مطالب دینی و اخلاقی
تقسيم ابزار معرفت مربوط به قواي ادراكي انسان است. قواي ادراكي انسان و ابزارهاي معرفت او در يك تقسيم كلي عبارتند از: حس، خيال، وهم، عقل، قلب. البته بايد توجّه داشت كه با تعدّد ابزارهاي معرفت، باز مدرِك واقعي در همهٴ مراحل خود نفس است؛ زيرا نفس در تمام مراتب،

تقسيم ابزار معرفت مربوط به قواي ادراكي انسان است. قوايادراكي انسان و ابزارهاي معرفت او در يك تقسيم كلي عبارتند از: حس، خيال، وهم، عقل، قلب. البته بايد توجّهداشت كه با تعدّد ابزارهاي معرفت، باز مدرِك واقعي در همهٴ مراحل خودنفس است؛زيرا نفس در تمام مراتب، حضور وجودي داشته و در هر مرتبه بدون آن كه امتزاج وانحصاري با آن مرتبه داشته باشد عين آن مرتبه است.
انسان شيئي را كه به ماده ارتباط دارد به نحو جزئيمي شناسد، اين گونه معرفت، معرفت حسي است و توسط يكي از حواس پنج گانه انجاممي شود.
چيزي را كه انسان احساس مي كند يعني متعلّق شناخت او كهمحسوس بالعرض است مربوط به عالم طبيعت و داراي خصوصيات زماني و مكاني خود است.
محسوس بالذّات آدمي گرچه در محدودهٴ نفس او موجود است ليكن وجود آنمشروط به وضع و محاذات مادي خاصي است كه بين شي ء خارجي و بدن انسان برقرارمي گردد، چنان كه اگر آن وضع و محاذات از بين برود آن صورت محسوس نيز از بين خواهدرفت.
با از بين رفتن صورت مادي يا غيبت آن، صورتي منهاي مادهاز همان شي ء در ذهن باقي مي ماند كه به آن صورت خيالي مي گويند، پس صورتخيالي همان صورت محسوس بدون حضور ماده است. بنابراين، فرق صورت خيالي و صورت محسوس در ايناست كه در محسوس حضور ماده شرط است و در صورت خيالي حضور ماده شرط نيست. قوه اي كه صورت خياليرا ادراك مي كند قوهٴ خيال ناميده مي شود.
علاوه بر دو صورت محسوس و متخيَّل گاه انسان معاني كليرا كه بر صور خيالي و يا حسي حمل مي شوند، ادراك مي كند، اين گونه از معاني كليههمان معاني معقوله هستند كه با عقل ادراك مي شوند.
اگر معاني عقلي مضاف به صور جزئي ملاحظه شوند، آنها رامعاني وهميّه مي گويند كه توسط واهمه ادراك مي شوند. پس فرق عقل و وهم دراين است كه وهم مفاهيم مضاف به صور جزئيه را ادراك مي نمايد، و عقل مفاهيم كليمجرد را مي فهمد،و چون در معناي موهوم اضافه به صورت مأخوذ است و ادراك صورت توسط خيال انجاممي شود پس ادراك معناي جزئي و موهوم بدون دخالت خيال ميسر نيست ولي ادراك معنايمعقول گرچه در حدوث نيازمند به صورت جزئي يا معناي جزئي است ليكن در بقا از آنبي نياز است.
علاوه بر قوهٴ خيال قوهٴ ديگري نيز هست كه متخيله يا متصرفه ناميدهمي شود. قوهٴ متخيله در واقع ازقواي ادراكي تحريكي است و به تصرف در صور خياليه اي مي پردازد كه در مخزن خيالموجود است. اين قوه از معاني جزئيه اي كه ره آورد قوهٴ واهمه هستند نيز استفاده كردهو با تجزيه و تحليل و يا تركيب هايي كه در صور خيالي و معاني جزيي انجام مي دهد،افزون بر انجام وظيفه اصلي خود، كه احضار حدود وسطي براهين براي عاقله است،تشبيهات و تصويرات شاعرانه را نيز انجام مي دهد، همانطور كه در ترسيم خطوط مهندسيو معماري سهم به سزايي دارد.
