي بروز مشاهداتش را بگيرد نيز كامل توانمندي نخواهد بود . در اين راستا بود كه بسياري از حالاتشان را بروز نمي دادند و حتّي از بزرگان اوليا نقل مي كردند : «كرامت براي اولياء خدا چون حيض براي زن است » . براي اولياي الهي چنين است كه مشاهدات را در سير الي الله حجاب خود مي دانند چه رسد به ابراز و بيان آن . در روش و مسلك مستقيم جمال سالكانِ راه معبود ، حضرت آخوند حسينقلي همداني ، سالك پس از تلاش و مجاهده ي توحيدي آنگاه كه زندگي عارف بالله غرق در حضور و شهود مي گردد ، عاشق و عارف ذات پروردگار بايد دستورات نفي مشاهدات را سپري كند و آخرين تعلقات و وابستگي ها را پاره كند . از شهود كمالات خود كه سهل است ، از شهود خود نيز دست شسته در شهود نورانيت بيكرانه ي الهي فاني گردد و با عنايات سبّوحي الهي بقاء به معبود يابد .

آري جناب شيخ عارف ما ، از زمره ي اين دسته از اولياي به مقام بقاء به معبود رسيده بود كه دقيقاً در روش و سير و سلوك ، پيرو مكتب فكري آخوند ملاحسينقلي همداني بود و عدّه اي از خواص كه با ايشان و روش ايشان آشنا بوده اند ايشان را ملاحسينقلي زمان ما مي دانستند . به لطيفه اي در اين باره توجه كنيد :

يكي از آشنايان برايم نقل كرد : كه يكي از كساني كه موفق به درك محضر ايشان شده بود فرمود: من در ابتداي علاقه مندي به مسائل معنوي سخت به دنبال استادي راه يافته و كامل بودم ولي در ديدار با اهل معرفت نمي توانستم اطمينان قلبي پيدا كنم كه اين بزرگواران مي توانند مرا دستگيري كنند . در آن زمان با اطلاعاتي كه در علوم غريبه داشتم از محضر آخوند ملا حسينقلي همداني درخواست دستگيري كردم .

از آنچه كه در اين دريافت ها به دست آوردم ، يافتن آدرس شخصي به نام شيخ علي در قم بود . پس از آن طبق آدرسي كه به دست آورده بودم و به بازار قم رفتم و در يكي از كوچه هاي باريك و پيچ در پيچ پشت بازار در انتهاي كوچه ، درِ منزلي را كه در مقابل بود به صدا در آوردم . پس از چند لحظه پيرمردي نوراني در را باز كرد و من سئوال كردم منزل شيخ علي همين جاست؟ فرمودند : بلي . از ايشان درخواست دستورالعمل سير و سلوكي كردم و از آن پس در محضرش از معارف توحيدي بهره مند شدم و از اين نكته در تعجب بودم كه چطور بنده كه جوياي استاد معارف بودم ايشان را نشناخته بودم .

از مرحوم حاج شيخ محمود تحريري كه خود از خوبان روزگار و از شاگردان اوليه ي سير و سلوكي علامه طباطبايي بود نيز نقل شده است كه در خواب ديدم به من گفتند : جناب شيخ علي آقا پهلواني ، آخوند ملا حسينقلي زمان ماست .

به راستي خداوند در زمان ما يكي از گوهرهايي را كه براي نجات عاشقانش از وادي حيرت و سرگرداني و جهل و غفلت ها آفريده بود نفس نفيس و ملكوتي اين عارف سدره نشين بود . او صميمانه چون پدري دلسوز و طبيبي مشفق درب خانه خويش را به سوي طلّاب عاشق معارف گشود و تمامي عمر خود را در اين راه صرف كرد و شمع وجودش را براي انسانهاي مستعد فدا كرد و در اين راه چه فداكاري ها كه نكرد و مرارتها و سختي ها كه نكشيد . براي انساني آسماني كه موظف به هدايت باشد ، تحمل خلق ، جهالت ها ، حرمت شكني ها و نافرماني هايشان خود بزرگترين مجاهده است و بزرگتر و مهمتر اينكه شريك درد آنان باشد و روح لطيف خويش را براي دستگيري از اين طالبان راه صرف كند .

