درباره مرحوم مقدس اردبيلى بيش از بيست داستان و كرامت و حكايت و سلوك اخلاقى و .. . در زيست نامه ها نقل شده است . برخى از داستانها را چند نفر از علما در كتابهايشان به شكلهاى مختلف نقل كرده اند، كه توجه خوانندگان را به برخى از آنها جلب مى كنيم:
1. تواضع
«زهد او به مرتبه اى بوده است كه نقل مى نمايند قافله زوار به نجف اشرف وارد شد . يكى از اهل قافله به آخوند برخورد و او را نشناخت و تكليف نمود كه رخوت (2) چركن (3) شده مى خواهم كه براى من بشويى و قبول فرمود و جامه ها را گازرى (4) نمود و آورد . در آن حال صاحب جامه آخوند را شناخت و مردم توبيخ او بر اين عمل مى نمودند و او زبان به معذرت گشاد . آخوند فرمود كه، حقوق برادران مؤمن بر يكديگر زياده از آن است كه جامه او را بشويد، چرا معذرت مى خواهى؟» . (5)
داستانهايى از زندگى فقيه محقق مقدس اردبيلى (قده) (1)
منبع: مجله پيام حوزه، شماره 10 و 11
نويسنده: سيد محمد على حسينى يزدى
درباره مرحوم مقدس اردبيلى بيش از بيست داستان و كرامت و حكايت و سلوك اخلاقى و .. . در زيست نامه ها نقل شده است . برخى از داستانها را چند نفر از علما در كتابهايشان به شكلهاى مختلف نقل كرده اند، كه توجه خوانندگان را به برخى از آنها جلب مى كنيم:
1. تواضع
«زهد او به مرتبه اى بوده است كه نقل مى نمايند قافله زوار به نجف اشرف وارد شد . يكى از اهل قافله به آخوند برخورد و او را نشناخت و تكليف نمود كه رخوت (2) چركن (3) شده مى خواهم كه براى من بشويى و قبول فرمود و جامه ها را گازرى (4) نمود و آورد . در آن حال صاحب جامه آخوند را شناخت و مردم توبيخ او بر اين عمل مى نمودند و او زبان به معذرت گشاد . آخوند فرمود كه، حقوق برادران مؤمن بر يكديگر زياده از آن است كه جامه او را بشويد، چرا معذرت مى خواهى؟» . (5)
2. اخلاص
«مولانا عبدالله شوشترى (ره) كه از جمله تلامذه اوست نقل مى فرموده كه، در ايامى كه در خدمت او در نجف اشرف درس مى خوانديم مكرر چنين مى شد كه در مدرس با او مباحثه مى كردم و او ساكت مى شد و من و حضار مدرس گمان مى كرديم كه او ملزم شده است . و من در بعضى از مجالس، مذكور ساختم كه در فلان مسأله و فلان مسأله آخوند را ساكت كردم . اين خبر به آخوند رسيد . روزى فرمود كه امروز مى خواهيم كه به اتفاق شما به صحراى نجف برويم . چون در خدمت او روانه شدم و خلوت شد، فرمود كه: در فلان مسأله و فلان مسأله من چنين گفتم و تو چنين گفتى و من چون دغدغه مى كنم در مناظرات علمى كه مبادا به مراء و جدال منتهى شود، ساكت شدم و سكوت من از راه عجز از جواب نبود، بلكه اگر خواهى جواب آن سخنان را اكنون به تو بگويم . پس من سخنانى را كه گفته بودم اعاده كردم و او همه را جواب فرمود . پس فرمود كه، چون به من رسيد كه تو مى گفتى كه آخوند را ساكت كردم و حق با من بود، دغدغه كردم كه مبادا سكوت من، اغراء بر جهل و سبب رسوخ تو بر غلط باشد . لهذا، خلوت كردم و تو را آگاه گردانيدم» . (6)
