مطالب دینی و اخلاقی
زندگينامه مؤلف - جامع السعادات - 1128- 1209 عالم بزرگوار مولى محمّد مهدى فرزند ابو ذر نراقى يكى از مجتهدان برجسته در دو قرن دوازده و سيزده هجرى و داراى تأليفات با ارزش است، و مى توان او را در ميان مشاهير علماى اين دو قرن در مرتبه دوم يا سوم به شمار آورد.

بِسْمِاللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
زندگينامه[1] مؤلف - جامع السعادات - [2] 1128- 1209 عالم بزرگوار مولىمحمّد مهدى فرزند ابو ذر نراقى يكى از مجتهدان برجسته در دو قرن دوازده و سيزدههجرى و داراى تأليفات با ارزش است، و مى توان او را در ميان مشاهير علماى اين دوقرن در مرتبه دوم يا سوم به شمار آورد.
ازپدر آن شخص خود ساخته چندان چيزى نمى دانيم جز اينكه از كارمندان دون پايه دولتايران در قريه نراق بوده و اگر اين پسر نبود ياد او در لابلاى تاريخ همچونميليونها افراد بشر مانند وى گم مى شد. و اگر برادرانى داشته شناخته نشده اند، ولكن او را فرزندى نام آور و بزرگ بوده است به نام مولى احمد نراقى متوفّى در سال1244. وى مؤلّف كتاب مشهور «مستند الشيعة»، در فقه، و تأليفات گرانبهاى ديگر است واز بزرگان علما در قرن سيزدهم به شمار مى رود و اين افتخار او را بس كه يكى ازاستادان شيخ بزرگوار مرتضى انصارى، متوفّى در سال 1281، است.
وشايد اين نراقى دوم از بزرگترين اسباب شهرت و آوازه پدر خود است، زيرا كه در دقّتنظر و حسن تأليف تابع پدر بود و در تأليفات خويش گام به گام از او پيروى مى كرد.چنانكه پدر بزرگوار در فقه «معتمد الشيعة» را تأليف كرد و پسر بزرگوارش «مستندالشيعة» را به رشته تحرير درآورد. پدر «جامع السّعادات»- همين كتابى كه تقديمخوانندگان مى كنيم- را در اخلاق نوشت و پسر «معراج- السّعادة» را تأليف كرد. او«مشكلات العلوم» را نوشت و اين «خزائن» را نگاشت.
وبدين سان به راه و روش پدر رفت و آن را محكم و استوار ساخت.
ولادتو وفات او:
شيخبزرگوار- كه رحمت خداى تعالى بر او باد- در قريه نراق در ده فرسنگى كاشان در ايرانمتولّد شد. زادگاه پسر سابق الذّكر وى نيز همان جاست. تاريخ سال ولادتش ذكر نشدهاست، امّا از بعضى قرائن تاريخى مى توان آن را به تقريب استخراج كرد. وى- ظاهرا ازآغاز جوانى- نزد شيخ محقّق حكيم مولى اسماعيل خاجوئى مدّت سى سال تلمّذ كرد، و باعلم به اينكه اين استادش در سال 1173 وفات يافته است، پس آغاز تلمّذ او نزد وى درحدود سال 1143 بوده است، به فرض اينكه نراقى تا هنگام درگذشت استاد ملازم او بودهاست. با اين فرض مى توان گفت كه وى در 15 سالگى در محضر درس استاد حضور داشته وبنا بر اين تولّدش در سال 1128 يا كمى پيش از آن بوده است.
امّاوفات او در سال 1209 در نجف اشرف رخ داد و در آنجا به خاك سپرده شد. وى يك سال بعداز درگذشت استادش وحيد بهبهانى زيسته و عمرش لا اقل 81 سال بوده است.
دركتاب خطّى «رياض الجنّة»، تأليف سيّد حسن زنوزى، معاصر نراقى- بر حسب نقل استادحسن نراقى- عمر وى 63 سال و ولادتش در سال 1146 ذكر شده است، و حال آنكه اين قولهرگز با آنچه در زندگينامه وى معروف است كه سى سال شاگرد مولى اسماعيل خاجوئى بودهاست سازگار نيست، زيرا بنابراين قول عمر او بر حسب اين تاريخ هنگام وفات استادشتنها 27 سال بوده است.
