خرید بک لینک

مي آيي آرام

مي آيي آرام

انديشه را مي زني ورق ؛

من در ورق هفتم پروازم .

مي آيي آرام

مي نشيني در جنون فكر

كنار خواهش چشمان لبريز ؛

من در پس كوچه صادق نيازم .

در بعد نفس هاي آغشته بيداري

من تو را در ظلمت شب

به تماشاي خيال نشسته ام

در روانم انديشه تاپاك اشتياق بال مي زند

و تو در چند نفس عشوه ها موج مي زني

قلب من در بهت شوق پرپر مي شود ؛

تا سرآغاز لحظه وحشت

تلخي شب را در كوچه وهم با دل قسمت مي كنم

و امتداد شب هاي بيداري امتداد چشمان ياريست

سهم شب را زِ بيداري مي نوشم به يكباره

زمانِ هجرتِ زمان رسيده

و شوق در نهانخانه جان منتظر است .

تشنه صداي توام

و تو صدايت را به زنجره مي بخشي

من كوير قصه خوابم را شكسته ام ؛

تا شايد زِ راهِ مهرباني در آيي .

شيفته چشمان بقرار توام

و تو چشمانت را به ستاره مي بخشي

در سردابه گنگ نقره اي ماه ،

تو هستي ؛

آبـــي آبـــي

آبـــيِ آبـــي

آبي تر از آبي !

و من چشم به دستان گرم تو بسته ام

امّا تو دستانت را ،

نثار پرنده مي كني

تا در نوازش خيال

اندرون زمان هنوز

در فرش خاكستري اكنون بنشيني .

امّا اي كاش !

تو بستر انديشه را مي ديدي

كه من در پيِ پاهاي توام

و تو پاهايت را ،

آنگونه بر درخت بخشيدي !!!

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: پنجشنبه 27 13 ساعت: 0:14

صفحه بندی