3. يارى بيچارگان
«سيد نعمت الله در كتاب انوار نعمانيه گفته ـ و در منتهى المقال هم مذكور است ـ كه در سالهاى گرانى و قحطى مال خود را بر فقرا قسمت مى نمود و در نزد خود به قدر سهم يكى از فقرا مى گذاشت و در بعضى از سالها چنان اتفاق افتاد كه همين عمل را كرد . پس، زوجه اش به غضب آمد و گفت كه مال ما را به فقرا انفاق مى نمايى و اولاد خود را گرسنه مى گذارى؟ پس، آن بزرگوار متعرض او نگشت و به مسجد كوفه براى اعتكاف رفت . چون روز دوم برگشت، مردى به در خانه اش آمد با چهارپايانى كه بر پشت ايشان بار بود از گندم خوب صاف شده و از طحين ـ يعنى آرد نازك بسيار خوب ـ پس، آن مرد به زوجه مقدس گفت كه، صاحب خانه در مسجد كوفه به اعتكاف اشتغال دارد و اين غله و بارها را براى شما فرستاد . چون مقدس از اعتكاف مراجعت فرمود، زوجه اش به او خبر داد كه اين طعام را كه با اعرابى [براى ] ما فرستادى بسيار طعام نيكويى بود . پس، مقدس اردبيلى خداى را حمد نمود» . (7)
4. بخشش عمامه
«طريقه او در مأكول و مشروب اين بوده كه در هر وقت آنچه از ممر حلال براى او به هم مى رسيده، آن را صرف مى نموده و مى فرموده كه از جمع بين احاديث و روايات مختلفه چنين مفهوم و مستفاد مى گردد كه، اگر حق تعالى وسعت داده باشد، بايد كه آدمى ذخيره ننمايد و صرف نمايد و اگر تنگى رو دهد بايد كه آدمى نيز قناعت نمايد . لهذا، گاهى شيعيان از روى اخلاص لباسهاى نفيسه براى او به هديه مى آورده اند، قبول مى فرمود و رد نمى كرده و آنها را صرف مى نموده . و مكرر روى مى داده كه منديل تمام زر بسيار نفيس را كه براى او به هديه آورده بودند بر سر مى بسته و از خانه بيرون آمده و به زيارت آن حضرت مى رفته و در راه مؤمنى برمى خورده كه عمامه نداشت، منديل را به دو نيم مى كرده و نصف آن را به آن مؤمن و نصف ديگر را خود بر سر مى بسته . پس، به مؤمن ديگر برمى خورده و باز چنين مى كرده تا چون به خانه عود مى كرده، قليلى از آن منديل بر سر او باقى بوده است» . (8)
«از سخاوت مقدس اردبيلى چيزى است كه سيد جزايرى در انوار نعمانيه نوشته است كه مقدس اردبيلى طريقه اش آن بود كه عمامه بزرگى بر سر مى گذاشت و چون از خانه بيرون آمدى، دو ذرع كمتر يا بيشتر از آن عمامه پاره كردى و به فقرا و برهنگان دادى، به نحوى كه تا منزل مراجعت كردى عمامه او يكسر يا بيشتر تمام مى شدى» . (9)
«گويند كه عادت مولانا بر آن بود كه مى پوشيد از جامه هر چه از حلال باشد؛ خواه پرقيمت باشد يا ارزان . و هر گاه كسى به آن بزرگوار جامه نفيسى هديه مى كرد، قبول مى فرمود و مى پوشيد و مكرر اتفاق مى افتاد كه عمامه گران بها به ايشان تقديم كرده بودند كه معادل بوده با زر خالص . چون به زيارت مشرف مى شده، هر سائلى كه چيزى از ايشان مى طلبيد قطعه اى از آن را پاره مى كرد و به او مى داده تا آنكه باقى مى مانده بر سر ايشان مقدار ذراعى كه به خانه مراجعت مى نموده» . (10)
5. همه اعمال براى خدا