متخيلّه اگر تحترهبري قواي برتر يعني عقل حصولي و قلب شهودي قرار گيرد وسيلهٴ خوبيبراي تفكر و يافتن حدّ وسط و واسطه اي نيكو براي تصوير يافته هاي عقلي و قلبي است،و از اين جهت آن را متفكّره مي نامند و اگر در اختيارواهمه قرار گيرد متخيّله ناميده مي شود.
تذكر:
تفكيك ادراك از تحريك در نيروهاي مجرد به طوري كه يكنيروي مجرد فقط داراي سمت تحريك و تصرف باشد، نه ادراك، دشوار است؛ زيرا در نشئهتجرّد، هر موجودي حاضر است و حضور همان علم و ادراك خواهد بود.
قلب نيز معاني مجرده را ادراك مي كند، ليكن قلب در ادراكاين معاني با ادراك عقل در دو چيز تفاوت دارد:
تفاوت اول اين كه: آنچه را عقل از دوربه صورت مفهوم كلي ادراك مي كند قلب از نزديك به عنوان موجود شخصي خارجي كه دارايسعهٴ وجودي است مشاهدهمي نمايد.
تفاوت دوم، كه نتيجهٴ تفاوت اول است اين كهعقل به دليل انحصار در حصار ادراك مفهومي از ادراك بسياري از حقايق عاجز است، اماقلب به دليل ادراك شهودي بر بسياري از اسرار كلي و بلكه جزئي عالم نيز آگاهمي شود.
از آنچه گفته شد معلوم مي شود قلب منبعي از منابع معرفتنيست بلكه وسيله و ابزاري از وسايل و ابزار شناخت است.
تذكر:
1 ـ قلب در اصطلاح قرآن شامل عقل هم خواهد بود چنان كهعقل نيز شامل قلب هم مي شود.
2 ـ قلب در اصطلاح اهل حكمت از مراتب عقل عملي به شمارآمده و پس از تخليه و تجليه و تحليه نوبت به فنا و شهود مي رسد.
برخي به دليل اين كه قلب را از منابع شناخت پنداشته اند،فكر كرده اند قلب بر خلاف عقل تنها از راه كاوش در خويش به حقايق مي رسد. اين گروهتوجه نكرده اند كه ميان عقل و قواي ادراكي ديگر از قبيل وهم، خيال و حس در اين جهتفرقي نيست كه اولين مدْرَك آنها معلوم بالذات است؛ يعني همهٴ قوا از قِبَل ادراك حصولي نسبتبه حقايق خارجي واجد ادراكي شهودي نسبت به معلوم بالذاتي مي باشند كه داراي آنهستند.
تفاوتي كه ميان قلب و ديگر قواست تنها درشدّت و ضعف حضور و نيز در سعه و ضيق معلوم بالذات است.
تمامي افعال ادراكي و تحريكي هر موجود زنده را بايد بهصور نوعيه آن نسبت داد، و نفس انساني صورت نوعيه او است. بنابراين، تماميشناخت هاي آدمي را بايد به صورت نوعيه انساني كه همان نفس او است نسبت داد،چنان كه تمام كارهاي تحريكي قواي او نيز به همان صورت نوعيه مستند است.
برخي از حكما چنين مي پنداشتند كه نفس انساني يك حقيقتمجرده عقلاني و تنها عهده دار ادراكات عقلي است. اين گروه معتقد بودند ديگرادراكات انسان توسط ساير قوا و ابزارهاي نفساني او حاصل مي گردد. برخي ديگر چنينمي پنداشتند كه انسان داراي چند نفس است: نفس نباتي، حيواني و عقلاني كه هر يكادراك و كار مختص به خود را انجام مي دهند.