ظهورو رشد علمى و استادان او:
شيخبزرگوار، همانند دهها هزار دانشجو و طلبه علم، گمنام و تنگدست و منزوى در مدرسهخود زندگى كرده است، و از حال او جز به عنوان يك دانشجو و محصّل مهاجر چيزى شناختهنيست. و جز همدرسانش كسى با او سر و كارى نداشته و آنان نيز از مقام او جز بهعنوان يكى از طلاّب، كه در زندگى خود مرتّب ميان حجره خويش و جلسات درس رفت و آمدمى كرد، چيزى نمى دانستند. سرانجام چيزى از حال وى بر آنها معلوم نشد مگر لباسپاره و كهنه اى كه حاكى از چهره فقيرانه او در ميان هزاران طلبه علم بود، و توجّهآنان و توجّه مردم را بر نمى انگيخت.
طبيعىاست كه تاريخ چيزى درباره اين دوره زندگى وى ثبت نكرده باشد، و چنين است حال هرطالب علم، مادام كه به مرتبه اى نرسيده باشد كه طلاّب در تدريس يا مردم در تقليدبه او مراجعه كنند، يا تأليفات شهرت آور نداشته باشد. بعد از اين موقع است كهشناخت حيات مرد دانشمند آغاز مى شود و آثارش پديدار مى گردد و نامش مى درخشد.
بااين همه، درباره نراقى مى دانيم كه پيشين ترين استادان وى كه بيش از همه از محضرشبهره مى برده مولى اسماعيل خاجوئى است. و مقرّ اين استاد در اصفهان بوده و در آنجادر گذشته و به خاك سپرده شده است، و ظاهرا اين استاد هرگز اصفهان را ترك نكردهاست، حتّى در فاجعه حمله افغانها به آنجا (در سال 1134) كه چنان جنايتى مرتكب شدندكه تاريخ نظير آن را گزارش نداده است. بنابراين ظهور و رشد علمى نراقى در آغازتحصيلش در اصفهان نزد اين استاد بزرگوار بوده است. و ظاهرا فلسفه را در محضر اوخوانده است، زيرا خاجوئى از استادان معروف فلسفه بوده كه تلمّذ آنان در اين عصر بهمولى صدر الدين شيرازى صاحب «اسفار» مى رسد. يكى از شاگردان صدر الدّين، مولىمحراب، الهى معروف، است كه به سبب قول به وحدت وجود طرد شد، و هنگامى كه پنهانى بهيكى از عتبات مقدّسه رفته بود، شيخ عابدى را در حرم ديد كه مشغول لعن ملاّ صدرا وملاّ محراب بود، و چون از سبب لعن و نفرين آن دو پرسيد پاسخ شنيد: براى اينكه ايندو قائل به «وحدت واجب الوجود» بودند. ملاّ محراب به تمسخر گفت: حقّا آن دو سزاوارلعنت و نفرين اند! نراقى همچنين- ظاهرا در همان اصفهان- نزد دو عالم بزرگ: شيخمحمّد بن حكيم حاج محمد زمان و شيخ محمّد هرندى، كه هر دو از استادان فلسفه بودند،درس خوانده است.
در اين شك نيست كه نراقىبه كربلا و نجف رفته و در محضر سه تن از بزرگان علما تحصيل كرده است: وحيد بهبهانىكه بعدا از او ياد خواهيم كرد- و آخرين و بزرگترين استاد اوست و نزد وى فارغالتحصيل شده است- و فقيه عالم صاحب «حدائق» شيخ يوسف بحرانى متوفّى در سال 1186، ومحقّق بزرگوار شيخ مهدى فتونى متوفّى در سال 1183.
نراقىجمعا هفت استاد داشته كه فرزند او در يكى از اجازه هايش آنان را «كواكب سبعه»ناميده است. و ايشان از بهترين استادان عصر خود بودند و در رأس آنان استاد استادانآقا وحيد قرار دارد.
