خرید بک لینک

مراحل معرفت

سير افقي و طولي معرفت

شناخت با ابزارها و راه هايي كه دارد، داراي مراحل و مراتبي است. مراحل و مراتب شناخت بر اساس مباني مختلفي كه در مورد شناخت وجود دارد متفاوت و متغاير است.

آنها كه معرفت را در محور حس و تجربه معتبر مي دانند براي معرفت مراحلي را ذكر مي كنند.


مراحلمعرفت

سير افقي و طولي معرفت

شناخت با ابزارها و راه هاييكه دارد، داراي مراحل و مراتبي است. مراحل و مراتب شناخت بر اساس مباني مختلفي كهدر مورد شناخت وجود دارد متفاوت و متغاير است.

آنها كهمعرفت را در محور حس و تجربه معتبر مي دانندبراي معرفت مراحلي را ذكر مي كنند.

1 ـ مشاهده.

2 ـ فرض هاي مختلفي كه درمورد اشياي مشاهده شده به نام فرضيه در ذهن ايجاد مي شود. با ارائه يك فرضيهٴ مشخصمرحلهٴ دوم شناخت پايان مي پذيرد.

3 ـ بازگشت مجدّد به طبيعت وآزمون فرضيّه.

4 ـ بازگشت مجدد به ذهن.

اگر در مرحلهٴ سوم فرضيه باآزمون مطابقت داشته باشد، آنچه كه در مرحلهٴ چهارم به دست مي آيد به عنوان قانونقطعي و يا قانوني موقت باقي مي ماند، همگي اينمراحل چهارگانه در جهت سير افقي است.

ذهن در نزد اين عده تفاوتيبا طبيعت خارجي ندارد و فعاليت هاي ذهني نيز خاصيتي خارج از خاصيت هاي امور مادي وطبيعي ندارد، آنها روان و جان آدميان، عواطف و احساسات آنان را همانند ديگر اشيايطبيعي از طريق همان مراحل چهارگانه مورد بررسي و تحقيق قرار مي دهند و در واقع اينگروه، درون انسان را نيز همانند موجود طبيعي برون مي شناسند و سير از بيرون به درون و از درون به بيرون را سيري يكسان تلقيمي كنند.

تبصره:1 ـ تجربه قياسي است كه از استقراي موارد جزئي و استعانت از قانون كلي و عقلي شكلمي گيرد، عنصر محوري تجربه بيش از دو شي ء نيست، يعني اگر موارد جزئي ارزيابي واستقرا نشود، تجربه حاصل نمي شود يا اگر پس از ارزيابيِ موارد شخصي و استقرايآنها، از قانون كلي و عقليِ خاص استعانت نشود، قياس تجربي به دست نخواهد آمد.

2 ـ قلمرو تجربه و منطقهٴپژوهشْ مرهون هستي شناسي تجربه كننده است، اگر كسي بر اين پندار بود كه هستي منحصردر ماده است و غير از موجود مادي چيزي وجود ندارد در فضاي بسته داوري او، هر چههست مادي است، اعم از ذهن و ذهني، عين و عيني، پژوهش و تحقيق و استنباط و تدقيق؛ وتمام مراحل ويژه پژوهش صبغه مادي داشته و حسّ گرايانه حدود قياسي تجربي او شكلمي گيرد.

اگر انساني به اين منبع عميقبار يافت كه هستي اعم از طبيعي، مثالي، عقلي و بالاتر از آن است، قلمرو تجربه اوساحت فسيح و منطقه وسيع نشئهٴ مجرّد و مادي است، و نيز مراحل پژوهش او محصور درطبيعت يا مسدود به مثال يا محصور به عقل نيست بلكه شهودات عرفاني قلب را در بردارد. نموداري از گستره تجربه و نمادي از عدم انحصار آن به موارد مادّي اطلاق سخننغز و حكيمانه سيّد الموحّدين علي بن ابي طالب (عليه السلام) است كه فرمود: «والعقل حفظ التجارب وخير ما جَرَّبْتَ ما وَعَظَت»[نهج البلاغه،نامهٴ31].