به ياد دارم شبي از شبها كه در محضر ايشان بوديم يكي از دوستان سلوكي ، عمامه اش را خيلي نامناسب بسته بود و بر سر نهاده بود . پس از جلسه ، چند نفري بيش نمانده بودند به آن دوست فرمود : باباجان چرا عمّامه ات اينطوري است ؟ طلبه بايد سر و وضعش مرتب باشد . خودت عمّامه پيچيده اي ؟ آن دوست عرض كرد : بله آقا ، بهتر بلد نيستم . آقا فرمودند : اشكالي نداره . عمّامه را در بياور تا باز كنيم ؛ من عمّامه پيچيدن را يادت مي دهم . آنگاه با آن حالت خستگي – پس از يك جلسه ي طولاني همراه با سئوال و جواب بعد از آن – در اتاق عمامه را با آن شاگرد سلوكي گرفتند و دوباره لايه هاي آن را مرتب كردند . بعد نشستند و فرمودند : حالا من عمامه را مي پيچم ، شما دقيق نگاه كن ! ياد مي گيري ، كار سختي نيست . پس از آن برسر خودشان عمامه آن شخص را پيچيدند و بر سر ايشان گذاشتند . بعد فرمودند : ببين باباجان حالا هر وقت هم خواستي عمامه را برداري تا تحت الحنك آن باز نشود بعد هم وقتي مي خواهي در منزل استراحت كني مثل من عمل كن . من خودم يك دستمال دارم ببين ؛ و دستمالشان را كه يك دستمال ابريشمي قرمز رنگي بود در آوردند و پهن كردند و عمامه را از پشت روي آن گذاشتند و همه پرهاي دستمال را به داخل عمامه برگرداندند . بعد فرمودند اگر وقت آمدن منزل عمامه را اينطوري از سر در آورديد و در دستمال گذاشته و در كناري قرار داديد ، هم كمتر كثيف مي شود و هم ديرتر به هم مي ريزد . آن شب چقدر صميمي و مهربان با دوستان برخورد مي كرد و مي خنديد و حتي يكي دو بار با دوستان شوخي كردند دستشان را به سر شانه يكي از دوستان زدند و بعد فرمودند علاقه مند شما هستم با شما شوخي مي كنم .

اين صميميت ها هرگز از ذائقه ارادتمندان ايشان نمي رود . با يك دنيا صداقت و يكرنگي و با كوهي از معرفت و توحيد اين طور ساده و صميمي بودند . كدام قلم و قدمي مي تواند حق اين همه محبت و زيبايي را ادا كند و اين حالات كه عطر خدا را به همراه دارد بگويد و بشنود و بنويسد و اشكش جاري نشود و خود را در برابر يك روح بزرگ نبيند و خضوع نكند ؟! چگونه مي شود كه انساني عمري بر او بگذرد ولي اطرافيان گناه يا غفلتي از ايشان نبينند ؟ آيا اين جز با مجاهده هميشگي امكان پذير است ؟ چگونه مي شود كه يك انسان سالهاي سال شاگردانش جز عشق به معبود و توجه و مراقبه و اشك روان از او چيزي نبينند ؟ فضيليت و رسوخ حقيقت ايمان آيا جز اين است ؟ آيا حكايت سخن نوراني امير بيان علي(ع) كه فرمود : « هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلي حَقيقَةِ الْبَصيرَةِ وَ باشَرُوا رُوحَ الْيَقينِ » (علم با حقيقت بصيرت و آگاهي اش بر آنان هجوم آورد و بر جانشان نشست و آنان با روح و جان يقين هم آغوش شدند .حكمت 147 نهج البلاغه) جز اين است ؟ آيا تجلي آن كلام نامكرر لاهوتي كه در دهه آخر ماه مبارك رمضان وارد شده است كه : « اَسْئَلُكَ ... اَن تَهَبَ لي يَقناً تُباشِرُ بِه قَلبي »(از مفاتيح الجنان شيخ محدث قمي دعاهاي آخر ماه مبارك رمضان) چيزي جز اين آرامش توحيدي است . آري چنين است كه يك انسان متبرّك و نوراني همه ي زندگي از وجودش نورانيت مي گيرد و ايشان از جمله اين فرزانگان كم نظير بود .

ادامه دارد ...

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: سه شنبه 11 13 ساعت: 0:32

صفحه بندی