نراقىپس از فراق از تحصيل در كربلا به وطن خود بازگشت و در كاشان اقامت گزيد. و دراينجا مركزى علمى بنياد كرد كه طالبان علم به آنجا روى آوردند و اين بعد از آن بودكه كاشان از علم و علما خالى شده بود و پس از آن يكى از مراكز علمى در ايرانگرديد، لكن تاريخ انتقال نراقى به كاشان بر ما معلوم نيست.
نراقىبالأخره به عراق بازگشت و در نجف اشرف درگذشت و در آنجا به خاك سپرده شد. و ظاهرااين سفر وى- به همراهى پسرش- بعد از استادش وحيد و به منظور زيارت اماكن مقدّسهبود و در آنجا وفات يافت. امّا فرزندش بعد از او در نجف اقامت گزيد تا از محضرعلماى بزرگ آن روز، مانند بحر العلوم و كاشف الغطاء، كسب علم كند.
عصراو:
درقرن دوازده هجرى در عتبات مقدّسه در عراق، بلكه در بيشتر شهرهاى شيعى مذهب ايرانكه در آنها مركز درس و بحث و مطالعه عالى علمى جريان داشت- مانند اصفهان و شيراز وخراسان- دو حادثه غريب و فوق العاده در قلمرو و سلوك دينى رخ نمود: نخست، جنبشصوفيه كه به زياده رويها و غلوّ و مبالغه فرقه كشفيّه انجاميد. و دوم، حركت فرقهأخباريّه.
ايندومى مخصوصا در اين قرن، سلطه و سيطره اى نيرومند بر جريان مطالعه و تفكّر و درس وبحث پيدا كرد و صريحا همگان را به توجّه به خود فرا مى خواند، تا آنجا كه طلاّبعلوم دينى در شهر كربلا- كه آن روز بزرگترين مركز علمى در ميان شهرهاى شيعه نشينبود- در اين باره افراط و غلوّ بخصوصى نشان مى دادند، و تأليفات دانشمندان علماصول را جز با دستمال برنمى داشتند، از ترس اينكه مبادا دستشان با لمس كردن حتّىجلد خشك آنها نجس شود.
درحقيقت در اين قرن روحيّه علمى بسيار به سستى و فتور گراييد، تا آنجا كه حتّى پس ازمجلسى صاحب «بحار» متوفّى در اوائل اين قرن، به سال 1110، يك فقيه اصولى كه نامى ومشهور باشد و بتوان او را در رديف اوّل قرار داد، يا رياست عامّ دينى داشته باشد،يافت نشد، مگر كسانى كه در اواخر اين قرن پيدا شدند مانند شيخ بزرگوار فتونى درنجف، متوفّى در سال 1183، و بعد آقا وحيد بهبهانى در كربلا، متوفّى در سال 1208،كه به دست او تحوّل علمى به قلمرو وافق جديدى از تحقيقات راه يافت.
اينسستى و كساد بازار علم، و سركشى حركت تصوّف از يك سو، و جنبش اخباريّه از سوى ديگرمخصوصا در اين قرن انسان را به شگفتى و تفكّر مى خواند.
بااينكه ما به اسباب و علل اين وضع و حال شناخت كافى و كامل نداريم، به احتمال قوىمهمترين اسباب و عواملى كه مى توانيم با اطمينان اظهار كنيم وضع سياسى و اجتماعىبلاد و سرزمينهاى اسلامى در آن قرن بوده است، از قبيل جدائى و بى نظمى شهرها واختلال امنيّت در اطراف آنها، و جنگهاى خانمانسوز بين اميران و دولتها، بخصوص بيندو حكومت ايران و عثمانى و بين دو حكومت ايران و افغان. اين جنگها كه اكثرا صبغهدينى داشت، همگى اسباب اضطراب و نگرانى در افكار و تمايلات و موجب ناتوانى روحيهمعنوى عمومى بود.