استنباط عقلي و سير طولي معرفت

سير افقي در صورتي مي تواندبه سير طولي منجر شود كه در مرحلهٴ دوم از مراحل چهارگانهٴ مذكور ثابت شود كار ذهنبه هيچ وجه كاري محسوس و مادي نبوده بلكه عقلي است و اين همان امري است كه در منطقبا فرق گذاردن ميان قضاياي شخصي و قضاياي علمي اثبات مي شود.

معرفت كلّي و استنباط عقلي

وقتي انسان وارد باغي مي شودكه داراي هزار درخت است، هزار درخت جزيي و مشخص را با چشم خود احساس مي كند، و ازآن هزار درختْ هزار صورت خيالي مي سازد و در نهايت يك معناي كلي را كه غير از همهآن هزار درخت است استنباط مي كند.

اين معناي كلّي، گاه به صورتمضاف به آن صور محسوس و يا متخيل ادراك مي شود، مانند وقتي كه مفهوم درخت شرقي ويا غربي باغ تصور شود، اين همان معناي موهوم است كه بعد از خيال به ادراك مي آيد،و گاه نيز مفهوم آن مجرد از جميع اضافات ادراك مي شود، اين همان معناي معقول درختاست كه در حال مغايرت با تمامي آن صور شخصي بر همه آنها نيز حمل مي گردد.

با پيدايش مفاهيم كلي و تفكرعقلي، انسان درون خود را به گونه اي برتر كه مغاير با بيرون است مي شناسد. اومفاهيم كلي را داراي خواص غير مادي مي بيند.

مفاهيم كلّي نه حقايقي مكانياست و نه اموري زماني؛ و اين امر دليل بر آن است كه كليات به هيچ وجه در سلول هايمغزي و امثال آن جاي ندارد، يعني آدمي با اين كه مفاهيم كلي را در ذهن خود مي يابدمتوجّه است كه اين مفاهيم در مغز او و يا در سلولي از ديگر سلول هاي بدن او جايندارد؛ زيرا هر آنچه در جهان طبيعت است، از جمله سلول هاي انسان، داراي خصوصياتزماني و مكاني خاصي است كه مانع از حمل و اتحاد آنها بر ديگر اشيا مي شود.

معرفت برتري كه از طريقمفاهيم كلي در مسير طولي معرفت اشيا نصيب انسان مي شود او را قادر مي سازد تاعلاوه بر شناخت كلي حقايق طبيعي، تجرد نفس و از آن فراتر حقايق عاليه اي را كهمبدأ و معاد امور طبيعي و نفساني است شناسايي كند. ذيلا ً چند نمونه از ابن سينا نقل مي شود :

1 ـ مرحوم بوعلي پس از طيمباحث طبيعي، در نمط چهارماز اشارات با كاوش در امور محسوس بهجستجوي امور معقول پرداخته و مي گويد: ما در متن موجودات محسوس، حقايقي كلي رااستنباط و ادراك مي كنيم كه مادي نيست[اشاراتو تنبيهات،ج3،ص4].

2 ـ در نمط پنجم اشارات نيز در دفع كلام متكلمانيكه مناط احتياج معلول به علت را حدوث آن دانسته و امور مجرد غير حادث زماني را غيرمحتاج مي دانند به بررسي معناي صنع و ابداع پرداخته و با تحليل عقلي عدم سابق ووجود لاحق و ترتيب بين آن دو، سرّ ارتباط معلول به علت را كه همان امكان آن استتبيين مي كند و از اين طريق مبدأ مجرد امور ممكن را اثبات مي نمايد[اشارات و تنبيهات،ج3،ص67 ـ76].