«از بعضى مسموع شد كه، مقدس در مدت چهل سال از او فعل مباح صادر نشد؛ چه رسد به حرام و مكروه . (11) (12)
6. مراعات حقوق حيوانات
«آن جناب را حمارى بود كه به كربلا و سامره مى رفت و هرگز او را تازيانه نمى زد و هر وقت كه آن درازگوش ميل به چريدن مى كرد، او را منع نمى نمود» . (13)
7. تشرف خدمت صاحب الامر (عج الله تعالى فرجه الشريف)
«مولانا احمد اردبيلى (قدس الله روحه) كه در زهد و تقوا و ورع يگانه آفاق است و زهد او ضرب المثل شده و در مراتب علم و فضل و تحقيق و تدقيق نيز مسلم است و او را در خدمت ائمه (ع) قرب عظيم بوده و بعضى از ثقات به وسايط معتمده از شاگرد او ميرفيض الله تفريشى ـ كه او نيز از علما و اتقيا بوده ـ نقل مى نمودند كه گفت: شبى از شبها ديدم كه او از خانه خود بيرون آمد و متوجه روضه مقدسه حضرت اميرالمؤمنين (ع) شد . من نيز مخفى به نحوى كه او مطلع نشود از عقب او روان شدم . چون به نزديك در روضه مقدس رسيد، درها گشوده و قفلها باز شد . پس، آمد و در برابر ضريح مبارك ايستاد و مى شنيدم كه شخصى سخن مى گويد . پس، بيرون آمد و متوجه مسجد كوفه شد و باز من از عقب او همه مى رفتم تا داخل مسجد كوفه شد . پس، به نزد محراب مسجد آمد و با شخصى سخن بسيار گفت و مراجعت نمود . در حال مراجعت مرا تنحنحى عارض شد . پس، او به طرف عقب نگريست و مرا ديد و پرسيد كه، تو با من بودى؟ گفتم: بلى از آن وقت كه از خانه بيرون آمدى تا الحال كه مرا ديدى، پيوسته از عقب تو روان بودم . پس، مبالغه نمودم و سوگند دادم كه مرا خبر ده به آنچه از او مشاهده نمودم . فرمود كه، مسأله اى از مسايل دين بر من مشكل شده بود . آمدم به خدمت حضرت اميرالمؤمنين (ع) و از آن حضرت پرسيدم . آن حضرت فرمود كه، امروز امام زمان، حضرت صاحب الامر (ع) است، برو به مسجد كوفه از آن حضرت سؤال كن . پس، رفتم به نزد محراب مسجد و آن مسأله مشكله را از آن حضرت سؤال نمودم و جواب شنيدم . چون اين واقعه را نقل فرمود، از من عهد گرفت كه در حيات او اين واقعه را به كسى نقل ننمايم و من به عهد خود وفا كردم و بعد از وفات او نقل نمودم» . (14)
8. شيخ بهائى و مقدس اردبيلى
«نقل نموده اند از شيخ عالى مقدار شيخ بهاء الدين محمد عاملى ( عليه الرحمة) كه فرمود كه، به نجف اشرف رفتم و مبادرت كرده به ديدن آن بزرگوار پيش از آنكه او به ديدن من بيايد . داخل شدم به حجره اى كه بوريا، فرش آن حجره بود و بعضى از كتب علمى در آن حجره نهاده بود . نشستم در آن حجره و آن كتب را برداشتم و ملاحظه مى كردم . ناگاه مردى آمد و سلام كرد و در پايين حجره نشست . من جواب سلام او گفتم و گمان كردم كه يكى از خدمه آخوند است . چون ساعتى گذشت و آخوند نيامد به خاطرم خطور كرد كه مبادا اين مرد آخوند باشد . پرسيدم كه تو چه نام دارى؟ فرمود كه، بنده احمد . پس من برجستم و دست او را گرفتم و با او مصافحه و معانقه كردم و معذرت مى خواستم كه چون من شما را ملاقات نكرده بودم، نشناختم . فرمود كه، چرا معذرت مى خواهى؟ من سلام كردم و جواب سلام مرا بر وجه احسن گفتى و فرمودى سلام عليك و رحمةالله و مشغول مطالعه كتاب دينى شدى و اين عمل نزد خدا اولى است از آنكه با من صحبتهاى متعارف بدارى . پس، با او صحبت بسيار داشتم . آخر الامر، آن عالى قدر از آن موضع كه نشسته بود (15) برخاست و ميل كرد به پايين حجره و در آنجا نشست . از سبب حال پرسيدم . فرمود كه، به خاطرم آمد آن آيه كريمه كه حق تعالى مى فرمايد: «تلك الجنة أعدت للذين لايريدون علوا في الأرض و لافسادا والعاقبة للمتقين» . (16)
يعنى: اين است بهشت كه مهيا شده است براى آنان كه نمى خواهند علو در زمين و نه فساد را و عاقبت نيكو از براى پرهيزكاران است . و مى ترسم كه نشستن در اينجا كه صدر مجلس اين خانه است، علو در زمين باشد . (17)
9. خداى كريم و كدخدا كريم
در تاريخ اردبيل و دانشمندان آمده:
«نقل نمود از براى نويسنده، جناب آقاى شيخ عبدالحسين نجفى بشيرى كه، شنيدم از بعضى ثقات در اوائل يا بحبوحه تحصيلات اردبيلى در نجف اشرف، كاغذى از طرف مادرش مى رسد كه از نجف اشرف به اردبيل تشريف ببرد، و اظهار اشتياق زيادى هم در آن نامه مرقوم بوده . معظم له به اعتبار وجوب اداى حق مادرش اجابت نموده، عازم اردبيل مى شود . وقتى كه اهل «نيارق» (18) تشريف فرمايى اردبيلى را مى شنوند، از نهايت اشتياق به استقبالش شتافته و كسى در نيارق نمى ماند مگر كدخداى محل كه اسمش «كريم» بوده . على الظاهر، مشاراليه معروف به فسق، و مدمن خمر بوده، به استقبال نمى آيد . تصادفا در شب ورود، اردبيلى در عالم رؤيا مى بيند كه، كدخدا وفات نموده به محقق تذكر مى دهند واجب است براى تو تشييع جنازه كريم كدخدا؛ بلكه كفن و تجهيز را هم خودت مباشر باش . محقق از خواب بيدار مى شود . چون به سابقه كدخدا اطلاع داشته مى گويد: حتما خوابم رحمانى نيست . بار دوم نيز همين خواب را مى بيند؛ باز مى خوابد . بار سوم مى بيند كه مى گويند كدخدا از دنيا رفت و صبح شده برخيز و تجهيز كدخدا را به جا بياور . اردبيلى از خواب بيدار مى شود به قصد وضو بيرون مى آيد . ملاحظه مى كند كه همسايگان به يكديگر خبر مى دهند كه البشاره كريم كدخدا به درك جهنم واصل شده . اردبيلى به صحت خوابش كه رحمانى بوده پى مى برد ولى در تأويل خوابش تأمل مى نمايد . بعد از فراغ از فريضه صبح، خود محقق مباشرت به تجهيز و تكفين مى نمايد، و همه از اين پيش آمد و تشييع وى در تعجب فرو مى روند . بالجمله، بعد از اتمام تجهيز وى، از زن كدخدا سؤال مى نمايد كه حقيقت وقايع شب گذشته را براى محقق گزارش دهد . زن كريم مى گويد:
جناب شيخ! شوهر من معروف به فسق و فجور بود . شب گذشته گفت: اى زن من امشب رفتنى هستم حالم منقلب است، جاى مرا در حياط خانه پهن كن . من به گفته او عمل كردم، ديدم كه كريم چشمهايش را به طرف آسمان و ستارگان چرخانيد با قيافه تائبانه و چشم اشكبار گفت: اى خدا تو مى دانى مقدس اردبيلى گناه نكرده است، اگر او را ببخشى برايت هنرى نيست، بلكه هنر آن است كه آن كريم على الاطلاق، اين كريم مجرم و عاصى و فاسق را ببخشد . محقق، به محض شنيدن اين كلمات به زن كريم مى گويد: رحمت خدا به وى شامل گشته و از گناهانش در گذشته است» . (19)