اينمسائل موجب شد كه ارتباط رجال دين بازندگى واقعى و نيروهاى مسلّط بر زمان ضعيف شودو بگسلد، و اين امر بر حسب عادت به بى ميلى و زهد افراطى در همه شئون زندگى ونااميدى از اصلاح منجر مى شود. و از اينجا حركت تصوّف پديد مى آيد، و در اين موقعوضع باشكوه علمى به خود مى گيرد و فلسفه اشراقى اسلامى كه رانده و سركوب شده بوددوباره جان مى گيرد و ياران نيرومندى، نظير مولى صدر الدين شيرازى متوفّى در سال1050 و امثال و پيروان او، پيدا مى كند، و در انديشه هاى فلسفه اشراقى غلوّ ومبالغه مى شود. و به علاوه طريقه تصوّف تكيه- گاهى در قدرت مسلّط آن زمان- يعنىسلطنت صفويّه- مى يابد كه بر پايه دعوت به تصوّف بر پاشد و همواره آن را تأييد وتقويت مى كرد.
ازسوى ديگر اين حركت تند و غلوّ آميز عكس العملى در پى دارد، و آن اين است كه مردميكسره از اعتماد به عقل و تفكّر فلسفى روى مى گردانند، و در هر چيزى راه تعبّد بهظواهر شرع به معنى بس كردن به اخبارى كه در كتابهاى مورد وثوق وارد شده پيشمى گيرند، آن هم با جمود بر ظواهر آن اخبار و آنگاه مبالغه و زياده روى در اينادّعا كه همه آن اخبار، با همه اختلافى كه در آنها هست، قطعا از جانب معصوم صادرشده است.
سپسدر غلوّ از اين هم فراتر رفته مى گويند كه ظواهر قرآن را به تنهائى بدون رجوع بهاخبارى كه وارد شده نبايد اخذ كرد. پس از اين، علم اصول را بكلّى رد مى كنند بهاين ادّعا كه همه مبانى آن عقلى است و مستند به اخبار نيست، و در هيچ چيز اعتماد وتكيه به عقل روا نيست، و آنگاه اجتهاد و جايز بودن تقليد را ردّ و انكار مى كنند.
بدين گونهانديشه فرقه جديد اخباريّه پديد آمد و نخستين كسى كه به آن دعوت كرد يا در ايندعوت غلوّ نمود امين الدّين استرآبادى متوفّى در سال 1033 است. سپس شخص ديگرى براىاين جنبش پيدا شد كه در فقه مقام والايى داشت و او صاحب «حدائق» است كه قبلا از اوياد كرديم. و اين شخص دوم- هر چند از شخص اوّل و امثال او معتدلتر بود- مى رفت كهبادست او تحوّل گرايش فكرى در ميان طلاّب علم در كربلا به گردن نهادن به خطّ فكرىاخباريّه منتهى شود.
هنگامىكه انديشه اخباريّه به اوج خود رسيد، در كربلا پرچمدار علما شيخ وحيد بهبهانى، كهدرباره اش بحق گفته اند: كه در آغاز قرن سيزدهم نو كننده مذهب [شيعه ] است، ظهوركرد. اين عالم بزرگوار سخنورى ماهر و مجاهدى آگاه بود، و با مؤلّفات خود و بهوسيله احتجاجات شفاهى تند خويش با علماى اخباريّه- كه نمونه هائى از آنها در كتاب«فوائد الحائريّة» و ديگر رسائل وى نقل شده است- و نيز از طريق دروس پر ارزش خودبراى شاگردان بسيارى كه داشت، يورشى سخت بر اخباريها برد. وى تطوّرى در علم اصولپديد آورد و آن را از جمود و ركودى كه قرنها گرفتار آن بود خارج كرد و تفكّر علمىرا متوجّه قلمرو و افقى تازه و بى سابقه ساخت.
بدينگونه بود كه در عصر وى تمايل اخباريّه سر به لاك خويش فرو برد، و نتوانست در برابربرهان نيرومند استاد پايدارى كند. و نيز زير نظر و با دست او علما و دانشمندانبرجسته و بزرگ، نظير بحر العلوم و كاشف الغطاء و محقّق قمّى و شيخ نراقى- كه موردبحث ماست- و امثال آنان، به مراتب علمى نائل آمدند.