3 ـ در نمطهشتم اشارات نيز براي اثبات معاد معنوي با كاوش درمشاهدات روزانه به اثبات لذّتهاي عقلي پرداخته و از اين طريق سعادت ابدي انسان رااستنباط و ثابت مي كند[همان،ص345].

پس در نزد متفكري كه قائل بهشناخت عقلي است جهان طبيعت آيت و نشانه اي است كه نه تنها او را قادر بر استنباطقواعد ثابت و ابدي حاكم بر آن مي گرداند بلكه به تجرد انسان و مبدأ و معاد جهاننيز آشنا مي سازد.

سير طولي معرفت و ادراكشهودي

كسي كه دارايشناخت شهودي است در نگاه دروني خود حقايقي را مي بيند و با گوش نهاني خود كلماتيرا مي شنود كه ديگران از ديدن و شنيدن آن محروم هستند،همان گونه كه ديگران گرماي آتش محسوس را احساس مي كنند يا صداهاي گوناگون مادي راتشخيص مي دهند و صاحبان آن صداها و معاني مربوط به آنها را مي شناسند، كساني نيزكه داراي معرفت شهودي هستند از نگاه دروني به اشياي مختلف و در برخورد با امورمتفاوت، مناظر يا اصوات گوناگوني را ديده يا مي شنوند كه در آنها شك و ترديدندارند.

اين گونه ازشناخت، نخست در حالت خواب نصيب انسان مي شود.رؤياهاي صادق كه در آن حقايق گذشته، حال يا آينده كه متعلّق به فاصله هاي مكانيدور يا نزديك است نشانه اي از چشم و گوش باطني انسان است.

البته آن چشم و گوشي كهحقايقي از اين قبيل را ادراك مي كند مختص به انسان خوابيده نيست، كسي كه بيدار است نيز مي تواندآنچه را در فاصله دور است مشاهده كند يا بوي آن را استشمام نمايد.

چون پيراهن يوسف(عليه السلام)ازدروازه مصر خارج شد حضرت يعقوب(عليه السلام) بوي يوسف(عليه السلام) را شنيده وگفت: ﴿إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لاَ أَنْ تُفَنِّدُونِ[سورهٴ يوسف،آيهٴ94]. يعني تحقيقاً من بوي يوسفرا مي شنوم اگر مرا به كم خردي متهم نكنيد. اين گونه از احساس مختص به حضرت يعقوب(عليه السلام)نيست، آنچه را كه حرّ (سلام الله عليه) در كربلا شنيد، و يا آن ندا كه حضرتسيدالشهدا (عليه السلام) بين راه استماع نموده و پس از آن استرجاع نمود و از همهعميق تر آنچه را سيدالشهدا (عليه السلام) در عصر تاسوعا يا روز عاشورا در كنارخيام حرم آل رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) ديد و شنيد همگي از اين قبيل است.

اين شنيدن ها و ديدن ها هيچيك چيزي نيست كه خواب در وقوع آن نقشي داشته باشد، بلكه هر كس كه بتواند آيينه دلرا شفاف كند و زنگار از آن باز گيرد و چهره مطلوب را شناسايي نمايد و آيينهٴ قلبرا به آن سَمْت متوجه كند، سرمايه اين شناخت را مشاهده خواهد كرد و از اين طريق بهشناسايي جهان بيرون دست خواهد يافت، ليكن چونروح در آغاز ضعيف است و حواس بيروني و اشتغال هاي طبيعي مزاحم و مانع از ادراكباطني او مي گردند در چنين حالتي است كه با قطع سرگرمي هاي بيروني، در حالتِ خواب،زمينهٴ مناسب براي سفر دروني فراهم مي شود وگرنه آن چشم و گوش كه در خواب بهمشاهده حقايق نايل مي گردند در بيداري نيز همراه انسان هستند.