10. اهميت دادن به انجام وظايف
سيد على اصغر جاپلقى در طرائف المقال مى نويسد:
«سمعت من بعض الأثبات الثقات أنه طاب ثراه فى ليلة من الليالي ذهب إلى الحمام للغسل . فلما أتى إلى بابه، فإذا هو مقفل . فردد قرعه، فجاء حافظ الحمام من خلفه و سأله عن حاجته . فأظهر إرادة الغسل مع إعطائه الحافظ دينارا . فزعم منه الاستهزاء . ثم زاد على الأجرة إلى أن بلغت إلى أربعين دينارا . ففتح الباب و أخذ الدنانير . فدخل الحمام واغتسل ثم خرج بعد الاغتسال . فتفقه صاحب الحمام أنه المقدس، فعرض أني لاآخذ الأجرة ورد الدنانير، فلم يقبل مع الإصرار الكثير . فقال له المولى الأردبيلي: إنه قد وصل لى الفيض من الحمام و حصل لي المنزلة الكبرى و انفتح لى العلوم . فلا حاجة إلي الدنانير» . (20)
11. نماز استسقا
«و من جملة الحكايات المسموعة من ألسنة المشايخ أنه كان مستجاب الدعوة حتى أنه في بعض السنوات خرج إلى صلاة الاستسقاء . فعرض مخاطبا للجليل عز جلاله أن أحمد يطلب المطر، فلم ينزل من المنبر، و كان مشغولا بالسؤال، فجرى الغيث» . (21)
12. بى اعتنايى به دنيا
«و اما كرامات مقدس اردبيلى، پس بسيار و در السنه و افواه علماى اعلام در غايت اشتهار . و سيد نعمت الله جزايرى در انوار نعمانيه و علامه مجلسى در بحار الأنوار و صاحب لؤلؤ و شيخ ابوعلى در منتهى المقال برخى از آن كرامات را ذكر فرموده اند و اين فقير نيز بعضى را ذكر مى نمايد:
اول اينكه آن بزرگوار در صحن نجف اشرف دلو را به چاه انداخت كه آب كشيده باشد . چون دلو را بيرون كشيد، ديد كه آن دلو پر از اشرفى و دينار است . پس، آن دنانير را دوباره در چاه ريخت و عرض كرد خداوندا! احمد از تو آب مى خواهد نه طلا» . (22)
13. ارزش ولايت اميرالمؤمنين (علیه السلام)
حاج شيخ عباس قمى در كتاب هديةالأحباب چنين نگاشته:
«در كتاب مقامات سيد جزايرى نقل است كه مقدس اردبيلى از ساكنان حرم حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام) در نجف اشرف بوده و هرگاه مسأله اى بر او مشتبه مى شده در شبها خود را به ضريح مقدس مى رسانيده و جواب مى شنيد، و گاهى بوده كه آن حضرت او را به حضرت صاحب الامر ـ ارواح العالمين فداه ـ حواله مى فرموده، هرگاه آن امام بزرگوار در مسجد كوفه تشريف داشته .
و با اين اعمال خالصه از اغراض دنيويه، بعد از موت او، بعضى از مجتهدين او را در خواب ديدند كه با هيأت نيكو و جامه پاكيزه از روضه علويه بيرون شد . از او پرسيد كه چه عمل، شما را به اين مرتبه رسانيد؟ فرمود كه، بازار اعمال را كساد ديدم يعنى عملى كه به درجه قبول رسد خيلى كم است و فرمود: نفع نبخشيد ما را مگر ولايت صاحب اين قبر و محبت او .
