خرید بک لینک

یا هو

آن دل که او شد قابل انوار خدا

پر باشد جان او از اسرار خدا

زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمر

کو جمله به نمکزار خدا

*****

از ذکر بسی نور فزاید مه را

در راه حقیقت آورد گمره را

هر صبح و نماز شام ورد خود ساز

این گفتن لا اله الا الله را

****

افسوس که بیگاه شد و ما تنها

در دریائی کرانهاش ناپیدا

کشتی و شب و غمام و ما میرانیم

در بحر خدا به فضل و توفیق خدا


ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما

انا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ

ای بحر پرمرجان من والله سبک شد جان من

این جان سرگردان من از گردش این آسیا

ای ساربان با قافله مگذر مرو زین مرحله

اشتر بخوابان هین هله نه از بهر من بهر خدا

نی نی برو مجنون برو خوش در میان خون برو

از چون مگو بیچون برو زیرا که جان را نیست جا

گر قالبت در خاک شد جان تو بر افلاک شد

گر خرقه تو چاک شد جان تو را نبود فنا

از سر دل بیرون نهای بنمای رو کایینهای

چون عشق را سرفتنهای پیش تو آید فتنهها

گویی مرا چون میروی گستاخ و افزون میروی

بنگر که در خون میروی آخر نگویی تا کجا

گفتم کز آتشهای دل بر روی مفرشهای دل

می غلط در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا

هر دم رسولی میرسد جان را گریبان میکشد

بر دل خیالی میدود یعنی به اصل خود بیا

دل از جهان رنگ و بو گشته گریزان سو به سو

نعره زنان کان اصل کو جامه دران اندر وفا

برچسب: نویسنده: احمد تاريخ: يکشنبه 6 13 ساعت: 0:46

صفحه بندی