بنابراين نراقى در آغاز نبرد «أخبارى» و «اصولى»- كه ميدان مبارزه آن كربلا بود- و نيزدر ابتداى جنبش تصوّف- كه ميدان جولان آن بيشتر اصفهان بود- قد برافراشت و خود يكىاز قهرمانان اين هر دو ميدان بود، بلكه از پيشروان و پيشوايانى بود كه با تأليفاتو تدريس خود پرچم جهاد علمى را برافراشت. و آنچه او را- خدايش رحمت كناد- در اينطريق يارى و مساعدت مى كرد اين بود كه در علوم، ذو فنون بود و در مطالعات وتحقيقات خود تنها به فقه و اصول و مقدّمات آن دو اكتفا نمى كرد. وى در علوم رياضى،مانند هندسه و حساب و هيئت، دست داشت و در آنها تأليفاتى دارد كه ياد خواهيم كرد،همچنانكه مطالعات فلسفى كرد و نشانه توانائى او در فلسفه در همين كتاب «جامعالسعادات» بخصوص در باب اوّل، و در تقسيم كتاب به ابواب و فصولى بر پايه استوارعلمى آشكار است و از اين جهت بر كتب اخلاق پيشين برترى دارد. و بيان اين مطلبخواهد آمد.
همچنينتأليف اين كتاب ما را به دو امر آگاه مى سازد:
(اوّل)طغيان تصوّف از يك سو، و جدائى و بيگانگى مردم از اخلاق از سوى ديگر. اين دو امربود كه وى را بر آن داشت تا مردم را به اعتدال و ميانه روى در رفتار اخلاقى كه ازسرچشمه هاى شرع سيراب مى شود ارشاد كند. او در عين حال كه كتاب خود را بر بنيادهاىفلسفه اشراق مى نهد به طور پنهانى با گرايش به تصوّف مبارزه مى كند، و آراء و دعوتاخلاقى خود را بر اساس ذوق اسلامى كه در احاديث نبوى و آنچه از اهل بيت- عليهمالسّلام- رسيده است جلوه و ظهور دارد قرار مى دهد.
بنابرايندر يك زمان هم ويران كننده و هم سازنده است، و به همين دليل كتاب او با امثال«احياء العلوم» كه در درجه اوّل بر روح تصوّف اعتماد و تكيه دارد متفاوت است.
(دوم)حسن انتخاب مؤلّف، زيرا كه هيچ يك از علماى اماميّه- بعد از استاد دانا و راهنماىاين فن ابن مسكويه متوفّى در سال 421 و مولى محسن فيض متوفّى در سال 1091- بهتأليف چنين كتاب كاملى در اخلاق مبتنى بر اساس علمى و فلسفيى كه در دست داريمموفّق نشده و بر مؤلّف آن سبقت و پيشى نگرفته است.
شخصيتو اخلاق او:
بزرگانو نوابغ آدميان عظمت و نبوغ خود را به آسانى و به تصادف، بدون نيروئى كه در شخصيتآنان به حال كمون است يا ملكه اى كه در نفسشان راسخ و استوار شده است، به دستنياورده اند. و همين راز عظمت و برترى آنان بر ديگر مردم است. و كلمه حظّ و بهرهدر اين باره چيزى نيست جز تعبير مبهمى از آن نيروئى كه خداى تعالى در شخص نابغه بهوديعه نهاده است. گاهى آن قوّه حتّى براى صاحبش كه به آن آراسته است، و بر بيشترمردم، مجهول و پنهان است. اين نيرو آن نابغه را به قلّه باشكوهى كه براى او آفريدهشده يا او براى آن آفريده شده ناخود آگاه مى راند، اگر چه كارهاى جزئيى كه وابستهو قائم به آن است آگاهانه و از روى اختيار باشد.