نفس چون قوي شود نه تنهامشاهدات بيروني توسط حواس ظاهري براي او مزاحمتي ايجاد نمي كند بلكه در شهود خارجيكمك نفس نيز هست، صاحب دل مهذّب در بيداري با نگاه به هر منظر، حقيقتي را كه مناسببا آن است مشاهده مي كند و در گذر از هر زمان، نسيمي را هماهنگ با آن استشماممي نمايد؛ به عبارت ديگر: نزد اين شخص هر شيئي از اشياي طبيعي همانند آينه، آيه ونشانه اي است كه حقيقتي برتر از حقايق ملكوتي و جبروتي را ارائه مي دهد.

تبصره:1 ـ رؤياي صادق عبارت از معرفت غيب نسبي و كشف واقع مستور است، در معرفتْ سه چيز لازم است: وجود معروف، وجود عارف و امكان معرفت عارف و شهود معروف؛ و بيش از آن معتبر نيست. رؤياي صادق نشانهوجود هر سه امر است.

تحليلي كه از امكان شهود درخواب به دست مي آيد اين است كه موانع بيروني كه فعاليت مجاري ادراكي و تحريكيظاهري باشد در حالت خواب راكد و بي اثر است لذا امكان شهودِ واقعِ مستور براي روحمجرّد از ذهن ماده و قيد زمان و مكان كاملا ً معقول و مقبول است و اگر همين حالتيعني مانع زدايي در حالت بيداري حاصل شود محصول رؤياي صادق نيز رخ مي دهد، اينمطلب در ثناياي بحث آمده ولي براي آن كه همانند صَرْح ممرّد شود مجدداً بازگو شد.

2 ـ شهود واقعيت غايب كههنوز كسوت هستي نپوشيده خواه در رؤيا، نظير آنچه براي حضرت خليل درباره حضرت ذبيحاتفاق افتاد: ﴿إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُکَ[سورهٴ صافات،آيهٴ102] و آنچه براي حضرت يوسف(عليه السلام) رخ داد: ﴿إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ کَوْکَباً وَالشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ[سورهٴ يوسف،آيهٴ4] و مانند دو خوابي كه برايزندانيان هم محبس حضرت يوسف (عليه السلام) اتفاق افتاد:﴿إِنِّي أَرَانِي أَعْصِرُ خَمْراً ... تَأْکُلُالطَّيْرُ مِنْهُ[سورهٴ يوسف،آيهٴ36] و خواه در بيداري، نظيرآنچه براي بسياري از انبياي الهي اتفاق افتاد، همه نشانه صدق چنين شهودي است؛ زيراشهود در تمام موارد، ما بازاي واقعي داشته و با آن مطابق بوده است.

3 ـ آنچه براي انبيا(عليهم السلام) معلوم مي شود از سنخ مظنّه و گمان نيست بلكه از صنف قطع است و نيزاز قبيل استدلال حصولي نيست بلكه از سنخ شهود حضوري است و همچنين از قبيل شهودعادلانه نيست بلكه معصومانه است، و شهود ره آورد وحي در حدّ نازل آن كه به پيروياز صاحب وحي بهره مؤمنان به آن شود ممكن است.

4 ـ آنچه به عنوان شهود واقع بازگو شد غير ازتمثّل خاطره هاي نفساني است كه از حافظه به خيال و از مفهوم ذهني به صورت تخيّلترسيم مي شود و غير از تصوير نفساني مبدأ ديگري ندارد و نيز غير از تصويرهايشيطاني است كه به منظور اضلال، اغوا، احتناك و تَمْنيه و تزيين گاهي در رؤيا وزماني در يَقَظه و حالت بيداري در حيطهٴ نفس انسان تأثير مي كند؛ زيرا اين گونه ازشهودهاي نفساني يا شيطاني با معيارهاي مشخّصي كه دارد از قلمرو شهود عيني بيروناست.