فقير گويد كه، روايت شده از ابن عباس كه وقتى جناب سلمان (رضى الله عنه) را به خواب ديد با حلل و حلى و تاجى از ياقوت پرسيد: اى سلمان! بگو در بهشت بعد از ايمان به خدا و رسول چه عملى افضل است؟ فرمود: چيزى افضل از حب على (علیه السلام) و اقتداى به آن حضرت نيست» . (23)
14. واسطه قرار گرفتن مقدس در حوايج
«ثقةالاسلام آقا سيد على همدانى نزيل نجف اشرف براى نگارنده چنين نقل نمود:
از براى اردبيلى كرامتى ميان عربها معروف است: روزهاى زيارتى، عده اى، از نجف اشرف به زيارت كربلا حركت نموديم . در خان نصف (24) منزل كرديم . ولى از ازدحام زوار براى ما جايى پيدا نشد . بالأخره بعد از يأس كامل، عربى جلو آمد و گفت: من براى شما منزل تهيه مى كنم، رفقا جملة به منزل او رفتيم . بسيار جاى خوب و مناسب فراخور حال بود . صاحب منزل پذيرايى گرمى از ما نمود وقت حركت خواستيم به حساب كرايه منزل و طعام رسيدگى كنيم . ميزبان قبول نكرد و گفت: من قربة إلى الله شما را ميهمان نموده ام و منزل من مسافرخانه نبود، ولى خواهشى كه دارم اين است: در حرم حضرت حسين (ع) در بالا سر حضرت، حمد و سوره به روح ملا احمد اردبيلى نيابتا قرائت كنيد . با كمال تعجب گفتيم: قرائت حمد و سوره چه اختصاص به اردبيلى دارد؟ گفت: در ميان ما عربها مجرب است هر كه در بالا سر حضرت حسين (ع) يك حمد و سوره به روح مقدس اردبيلى بخواند و نثار روح مقدس اردبيلى كند، حاجتش برآورده مى شود» . (25)
15. مقدس اردبيلى و داستان سيب
مشهور است كه پدر مرحوم مقدس اردبيلى در اوايل زندگى خود در كنار تبليغ و ارشاد، به كار كشاورزى در روستاى خود «نيار» (26) اشتغال داشت . روزى در زمانى كه مشغول زراعت بود، اتفاقا آب، سيبى را با خود آورد و ايشان هم آن را گرفته و خورد . بلافاصله با خود گفت اين سيب براى كه بود؟ و چرا آن را خوردم؟ كسى را در مزرعه به كار گمارد و از كنار آب براى پيدا كردن صاحب سيب به راه افتاد . پس از مدتى صاحب باغ را پيدا كرد و جريان را به او گفت . صاحب باغ كه مرد روشن ضميرى بود، او را انسان خوبى يافت . به او گفت: آيا ازدواج كرده اى؟ گفت: خير، ازدواج نكرده ام . صاحب باغ گفت: آب كشاورزى شما از توى همين باغ مى گذرد و سيب هم مال درختان اين باغ است و من آن را حلال نمى كنم . هر چه ايشان اصرار نمود و حتى خواست پول بدهد، قبول نكرد . گفت: با يك شرط حلال مى كنم، دخترى دارم اگر با آن دختر ازدواج كنيد كه البته هم كور است، هم كر است و هم شل، حلال مى كنم .
پدر مرحوم مقدس اردبيلى ناگزير قبول نمود . صاحب باغ او را به خانه خود برد، مجلس جشن عروسى برقرار كرد . ايشان به حجله روانه شد . وقتى تازه داماد، نوعروس را در نهايت كمال و جمال ديد، پدر عروس را خواست و از او پرسيد: شما كه گفتيد دختر من كور و كر و شل است، اين دختر آن چنان نيست؟ پدر دختر اظهار داشت: اين كه گفتم دختر من كر است چون غيبت كسى را نشنيده است . كور است چون با ديده خود به نامحرمى ننگريسته است . شل است چون بدون اجازه پدر و مادرش از خانه بيرون نرفته است . شيخ محمد اردبيلى همسر خود را برداشته و پيش پدر و مادر خود به نيار آورد . بايد نتيجه چنين پدرى، شخصى چون مرحوم مقدس اردبيلى هم باشد . (27)
16. مقدس اردبيلى و شير مادر
«از مادر مقدس اردبيلى سؤال كردند، سبب مقام ارجمند فرزندش را . فرمود: من هرگز لقمه شبهه ناك نخوردم و قبل از شير دادن به او، وضو مى گرفتم و ابدا چشم به نامحرم نينداختم و در تربيت كودك بعد از شير باز گرفتن، كوشيدم و نظافت و طهارت او را مراعات داشتم و با بچه هاى خوب، او را مى نشاندم» . (28)
پى نوشت:
1) بعضى از اين داستان ها را برخى از محققان، در باره علماى ديگر نيز نقل كرده اند .
2) جمع رخت (لباس) .
3) آلوده به چرك .
4) گازر: جامه شوى .
5) حدائق المقربين، خاتون آبادى (م 1116 ق) نسخه عكسى محفوظ در كتابخانه مرحوم آيةالله مرعشى نجفى؛ اين حكايت همچنين در روضات الجنات، ج 1، ص 198 و الفوائد الرضوية، ص 24 و اعيان الشيعة، ج 3، ص 81 آمده است .