مانيرومندى شخصيّت نراقى را در صبر و قوّت اراده او و در فانى ساختن خود در جستجوىعلم ملاحظه مى كنيم. آنگاه عزّت نفس او را در مى يابيم، هر چند اين الفاظ عامّ استو درباره بسيارى از مردم گفته مى شود و صحيح هم هست بدون اينكه دروغ و فريب باشد،جز اينكه درجه مخصوص صبر و اراده و مهر و مودّت و عزّت نفس و مانند اين ها كه شخصنابغه به آنها ممتاز است دائره لغت از تعبير ويژه آنها تنگ است مگر با همين الفاظعامّ منتهى با درجه خاصّى كه از آن شخصيت مورد بحث ماست و از سه حادثه اى كه ذيلانقل مى كنيم آشكار مى شود:
(اوّل)درباره او گفته اند كه در ايّام تحصيل همواره در نهايت فقر و تنگدستى به سرمى برده، و فقر شيوه و خوى علماست، بلكه از نخستين شروط نبوغ در علم است، و هميناست كه نفس را صيقل مى دهد و گوهر حقيقى آن را آشكار مى سازد. بينوائى و تنگدستىبر نراقى چنان سخت بود كه از تهيه چراغى كه در زمان او از روغن زيتون يا شمع فراهممى شد ناتوان بود. و ميل شديد و حرص براى تحصيل علم او را بر آن مى داشت كه درمستراح مدرسه برود تا از چراغ آنجا براى مطالعه استفاده كند. لكن عزّت نفس او را مانعمى شد كه اجازه دهد ديگران از حال او آگاه شوند و وقتى كسانى به آنجا نزديكمى شدند تنحنح مى كرد كه پندارند براى قضاى حاجت آنجا نشسته است. اين حادثه كوچك،عزّت نفس و قوّت اراده و صبر او را در طلب علم به درجه فوق العاده اى كه جز براىنوابغ يگانه ميسّر نيست نشان مى دهد.
(دوّم)پيشه ورى دكانش در كاشان در راه مدرسه اى بود كه نراقى در آنجا درس مى خواند. اينكاسب مؤمن ملاحظه كرد كه جامه اين طلبه سخت كهنه و پاره است و از اين در شگفت شدزيرا مى ديد كه وى مانند ديگر طلاّب برخى چيزهاى مورد نياز را خريدارى مى كند. تصميمگرفت كه براى خشنودى خدا جامه شايسته اى براى او تهيه كند. چنين كرد و هنگامى كهآن دانشجو از مقابل دكان او مى گذشت آن را به او تقديم كرد و به اصرار به اوقبولاند. امّا اين دانشجوى منيع الطّبع روز بعد نزد دوست كاسبش باز گشت و لباس رابه او برگرداند و گفت: وقتى اين لباس را پوشيدم پستى طاقت- فرسائى در خود مشاهدهكردم بخصوص آن موقع كه از برابر ديدگان تو بگذرم، ديدم من تاب تحمّل اين رنج روحىرا ندارم، لباس را انداخت و با عزّت و كرامت نفس رهسپار شد.
(سوّم)همچنين درباره او نقل كرده اند- و اين مهمتر از اوّلى و دومى است- كه نامه هائى كه[از وطن ] برايش مى رسيد باز نمى كرد بلكه آنها را همچنان زير تشك خود مى گذاشت تاچيزى نخواند كه مايه دل مشغولى و اضطراب خاطر شود و او را از طلب علم باز دارد. وصبر بر اين كار مستلزم اراده بسيار قوى و برخلاف عادت ديگر مردم است. اتّفاق راپدرش (ابو ذر) در نراق كشته شد و او در آن موقع در اصفهان در محضر استاد بزرگواراسماعيل خاجوئى بود. به او نامه نوشتند كه براى تقسيم ميراث و ديگر كارها به نراقآيد. ولى او بر حسب عادت نامه را باز نكرد و از ماجرا آگاه نشد.
وچون مدّتى طولانى گذشت بار ديگر به او نوشتند باز هم جوابى نداد. وقتى كه از اونااميد شدند جريان واقعه را به استادش خاجوئى نوشتند تا به او خبر دهد و به نراقگسيلش دارد. و استاد- بنابر عادت مردم- از دادن خبر ناگهانى ترسيد و ضمن مجلس درسبا چهره اى اندوهگين به او گفت كه پدرت مجروح است و بهتر است به شهر خود بروى.