5 ـ براي شهودِ الهامفرشتگان يا تعليم الهي طهارت روح لازم است، يعني انسان وارسته كه در صحنه حق خاضعو در ساحت آن مطيع است در هر عصر و مصر و نسلي توان شهود واقع را در حدّ استعدادوجودي و طهارت ضمير خود دارد و چون در عصر قرآن و عترت، تنها مسير حق، پيروي ازاين دو وزنه وزين است، اگر كسي نسبت به آن عَنُود، لَدُود، لَجُوج و... بود بيراههرفته است و شهود حقيقت را در كژراهه نمي توان جستجو كرد.

6 ـ براي ارزيابي صحت و سقمشهود غير معصوم چاره اي جز استعانت از برهان عقلي نيست چنان كه قبلا ً بيان شد،لذا برخي از عرفا، نسبت فلسفهٴ الهي را به عرفان نسبت منطق به فلسفه دانسته اند[تمهيد القواعد ابن تركه،ص24]، يعني فلسفهٴ الهيبه منزله علم آلي براي عرفان است.

7 ـ برخي از اختلاف يامخالفت شهود عارفان نسبت به يكديگر، راجع به منطقه تفسير بعد از شهود، و تبيين بعداز كشف است كه نتيجه دخالت علم حصولي ناسره در شهود ناب و خالص است و منشأ اشتباه،اختلاف يا مخالفت خواهد بود.

مراتب و مراحلمعرفت شهودي

كسي كه از طريق تزكيه نفس وتطهير دل سلوك خود را آغاز نموده است منازل و مراتبي را طي كرده و مقاماتي را واجدمي گردد.

در اولين مرتبه آدمي قادر بهمعرفت اسرار عالم مُلْك و طبيعت مي گردد و از اين طريق بدون آن كه رنج شرايط واسباب معرفت مفهومي را كه مربوط به شناخت از دور است داشته باشد به حوادث گذشته وآينده نشئه طبيعت علم پيدا مي كند.

در مرتبه برتر به اسرار عالمملكوت و فرا طبيعت پي مي برد، درك آن اسرار براي كساني كه از عالم ملك سفري راآغاز نكرده اند و جز آن به حقيقتي راه نبرده اند مشكل و غير ممكن است.

مرتبهٴ فراتر از اين رتبت،آمادگي نظر به جبروت و شايستگي نظر به عرش خداوند سبحان است، اين مقام نظير مقامحارثة بن مالك است.

پيامبر (صلي الله عليه و آلهو سلم) هر بامداد كه به مسجد مي آمد از صحابه خود درباره شب و صبح آنها سؤالمي فرمود و به اين ترتيب آنان را بر اين باور تربيت مي كرد كه خواب، هنگام فراغتاز عالم ملك و وقت نظر بر حقايق ملكوتي است، در يكي از صبح ها چون پيامبر به مسجدرسيد حارثة بن مالك را پرسيد: شب را چگونه صبح كردي؟ پاسخ داد: «أصبحتُ يا رسول اللهِ مُوقناً»يعني شب را در حالت يقين به سر برده و به بامداد رساندم. سپس پيامبر علايم اهليقين را از او پرسيدند و او گفت: «أنّى أنظر إليعرشِ الرحمانِ بارزاً»[كافي،ج2،ص53.ابن اثير در اسد الغابه(ج1،ص651)اين واقعه را به حارثةبن سراقه و ابونعيم اصفهاني در حلية الاولياء(ج1،ص242) به معاذ بن جبل نسبت مي دهند.].يعني گويي كه عرش خداوند را آشكارا مشاهده مي كنم.

اين مقام كه همان مقام احسان است مقام كساني استكه گرچه خداوند و عرش او را مشاهده نمي كنند ليكن طوري خداوند را مي شناسند كهگويا او را با چشم دل مي بينند و نيز مي دانند كه خداوند آنان را مشاهده مي نمايد.

در جوامع روايي ما دربارهٴاين مقام روايات فراواني وارد شده است كه فرموده اند: خداي را چنان پرستش كن كهگويي او را مي بيني، و اگر تو او را مشاهده نمي كني بدان كه او تو را مشاهدهمي كند[بحارالأنوار،ج25،ص204].