6) حدائق المقربين، همان نسخه . اين حكايت در الأنوار النعمانية، ج 3، ص 40 و قصص العلماء، ص 344 نيز نقل شده است .
7) قصص العلماء، ص . 344 در لؤلؤة البحرين، ص 149 نيز اين حكايت را به نقل از انوار نعمانيه ذكر كرده است . همچنين در روضات الجنات، ج 1، ص 197 ـ 198 و أعيان الشيعة، ج 3 ، ص 81 اين حكايت، نقل شده است .
8) حدائق المقربين، همان نسخه . اين داستان در انوار نعمانيه، ج 2 ، ص 302 نيز آمده است .
9) قصص العلماء، ص . 345
10) فوائد الرضوية، ص . 25
11) زيرا ايشان افعال مباح را نيز به قصد تقرب و عبادت انجام مى داده اند! و طبعا به اعمال مستحب مبدل مى شده است! .
12) قصص العلماء، ص . 343 در لآلي الأخبار، ج 1 ، ص 115 اين مطلب از قصص العلماء نقل شده و در منتخب التواريخ (ص 181) از لآلي الأخبار نقل شده است .
13) قصص العلماء، ص . 342
14) حدائق المقربين، نسخه مذكور . و نيز ر ك: بحار الأنوار، ج 52 ، ص 174 ـ 175 ؛ الانوار النعمانية، ج 2 ، ص 303 ؛ كشكول بحرانى، ج 1 ، ص 127 ـ 128 به نقل از بحارروضات الجنات، ج ، ص 196 به نقل از انوار نعمانيه؛ لآلي الأخبار، ج 1 ، ص 114 ـ 115 به نقل از انوار نعمانيه؛ قصص العلماء، ص 344 ـ 345 به نقل از بحار و انوار نعمانيه .
15) ظاهرا اين طور بوده: شيخ بهائى بعد از شناختن و مصافحه و معانقه، او را به بالاى حجره و در مكانى كه خود نشسته بود مى آورد و پس از دقايقى، مقدس به مكان خويش در پايين مجلس برمى گردد .
16) مضمون آيه 83 سوره قصص .
17) حدائق المقربين، نسخه مذكور .
18) نيارق از روستاهاى اردبيل و غير از «نيار» است .
19) تاريخ اردبيل و دانشمندان، ج 1 ، ص . 62
20) طرائف المقال، ج 2 ، ص . 400
21) طرائف المقال، ج 2 ، ص . 400
22) قصص العلماء، ص . 344 در طرائف المقال (ج 2 ، ص 400 و 401) نيز اين حكايت نقل شده است . اين كرامت، حاكى از آن است كه: مرحوم محقق از آزمايشى سخت موفق بيرون آمده است . و خود توجه داشته است كه اين اتفاق براى امتحان است .
23) هدية الأحباب، ص . 265 و نيز ر ك: روضات الجنات، ج 1 ، ص 203 به نقل از مقامات النجاة جزائرى و مستدرك الوسائل، ج 3 ، ص 393 به نقل از مقامات و منتخب التواريخ ، ص 181 به نقل از مستدرك و الفوائد الرضوية، ص 25 به نقل از مقامات .
24) از نجف تا كربلا 78 كيلومتر است و سه كاروان سراى شاه عباسى در عرض راه ساخته شده : اول «خان مصلا» ؛ دوم «خان نصف» كه نصف راه است؛ سوم «خان نخيلة» .
25) تاريخ اردبيل و دانشمندان، ج 1 ، ص . 61
26) نيار، روستايى است در سه كيلومترى شهر اردبيل و هم اكنون متصل به اردبيل شده است .
27) در كتاب سرمايه سعادت و نجات، (ص 29 ـ 31) همين حكايت را با اندك تفاوت بدون اينكه نام اردبيلى و پدرش برده شود، نقل كرده است .
28) وفيات العلماء، ص . 71
برچسب:
نویسنده: احمد
تاريخ: يکشنبه
15 13 ساعت: 4:10