امّااين پسر خويشتن دار قوى دل و استوار تكان نخورد و جز دعا براى سلامت پدر كارى نكردو از استاد خواست كه او را از رفتن معاف دارد. در اين موقع استاد ناچار به واقعهقتل پدرش تصريح كرد. لكن پسر باز هم چندان اعتنائى نكرد و بر ماندن براى تحصيل علماصرار ورزيد. در اينجا استاد چاره اى نديد جز اينكه آن سفر را بر او واجب كند.
واو براى اطاعت امر استاد به نراق مسافرت كرد ولى با وجود رنج و مشقّت سفر سه روزبيشتر در نراق نماند و سپس به اصفهان بازگشت. اين حادثه داراى معنى و مقصدى عميقدر فهم شخصيّت گرانقدر اين عالم الهى است، و دلالت بر آسان گيرى و بى اعتنائى اونسبت به مال و همه شئون زندگى در راه دانشجوئى و كسب علم دارد.
تأليفاتاو:
شيخما را تأليفات متعدّد و سودمندى است كه دلالت بر شايستگى وى در تأليف و شكيبائى دربحث و تحقيق و بر علم فراوان او دارد و ما از آنها آنچه را به بحثمان مربوط استشماره مى كنيم و بيشتر اعتماد ما در تعداد و بعضى از اوصاف آنها بر كتاب «رياضالجنّة» است، كه در فهرست مآخذ از آن ياد شده است.
درفقه:
1-«لوامع الاحكام في فقه شريعة الاسلام»: كتابى است استدلالى و مبسوط كه كتاب«طهارت» آن در دو جلد- قريب 30 هزار سطر- به چاپ رسيده است.
2-«معتمد الشيعة في احكام الشريعة»: از لحاظ استدلال تمامتر و با عباراتى كوتاهتر ازكتاب «لوامع» است. كتاب «طهارت» و قسمتى از صلاة و حجّ و تجارت و قضاء آن چاپ شدهاست. در كتاب «روضات» گفته شده است: «فرزند محقّق او در «مستند» و «عوائد» از ايندو كتاب بسيار نقل مى كند».
3-«التّحفة الرضويّة في المسائل الدّينيّة»: در طهارت و صلوة، به فارسى و قريب 10هزار سطر است.
4-«انيس التّجار»: در معاملات، به فارسى و قريب 8 هزار سطر است.
5-«انيس الحجّاج»: در مسائل حج و زيارتها، به فارسى و قريب 4 هزار سطر است.
6- «المناسك المكّيّة»: درمسائل حج و قريب هزار سطر است.
7-«رسالة في صلوة الجمعة»: اين دو رساله اخير را فرزند فرزند او (استاد حسن نراقى)در نامه خود براى ما ذكر كرده است.
دراصول فقه:
8-«تجريد الأصول»: شامل همه مسائل اصول به اختصار، نزديك 3 هزار سطر.
در«روضات» گفته شده است: «اين كتاب را فرزند او در چندين جلد شرح كرده است».
9-«انيس المجتهدين»: نسخه اى خطّى از آن در كتابخانه عمومى امام امير المؤمنين عليهالسّلام در نجف اشرف موجود است (شماره 408- فهرست نسخه هاى خطى). در 411 صفحه، بهخط محمّد حسين فرزند على نقى بزاز، تاريخ فراغ از كتابت 3 صفر سال 1181. و در«رياض الجنّة» نزديك 10 هزار سطر برآورد شده است.
10-«جامعة الأصول»: قريب 5 هزار سطر.
11-«رسالة في الاجماع»: نزديك 3 هزار سطر.