صاحب اين مقام خداوند راآنچنان مي پرستد كه گويي او را مي بيند، ليكن رتبت برتر از اين مرتبه مقام كسانياست كه به درستي خداوند را مشاهده نموده و خود را در حضور او مي يابند.

امير مؤمنان علي(عليه السلام) دربارهٴ همين مقام مي فرمايد: «أ فَأعبد ربّاً لم أره»[نهج البلاغه،خطبهٴ178]: آيا پروردگاري را كه نديده ام،پرستش كنم؟

اين سخن كلامي نيست كه توانبيان آن براي هر كس باشد، اين كلام بيان سيرهٴ كسي است كه همواره ناظر به خداونداست. كسي كه بهره اي از اين مقام ببرد، به هر چه بنگرد آن را نشانه و آيت خداوندسبحان مي بيند، يعني به هر سو رو كند در آن سو چهره و وجه خداوند سبحان را مشاهدهكرده و مي گويد:

به دريا بنگرم دريا ته بينم ٭٭٭٭به صحرا بنگرم صحرا ته بينم

به هر جا بنگرم كوه و در ودشت ٭٭٭٭ نشان از قامت رعنا ته بينم

اين خود رشحه اي از كلامبلند صاحب آن مقام است كه فرمود: «ما رأيتُشيئاً إلاّ ورأيتُ اللهَ قبلَهُ وبَعدَهُ ومَعَهُ»[اين حديث به صورت مرسل در كتب حكمي و عرفاني از اميرالمؤمنين علي وامام صادق (عليهما السلام) نقل شده است.] هرگز چيزي رامشاهده نكردم جز اين كه خداوند را قبل و بعد و همراه با آن مشاهده نمودم.

كسي كه داراي شناخت عقلي استبا نظر به امور محسوس مفاهيم كلي را استنباط مي كند، مفاهيم كلي داراي اين ويژگياست كه علي رغم مغايرت با امور جزئي بر همه آنها حمل مي شود و در هنگام حمل نيز باآنها ممازج و همراه مي گردد، مانند مفهوم شي ء كه چون بر آسمان حمل گردد رنگ آسمانرا پذيرفته و چون بر زمين حمل شود به رنگ زمين در مي آيد، يعني مفهوم شي ء درآسمان، آسمان بوده و در زمين، زمين است ليكن در مراتب عاليه شناخت شهودي آدمي قادربه مشاهده حقايق كلي سعي است كه بر افراد جزئي به نحو حقيقت و رقيقت حمل مي شودبدون آن كه ممازج با آنها بوده يا از آنها رنگي را بپذيرند، بلكه در عالي ترينمرتبه از شهود در متن تمامي امور متكثّر آن حقيقت واحده اي مشاهده مي شود كه مولايمتقيان امير مؤمنان علي (عليه السلام) در وصف او مي فرمايد: «مع كلِّ شَى ءٍ لا بمقارنةٍ وغيْر كل شى ءٍ لا بمزايلةٍ»[نهج البلاغه،خطبهٴ اول] يعني او داخل در همه اشياستنه آن گونه كه ممازج با آنها باشد و خارج از همه آنهاست نه به آن صورت كه غايب ازاشيا گردد.

آن حقيقت واحد همان خداوند احداست كه قرآن در وصف او مي فرمايد:

﴿وَ هُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلٰهٌ وَ فِي الْأَرْضِإِلٰهٌ[سورهٴ زخرف،آيه84]

اوهمان كسي است كه در آسمان و زمين خداست. يعني او پروردگاري است كه در آسمان و زمينهست بدون آنكه از آن دو رنگي بگيرد، بلكه به بود اوست كه آسمان، آسمان و زمين،زمين مي شود.


منبع : [آیت الله جوادی آملی/معرفت شناسي در قرآن - صفحات 321 - 338]

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: پنجشنبه 19 13 ساعت: 3:18

صفحه بندی