اما آنچه كه مستدل و مبَرهن است اين است كهانسان داراي نفس واحد است كه همان صورت نوعيه او راتشكيل مي دهد و چون افعال ادراكي و تحريكي هر موجود زنده را به صورت نوعيه او بايدنسبت داد، از اين رو نه تنها ادراكات عقلي بلكه تمامي شناخت ها و ادراكات انسانيبايد به نفس او نسبت داده شود، يعني چنين نيست كه نفس انسان تنها در عاقله اوخلاصه شده و بقيه ادراكات وي به قوا و ابزار او منسوب باشد بلكه قوا و ابزارهاينفساني شؤون و مراتب مختلف نفس هستند و نفس حقيقت واحدي است كه در عينوحدت، شامل جميع قوا نيز شود: «النَّفسُ فى وَحدَتِها كُل القُوي»[منظومهسبزواري،ص314]يعني نفس در عين وحدت شامل جميع قواست.
برخي ديگر كلامي ظريف تر بيان داشته اند و آن اين كه: وزان قواينفساني نسبت به نفس، وزان ملائكه نسبت به خداوند سبحان است؛ يعني همان گونه كه ملائكهفرمان الهي را به صرف ارادهٴ خداوند امتثال مي كنند قواي ادراكيانسان نيز به صرف ارادهٴ نفس وي از او تبعيّت مي كنند و اين تمثيل ازآن جهت است كه نفس انساني آيتي خوب براي خداوندي است كه هيچ مِثْل و مانندي ندارد.
دليل اين كه نفس، جداي از قوا و ابزار نفسانيِ شناختنبوده و كار اين قوا در حقيقت به نفس انسان نيز نسبت داده مي شود اين است كهقضايايي وجود دارد كه موضوع آن امري محسوس يا متخيل است و به وسيله قوّهٴ حس يا خيال ادراكمي شود و محمول آن امري موهوم يا معقول است، مانند وقتي كه امري جزيي را ادراككرده و محمولي كلي را بر آن حمل مي كنيم و مثلا ً مي گوييم: «اين شخص انسان است».
در اين موارد اگر قرار باشد هر يك از طرفين قضيه توسطقوه و ابزاري جداي از نفس انسان و يا يكي از طرفين قضيه توسط قوه اي از قوا كهجداي از نفس است و طرف ديگر قضيه توسط خود نفس كه جداي از قواست ادراك شود، اينسؤال پيش مي آيد كه پس چه كسي آن دو را بر يكديگر حمل كرده و بر وحدت آنها گواهيداده است؟
شكي نيست كه داوري بين موضوع و محمول توسط نفس انسانيحاصل مي شود؛ زيرا هيچ قوه اي وجود ندارد كه امور كلي و جزيي را مشتركاً ادراككند، اگر نفس به آنچه كه توسط قوه اي ادراك شده است، آگاهي نداشته باشد چگونهمي تواند به رابطه بين آن دو گواهي داده و حكم نمايد؟ مگر نه اين است كه طرفين حكمدر هنگام محاكمه بايد هر دو نزد قاضي حضور داشته باشند؟ بنابراين، شكي نيست كه نفسجداي از قواي مختلف خود نبوده و نزد آنها حضور داشته و به مدركات آنها آگاه است.
اين وحدت و يگانگي نفس با قوا و ابزارهاي مختلف شناختهمان امري است كه از آيات قرآن كريم نيز استفاده مي شود.
برخي از آيات قرآن كريم روح و روان آدمي را تشريح كرده وبرخي از آن به تفصيل پيرامون قواي ادراكي انسان پرداخته اند و بعضي ديگر از آياترابطهٴ روح و روان را با آنقوا تشريح كرده اند. در آيه سوره مباركه «اسراء» چنين آمده است: ﴿وَ يَسْأَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْأَمْرِ رَبِّي﴾[سورهٴاسراء،آيهٴ85]يعني از تو دربارهٴ روح سؤال مي كنند توپاسخ گوي كه روح از امر پروردگار من است.