درحكمت و كلام:
12-«جامع الافكار»: در الهيّات، نزديك 30 هزار سطر، در سال 1193 از تأليف آن فارغ شدهاست، و بنابر اين از نخستين تأليفات او نيست (چنانكه صاحب «رياض الجنة» گفته است).در دو صفحه اول و آخر آن نمونه اى به خط مؤلّف ديده مى شود، كه از نسخه اى كه درمالكيّت يكى از نواده هاى او (حسن نراقى) است نقل شده است.
وآنچه در صفحه آخر آمده و جلب توجّه براى بيدارى مى كند حوادث دلخراش وبا و غير آندر آن ايّام پريشانى است.
13-«قرّة العيون»: در احكام وجود و ماهيّت، قريب 5 هزار سطر.
14-«اللّمعات العرشية»: در حكمت اشراق، نزديك 25 هزار سطر.
15-«اللّمعة»: مختصر اللّمعات، قريب 2 هزار سطر.
16-«الكلمات الوجيزة»: مختصر اللّمعة، نزديك 800 سطر.
17- «انيس الحكماء»: درمعقول، از آخرين تأليفات او و ناتمام است. حاوى قسمتى از امور عامّه و طبيعيّاتاست، قريب 4 هزار سطر.
18-«انيس الموحّدين»: در اصول دين، به فارسى و قريب 4 هزار سطر.
19-«شرح الشفا»: در الهيّات نسخه اصلى به خط مؤلّف نزد يكى از نوه هاى او (حسن نراقى)موجود است.
20-«الشّهاب الثّاقب»: در امامت، در ردّ رساله فاضل بخارى، قريب 5 هزار سطر.
دررياضيات:
21-«المستقصى»: در علم هيئت، دو جلد آن تا مبحث اسناد حركات چاپ شده است و قريب 40هزار سطر است. در «رياض الجنّة» آمده است: «مبسوطتر و و دقيقتر از آن در علم هيئتنوشته نشده است، و در آن بيشتر برهانهاى هندسى با دلائل عقلى تطبيق شده است. اينكتاب ناتمام است».
22-«المحصّل»: كتاب مختصرى است در علم هيئت، نزديك 5 هزار سطر.
23-«توضيح الأشكال»: در شرح تحرير اقليدس صورى [صور شهرى است در لبنان ] در هندسه. وآن را تا مقاله هفتم شرح نموده و فارسى است.
24-«شرح تحرير اكر ثاؤذوسيوس»، قريب 3 هزار سطر.
25-رساله اى در علم عقود الانامل (حساب با انگشتان دست يا با بندهاى انگشتان): بهفارسى و نزديك هزار سطر.
26-«رساله اى در حساب»: در «روضات الجنّات» ذكر شده است.
دراخلاق و مواعظ:
27-«جامع السعادات»: همين كتاب، در سه جلد- بر حسب تقسيم ما-. صاحب «رياض الجنة»مى گويد: قريب 25 هزار سطر است و در سال 1312 در دو جزء در ايران چاپ سنگى شدهاست، و به زودى وصف آن خواهد آمد، و چاپ سوم آن در نجف اشرف با حروف چاپ شده است.
28- «جامع المواعظ»: درپند و اندرز، قريب 40 هزار سطر، ناتمام است.
درموضوعات متفرقه:
29-«محرق القلوب»: در مصائب اهل بيت، به فارسى، قريب 18 هزار سطر. در «روضات الجنّات»درباره آن گفته شده است: «سبك و اسلوبى نو و شگفت دارد».
30-«مشكلات العلوم»: در مسائل مشكل در علوم متفرقه. در ايران چاپ سنگى شده، و تااندازه اى شبيه به كشكول شيخ بهائى است. و فرزند محقّقش كتاب «خزائن» را به روش آننوشته است. در ايران چاپ سنگى شده است.
31-«رساله نخبة البيان»: نوه او (حسن نراقى) ذكر كرده است.
32-«معراج السماء»: همچنين به نقل از نوه مذكور او.
[1] منبع : علم اخلاقاسلامى(ترجمه جامع السعادات)/ج 1/ص : 13
[2] اين مقدمه اى است كه محمدرضا المظفر هنگام تصحيح و نشر جديد متن كتاب نگاشته است. م.
برچسب:
نویسنده: احمد