منظور از اين پاسخ تحذير سؤال از روح نيست، بلكه جواب ازسؤال است، به اين معنا كه روح از «امر» رب است، و در آيات ديگر «امر» خداوند رامشخص كرده مي فرمايد: ﴿إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَاأَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ کُنْ فَيَکُونُ﴾[سورهٴ يس،آيهٴ82] يعني امر پروردگارنظير امور مادي نيست كه با گذشت دوران، تطوراتي را طي كند و پس از آن پيدا شود،بلكه همان فرمان تكويني الهي است. پس هرگاه خداوند با كلمه «كن» خطاب كند آن شي ءِمأمورْ موجود مي شود؛ زيرا امر، به معناي دستور اعتباري نيست بلكه به معناي ايجاداست و فاصله اي بين ايجاد حق و وجود آن شي ء نيست.
در قرآن كريم از نشئهٴ روحانيحضرت عيسي و حضرت آدم (عليهماالسلام) به اموري ياد مي شود كه با فرمان «كن» موجودشده اند، تعبيري كه قرآن كريم دربارهٴ آفرينش آن دو انسان متكاملدارد همان تعبير ﴿کُنْفَيَکُونُ﴾ است: ﴿إِنَّ مَثَلَ عِيسَى عِنْدَاللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ قَالَ لَهُ کُنْ فَيَکُونُ﴾[سورهٴ آل عمران،آيهٴ59] يعني مثل عيسي (عليه السلام) مثل حضرت آدم(عليه السلام) است كه او را از خاك آفريديم سپس به او خطاب به «كن» كرده و فرمانوجود داديم و او بي درنگ موجود شد.
خلقت بدن از خاك و زمان بردار است و خلقت روح با ﴿کُنْ فَيَکُونُ ﴾ است كهزمان بردار نيست.
از جمله آياتي كه تفصيل مجاري ادراكي انسان رابيان كرده آيهٴ سورهٴ «نحل» است كه مي فرمايد: ﴿وَ اللَّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهَاتِکُمْ لاَ تَعْلَمُونَشَيْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصَارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْتَشْکُرُونَ﴾[سورهٴ نحل،آيهٴ78] يعني خدا شما را از شكم مادرانتان خارج كرد، درحالي كه هيچ نمي دانستيد، و براي شما گوش و چشم ها و دل ها قرار داد، باشد كه شاكرباشيد.
در اين دو بخش از آيات از پيوند روح با مجاريادراكي سخني نيست، ليكن آيهٴ مباركهٴ سورهٴ «سجده»اين دو بخش را در كنار يكديگر ذكر كرده و مي فرمايد: ﴿ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فِيهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَکُمُالسَّمْعَ وَ الْأَبْصَارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَلِيلاً مَا تَشْکُرُونَ﴾[سورهٴ سجده،آيهٴ9] يعني پس انسان را درست اندام كرد و از روح خوددر او دميد، و براي شما گوش و چشم ها ودل ها قرار داد و شما اندك سپاسگزاريمي كنيد.
سمع و بصر در اين آيه نمونه اي از همه حواسند،فؤاد عبارت از قلب و عقل آدمي است و مجموع اين بخش از آيه دربردارندهٴ ادراكاتظاهري و باطني انسان است كه در شرح بخش اول از آيه به عنوان تفصيل روح بيان شدهاست به دليل كه روح در وحدت خود شامل همهٴ قواي نفساني است، روح يكمتن مجمل است كه در مجاري ادراكي به تفصيل ظاهر مي شود، همان طور كه در مجاريتحريكي نيز چنين است.
مراحل نازلهٴ ادراككه هم مرز با طبيعت است همان حواس گوناگون است و سمع و بصر دو نمونهٴ آن هستند و مراحل عاليهٴ آننيز داراي درجاتي است كه لُب، قلب، عقل و فؤاد نمونهآنهاست.
برچسب:
نویسنده: احمد